بازار صابر ـ که زندگانیاش دراز باد ـ از شاعرانی است که نزد تاجیکستان، ارج و قُربی بهسزا دارد و پیش از فرداروز، به سرچشمۀ جاودانگی در ادبیات تاجیکی دست یازیده است. او در دهم اکتبر 1938 در دهکدۀ صوفیان ناحیۀ فیضآباد تاجیکستان در خانوادهای کشتگر زاده شد، اما با شهادت پدرش در جنگ جهانگیر دوم، دو دهۀ آغازین زندگیاش را در نوانخانۀ شهر حصار گذراند. با این احوال، عجیب نیست اگر واکنش به جنگ، سیاست و تحولات جهان را در اشعار او برجسته میبینیم. صابر با فقدان پدر، نخستین سهم دردش را از روزگار گرفته بود. بعدها خمیرمایۀ اصلی شعرهای او «درد» شد. درد فرهنگ اصیل فراموششده، درد اجتماع، درد میهن و درد بشری. او حتی وقتی از عشق سخن میراند، درد، اسکلت شعر اوست. بهزودی صدف دانشگاه ملی تاجیکستان در دریای شهر دوشنبه این قطرۀ زلال باران را بار داد تا گوهر پروریاش را بیازماید. نخستین شعر جدّی بازار در سال 1960 و در همین سالهای پایانی دانشگاهش به چاپ رسید. هرچند او نخستین کتابش «پیوند» را پس از دوازده سال، یعنی در سال 1972 منتشر کرد. صابر در سال 1962 پس از فراغت از تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی/ تاجیکی، به روزنامهنگاری روی آورد. با این کار او میتوانست هم علایق فرهنگیاش را سیراب کند و هم در جریان وقوعات جهانی قرار بگیرد. روزنامههای «معارف» و «مدنیت»، مجلّۀ «صدای شرق» و هفتهنامۀ «عدالت»، گواه کارنامۀ درخشان بازار صابر در روزنامهنگاری هستند. او حدود یکسال نیز بهعنوان مترجم در افغانستان فعالیت نمود. صابر در شعرش همچون بسیاری از شاعران تاجیک در پی هویت گمشدۀ خود است. عشق به سرزمین و فرهنگ نیاکان در همۀ آثاری که تاکنون از او به چاپ رسیده به چشم میخورد. ویژگی بارز بازار، صراحت لهجه و شجاعت او در بیان است. او اعتقاد خود را در قالب شعرش میریزد، حتی اگر به بهای محرومیت از امتیازات و رفتن به زندان باشد...
1
پس از ما
پس از ما آدمی میخیزَد از عالَم
که دستش را به روی شانۀ خورشید خواهد بُرد
به ما اجدادهای سادهاش هم فخر خواهد کرد
و هم افسوس خواهد خورد
که ما هم چند در دنیا
گهی پیغمبری کردیم
برای خود پی افکندیم هیکلها و منبرها
و در حُکمِ خدایی زندگی کردیم
...
پس از ما آدمی میخیزَد از عالَم
که آدم عصرها در زندگیِ خویش او را آرزو میکرد
بُرون شد بارها با این هوا از رسمِ یزدانی
عبادتخانهها بشکست
به سوی آسمانها تیر زد چون بر خداوندی
گهی شدّاد و قارون شد
گهی نمرود
گهی خیّام و سینا شد
گهی محمود
گهی باخود
گهی بیخود
...
عاشقی میآید از سویی
در دماغش عطرِ گیسویی
در بساطش یادِ ابرویی
ای خدا
امشب خیالِ یار را همبسترش کن
تا سحر عاشقترش، عاشقترش کن
تا سحر عاشقترش کن!
...
ایا سنگ بزرگا!
سنگِ هیکلهای اربابان!
که در دنیا به جای مُردگان روییدهاید از خاک
زمانی از شما هم در قضاوتها
نشانِ بینشانها را همیخواهند
گناهِ بیگناهان را همیپرسند ...
