منصور (کامبیز دیرباز) پس از آزادی از زندان به شهر بازگشته است. بازگشت او باعث تشویش ذهنی فرید (محمدرضا فروتن)، طلا فروش معتمد شهر شده چرا که او باعث دستگیری منصور بوده است و...
با نگاهی گذرا به فیلمنامههایی که شهبازی نوشته، حال چه «نفس عمیق» و «عیار 14» که خودش کارگردانی کرده و یا «به آهستگی» که مازیار میری آن را ساخته است، دستهای خصوصیات به طرز واضحی قابل درک است. ایجاد گره ذهنی برای تماشاگر و آفرینش درست حس تعلیق در فیلم و البته در معرض قضاوت قرار دادن تماشاگر و به سمت و سوی قضاوت هدایت کردنش و سرآخر، رو کردن برگ آس و تغییر مسیر اتفاقات به سمتی که تصورش برای تماشاگر سخت بوده است، جزء مهمترین این خصوصیات است. در «نفس عمیق» تا دقایق پایانی فیلم تصور میکنیم که کامران است که جنازهاش از آب بیرون کشیده میشود چرا که پلیورش، بر تن شخصیت غرق شده است (بدلیل آنکه در ابتدای فیلم جسد را با این لباس دیدهایم به چنین برداشتی رسیدهایم). حال آنکه کامران در بیمارستان است و... در «عیار 14» هم در سکانس ابتدایی جسد فرید که در حال حمل به سمت شهر است را میبینیم و پس از آن فلاش بک به اتفاقات روز قبل این سکانس. این سکانس ابتدایی باعث ایجاد حس تعلیق بیشتر در فیلم میشود چرا که تماشاگر منتظر کشته شدن فرید به دست منصور با آن هیبت و شمایلی است که در سکانسهای ابتدایی از او دیدهایم، با آن عینک آفتابی و مدل تخمه خوردن و... حال آنکه داستان چیز دیگری است و منصور به دنبال دخترش به شهر آمده و دلیل سراغ گرفتنش از طلا فروشی، خرید گردنبند برای دختر کوچکش است و... چیزی شبیه همین خصوصیت را در فیلمنامه «به آهستگی» در نوع برداشت شخصیت مرد فیلم نسبت به زنش و حس خیانت و در نهایت تغییر یافتن تمام ذهنیات غلط و... هم میبینیم. در مورد کارگردانی فیلم هم باید گفت اصولا شهبازی هیچ عجلهای در کارش راه نمیدهد و با صبر و حوصله همه چیز را کنار هم میچیند، تمام جزئیات را مو به مو کنار هم قرار میدهد، تدوین در خدمت همین مدل کار است، تصویر برداری نیز و موسیقی و... تا تماشاگر را به سمتی که میخواهد بکشاند و سر آخر غافلگیری و حس عدم اطمینان به برداشتهایی که با تکیه بر نشانههای بیرونی میکنیم و قضاوت نابجا و...
بازی با عقاید درست و غلط، خرافی و غیر خرافی و عادات و عرف اجتماع به عنوان یکی از دغدغههای اصلی پرویز شهبازی در روال فیلمنامهنویسی و کارگردانیاش تبدیل شده است. این روال گاهی حتی تبدیل به بازی دوگانه با این موضوعات تبدیل میشود که طبیعتا به چالش کشیدن ذهن تماشاگر برای تشخیص سره از ناسره را در پی دارد. نمونه واضح آن در همین «عیار 14» رخ میدهد و بازی با این باور که در صورت عطسه کردن، باید در مورد کاری که قصد انجامش را داریم تجدید نظر کنیم میبینیم. جالب اینکه در اولین اشاره به این باور، پسر جوانی که به همراه همسرش برای خرید به مغازه فرید آمدهاند با عطسه همسرش از خرید منصرف میشود و... دومین اشاره شهبازی زمانی است که فرید و مینا در حال خروج از شهر هستند و مینا پس از عطسه کردن به فرید میگوید "صبر اومد" ولی فرید توجهی به این هشدار نمیکند و نتیجه میشود مرگ فرید. ولی اساسا نسبتی میان این باور و رخدادهای فیلم وجود دارد و...؟ شاید رسیدن به این سوال همان هدفی است که شهبازی دنبال آن بوده است. نمونههای دیگری از این شیطنتها را میتوان از این فیلم استخراج کرد. برای نمونه حضور فرید در مسجد و دریافت کمک از او برای مسجد و در ادامه بیرون انداختن او از مسجد بدلیل چرت زدنش، حال آنکه فرید به مسجد پناه آورده بوده است و... همین روال در فیلمنامه «به آهستگی» هم به چشم میآمد. اصولا در آن کار باورهای غلط اهالی محل و برداشتهای عوامانه و قضاوتهاشان بر اساس نشانههای سطحی و بیرونی اهالی اساس داستان فیلم را شکل داده بود. نمونه دیگر این بازیگوشیها در سکانس خروج روحانی روضه خوان از خانه و از پی آن خارج شدن دسته بزرگی از زنان محجبه از خانهای که گویا محل برپایی مجلس روضه بوده است و... میبینیم.
