• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

یک نویسنده، یک کتاب


سری که درد... می کند

18 اسفند 1388

مجموعه داستان «سری که درد... می کند»
نوشته سید مهدی شجاعی



«سلام.
بعله!
خودم هم می پذیرم و اعتراف می کنم که داستان های این مجموعه، هر کدام حال و هوای خودش را دارد؛ و الزاما با داستان بغلی و همسایه روبه رویی و بقیه اهالی این محل و داستان های دیگر این مجموعه ارتباط برقرار نمی کند.
یک پاسخ این است که:
خب نکند؛ ارتباط برقرار نکند. مگر داستان های یک مجموعه، فصل های مختلف یک رمان هستند که ارتباط و انسجامی ارگانیک در میانشان ضرورت داشته باشد؟!
در یک مجموعه، مهم این نیست که هر داستانی با داستان دیگر ارتباط برقرار کند. مهم این است – و خدا کند_ که هر داستانی توفیق ارتباط با مخاطب را پیدا کند...»


این نوشته، بخشی از مقدمه مجموعه داستان «سری که درد... می کند» بود که نویسنده، لازم دانسته پیش از ورود به داستان ها، آن را متذکر شود. البته سید مهدی شجاعی، پاسخ های دیگری هم برای عدم ارتباط داستان ها با یکدیگر می آورد که پیشنهاد می کنم آنها را در مقدمه کتاب، دنبال کنید.

شاید، این توضیح برای کسانی لازم و ضروری باشد که معتقد هستند تمام داستان های یک مجموعه، باید حول و حوش یک موضوع نوشته شده باشند. مثلا همه آنها زنانه باشند، یا به دفاع مقدس مربوط بشوند، یا همه سیاسی باشند. در حالیکه هر داستان کوتاهی، پس از ایجاد یک حس خاص از طرف نویسنده، نوشته شده و هیچ لزومی ندارد که آن حس دوباره تکرار شود تا داستانی مرتبط، دوباره نوشته شود. در حقیقت، هر داستان، برای خودش هویت مستقل و جداگانه ای دارد که نمی شود آن را با داستان های دیگر مجموعه مقایسه کرد و تطبیق داد و گفت چرا این داستان ها وحدت موضوع ندارند، یا هم آهنگ نیستند.
به نظر نگارنده، زمانی می شود گفت داستان های یک مجموعه با هم بی ارتباط هستند که به طور مثال، یکی از آنها از تفکر دینی منشا گرفته باشد، و دیگری کاملا ضد دین باشد. آن جا شاید بشود گفت عجیب است که این دو داستان در یک مجموعه گرد هم آمده اند. وگرنه اگر داستان های یک مجموعه، یکی در مورد محبت به اهل بیت باشد، دیگری در مورد نداشتن تعهد کاری در ساعات اداری و آن یکی پیرامون عشق زن و شوهر باشد، نمی شود به راحتی گفت: «این داستان ها خیلی بی ربط هستند و نباید در یک مجموعه جمع می شدند، بلکه همه داستان ها باید در مورد محبت و شناخت اهل بیت می بود! یا مسائل اداری!»


شاید مساله ارتباط یا عدم ارتباط داستان های یک مجموعه، برای خیلی ها حل شده باشد، اما این روزها هستند کسانی که به مجموعه یا نویسنده آن خرده می گیرند که چرا داستان ها یک دست نیستند. و حتما سید مهدی شجاعی هم از این رو، در مقدمه کتابش لازم دانسته که به این نکته اشاره کند.

بگذریم.


اولین داستان این مجموعه «لوطی گری» نام دارد. ماجرای هفت هشت تا رفیق، که این بار قصد دارند بساط خوش گذرانی شان را در مشهد برپا کنند. هم زیارتی کرده باشند و هم عشق و صفایی! اما یکی از این رفقا، مرام به خرج می دهد و دلش راضی نمی شود در جوار امام، عرق بخورد و هر چه دوستانش اصرار می کنند، همراه آنها به سفر نمی رود.


«... آن ها نه دلشان می آمد که از زیارت بگذرند و نه می توانستند که قید عرق را بزنند. عاقبت هم راه افتادند و رفتند و جای خالی مرا هم با خودشان بردند.
کل سفر، سه روز بیشتر طول نکشید، اما انگار به اندازه جمع همه سفر های گذشته بهشان خوش گذشته بود. در مجلسی نبود که بنشینند و نقل و خاطره و مزمزه اتفاقات شیرین سفر را نداشته باشند؛ آنقدر که من کم کم داشتم حسرت می خوردم از نرفتن و پشیمان می شدم از این که لجبازی و یک دندگی کرده ام.
تا این که یک شب، نزدیکی های صبح، آقا آمد سراغم، خود آقا، با این که قبلا ندیده بودمشان ولی به روشنی آب و آینه، شناختمشان. از جا پریدم؛ سلام کردم و عذرخواهی از این که به پابوسشان نرفته ام.
سلام مرا به گرمی جواب دادند و گفتند: نیاز به عذرخواهی نیست. من آمده ام تشکر کنم از این که حرمت ما را نگه داشتی! و در ضمن دعوتت کنم که بیایی...»


این، تازه شروع ماجراست و اتفاقات دیگری که در ادامه می افتد، داستان را جذاب تر می کند.