پس از ما آدمی میخیزَد از عالَم
زمین و آسمان را میکُند ترمیم
افقهای دگرگون میشود پیدا
پس از ما
***
2
بارانِ نیسان میزند در باغها در باغها
سَر تا به پا گُل کردهام از داغها در داغها
این لحظه باران است و من بارانِ ریزان است و من
در زیرِ باران هر طرف یک نخلِ گریان است و من
روی تو را جمع آوردم از یادها از یادها
تا روی تو آید به یاد آید به یاد آید به یاد
بوی تو را جمع آورم از بادها از بادها
تا بوی تو آید به یاد آید به یاد آید به یاد
بیچشمِ دریارنگِ تو چشمم نشد از آب سیر
بییادِ خوابانگیزِ تو جانم نشد از خواب سیر
چشمِ تو گردانَد مرا در آبها در آبها
یادِ تو گردانَد مرا در خوابها در خوابها
واپس به هم آرَم تو را واپس به هم آرَم تو را
مویی به مو، مویی به مو، یعنی که تا یک تارِ مو
یعنی تو را سَرتابهپا سَرتابهپا سَرتابهپا
جمع آورم از آرزو جمعآورم از آرزو
آخر تو را یکتا کنم یکتا کنم یکتا کنم
در جایِ جانم جا کنم در جایِ جانم جا کنم
از موی تا زانوی تو یک مو نبخشم بر کسی
از خاکِ پایت ذرّهای دارو نبخشم بر کسی
***
3
از داغ تو دمبهدم دلم میسوزد
از بختِ پیادهام دلم میسوزد
بِه چشمِ مرا نمیگشادی در عشق
از چشمِ گشادهام دلم میسوزد
رویت به من و مرا نمیخواهی دید
گوشَت به من و مرا نخواهی بشنید
بر مهر و محبّتِ تو چشمِ که رسید؟
در پیشِ تو از الم دلم میسوزد
تا از غم و شادیِ تو پُر شد دلِ من
مانندِ گِلی به خنده دُر شده دلِ من
عشقِ تو نمرد و زنده مُر شده دلِ من
بر این دلِ مردهام دلم میسوزد
از بخشِ تو غصّه خوردهام بیهوده
بِه از دگرت شمردهام بیهوده
در عشقِ تو جان سپردهام بیهوده
بر جانِ سپردهام دلم میسوزد
وقتی که غمِ تو میکند دلگیرم
میخیزم و دفتر و قلم میگیرم
از دفتر و از قلم الم میگیرم
بر دفتر و بر قلم دلم میسوزد
چون خارِ شکستهای که مانَد در تن
بودی همه با من و نبودی از من
ماندی همه با من و نماندی همتن
از بیهمیِ به هم دلم میسوزد
***
4
راهها راههای دورادور
جادۀ قسمتند سرتاسر
نیست چون در سرِ گرانِ زمین
در سری سرنوشت خواناتر
هست راهی که یاد میدهدت
شیوۀ رهروی ز شیب و فراز
هر قدم راهِ پندآموز است
چون غزلهای سعدیِ شیراز
راههای درازِ خوابیده
دیدهام زیرِ پای رهگذران
رمزِ آن سطرها که گُم کردند
در سفر شاعرانِ سرگردان
راهها سخت زحمتآموزند
خواه هموار و خواه ناهموار
بر من از خاک و سنگشان پیداست
کندنِ جان و سختیِ دیدار
از چنین جادهها به کوی مُراد
میرسی بخت گر مددکار است
ورنه در راههای پُر محنت
رفته و برنگشته بسیار است
راهها راههای دورادور
جادۀ قسمتند سرتاسر
نیست چون در سرِ گرانِ زمین
در سری سرنوشت خواناتر
پانوشت: در تاجیکستان، به مجسّمه و تندیس، «هیکل» میگویند