داستان های این مجموعه، یکی در میان، به مسائل معنوی و ارتباط با امامان معصوم برمی گردد. و سایر داستان ها، ظاهرا موضوعات دیگری دارند که در جامعه، کم و بیش با آنها دست و پنجه نرم می کنیم. و البته در لایه های زیرین، قطعا به این نتیجه می رسیم که مشکلات مطرح شده در آن داستان ها هم به خاطر کمبود یا نبود ایمان است.
سید مهدی شجاعی که سالها پیش، مجموعه داستان طنزی به نام «امروز، بشریت» نوشته است، در بعضی از داستان های این مجموعه نیز، از اندکی طنازی استفاده کرده تا بدترین و درد آور ترین مشکلات فرهنگی و اداری جامعه امروز را از زاویه ای جدید به خواننده ارائه دهد و در ضمن، با این ترفند بتواند از مستقیم گویی و نصیحت کردن مخاطب نیز بپرهیزد.
شاید یکی از تکان دهنده ترین داستان های این مجموعه، «سری که درد... می کند» باشد که نام کتاب نیز، از آن گرفته شده است. داستان، ماجرای مردیست که ظاهرا به خاطر مشکلات روحی و روانی به دکتر مراجعه کرده و در حال شرح اتفاقاتی است که موجب بیماری وی شده است، اما در ادامه داستان، متوجه می شویم که او در واقع مشکل روحی ندارد، بلکه ماجرایی که شاهدش بوده، آنقدر تراژیک است که حال او را تا این حد بد کرده است:


«... طرح آقای مدیر، اجرای هر دو عملیات به طور موازی بود. هم اخراج کارمندان سابق و جایگزینی افراد جدید، و هم آموزش ضمن خدمت و ارتقاء سطحی علمی و فرهنگی آنان. به این ترتیب مشکل ارتزاق این افراد هم از بدو ورود به تهران حل می شد. جدی ترین مشکل باقی مانده، اسکان دادن این همه آدم در تهران به طور ضربتی بود. به خصوص که این افراد برای اقامت دائم آمده بودند، نه موقت. بنابر این مشکلشان با اجاره کردن خانه حل نمی شد و حتما باید از مالکیتی ماندگار و با ثبات برخوردار می شدند.
یقینا دوست داری بدانی که مشکل به این بزرگی، چطور و چگونه حل شد؟!
خیلی ساده!
با بودجه ای که برای ساخت سالن های تئاتر در تهران تصویب شده بود، چند مجتمع مسکونی بزرگ در شمال شهر ابتیاع گردید و مالکیت واحدهای آن به این افراد انتقال یافت. ضمنا برای اینکه خدای نکرده، سوء استفاده ای از بیت المال صورت نگرفته باشد، قرار شد پول آپارتمان ها، که هر واحد آن به طور متوسط، سیصد میلیون تومان می شد، از طرف مالکین به نحو متقضی به دولت مسترد شود. به این ترتیب که از سال پنجم سکونت، ماهانه دو هزار تومان از حقوقشان کسر و به صندوق دولت واریز گردد.
البته در ماده هفتم این قرارداد، یک تبصره هم با این مضمون، پیش بینی شده که: در راستان حمایت دولت از هنرمندان فرهیخته، چه بسا این دوهزار تومان از حقوقشان کسر و به صندوق دولت واریز نگردد...»

 

برای فهم بهتر طرح روی جلد کتاب هم، شما را ارجاع می دهم به داستان «قصه وَقِس...» از این مجموعه، تا معمای مردی که شیشه شیر به دهان گرفته برایتان حل شود! اما یک معما برای من حل نشده باقی مانده است و آن اینکه، این داستان تا کجایش در عالم واقع اتفاق افتاده است؟! سید مهدی شجاعی آنقدر در این داستان، واقع نمایی کرده است که شاید اگر روزی او را ببینم، اولین سوالم از او در مورد میزان واقعیت داشتن یا نداشتن این داستان باشد.

«سری که درد... می کند» را انتشارات نیستان، در سال 1387 در 178 صفحه منتشر کرده و تا به حال به چاپ دوم رسیده است.

نظرات

سلام این کتاب را تا نیمه خواندم و رهایش کردم... واقعا تا همان نیمه اش هم چندان ارزش خواندن نداشت. ای کاش تمام هنرمندان ما منشور هنر حضرت امام را روزی یکبار می خواندند...

28 دی 1389 ساعت 15:34 | سامی |  بدون email | بدون آدرس وب

آدم وقتی داستان های امثال امیرخانی و مسرور و هوشمندزاده را می خواند می فهمد که معروف شدن و بزرگ شدن شجاعی ها و فردی ها فقط به خاطر قحط الرجال بودن در زمانه شان است. نه این داستان به من چسبید و نه "اسماعیل" امیرحسین فردی.

16 فروردین 1389 ساعت 08:23 | حسین |  بدون email | آدرس وب

اصلا" کتابش به من نچسبید!

20 اسفند 1388 ساعت 20:37 | فاطمه |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

یک نویسنده، یک کتاب

تنهایی پر هیاهو

تنهایی پر هیاهو

فائزه شکیبا


یک نویسنده، یک کتاب

سری که درد... می کند

سری که درد... می کند

سارا عرفانی


یک نویسنده، یک کتاب

شازده کوچولو

شازده کوچولو

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

روح سبلان

روح سبلان

وجیهه علی اکبری سامانی


یک نویسنده، یک کتاب

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

دشت بان

دشت بان

سارا عرفانی


یک نویسنده، یک کتاب

هدایت و داستان کوتاه

هدایت و داستان کوتاه

بابک صحرانورد


یک نویسنده، یک کتاب

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟

زهرا طراوتی


یک نویسنده، یک کتاب

امشب در سینما ستاره

امشب در سینما ستاره

حسن حبیب زاده (رها پاکان)


یک نویسنده، یک کتاب

مترجم دردها

مترجم دردها

مهدی امینی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب


زوال خاندان مبشرانشایی


به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...