اما فرید از چه چیزی فرار میکند؟ چه بهانه و اتفاقی باعث میشود تا او خانواده و کسب و کارش و حاصل تلاشهای چند سالهاش را یکباره رها کند و فرار را بر قرار ترجیح دهد؟ چه چیزی باعث میشود تا او به شرایطی برسد که تمام داراییاش را یکباره حراج کند و...؟ قطعا وحشت فرید هیچ نسبتی با خانواده و خصوصا همسرش ندارد. به سادگی قابل فهم است که او نمیخواهد سر به تن همسرش باشد. فرار کردنش از شهر به همراه معشوقهاش بی آنکه سراغی از زن و فرزندش بگیرد در حالی که منصور هنوز در شهر حاضر است و همین حضور میتواند خطری برای خانوادهاش محسوب شود (حتی اتومبیل همسرش را با اتومبیل حالا بی خاصیت شدهاش تعویض میکند تا به هدفش برسد که البته همان اتومبیل تبدیل به تابوتش میشود) و... نگرانیاش حتی برای مینا نیست. چه که همراهیاش با مینا از سر دل نگرانیاش برای تنها ماندن خودش است و نه چیز دیگری و... اصولا تنها نگرانی فرید در مورد خودش است و خودش و البته اندکی هم طلا و جواهراتی که به قیمت جانش دوستشان دارد و خود همینها، بلای جانش میشوند و باعث مرگ و نیستی او. فرید بی آنکه بداند از خودش فرار میکند. طلا فروش بودن فرید و سر و کار داشتنش با گرم و عیار و محاسبه به نرخ روز، او را به سمتی کشانده که حالا احسان (پویا پورسرخ) بهترین دوستش به زبان قیمت با او همراه میشود، زنش فقط پولش را میشناسد و... حسابگر بودن فرید باعث از کف دادن بسیاری از دوستیهایش شده و... حالا او تنها است با نتایج محاسباتش و باید به نرخ روز پاسخگو باشد و به نرخ روز بمیرد.
قربانی اصلی این روال فرید است. مینا (مینا ساداتی) هم در این میان به نوعی قربانی نوع نگاه فرید به دنیای اطرافش، و تعریف و تاویلی است که از اتفاقات و رخدادها و حتی امور تصادفی میشود. فرید قربانی دنیایی است که خودش آفریده و جزء به جزئش را تزیین کرده و حالا با کنار هم چیدن قطعات پازلی ساخته، پازلی که سالها مقدمات رسیدن به شکل نهاییاش را انتظار میکشیده و در عین حال به خیال خام خودش از آن فرار میکرده. تمام اتفاقاتی که برای فرید رخ میدهد به خودی خود شبیه اتفاقاتی است که برای ما هم در مقاطعی رخ داده یا میدهد، حتی روابطی که فرید زندگیاش را با آنها شکل داده و نفس به نفس آنها زندگی میکند از جنس روابطی است که که چندان غریب و دور از ذهن نیست. فرید با دختر خالهاش ازدواج کرده و صاحب یک فرزند است. ازدواج آنها از جنس ازدواجهای فامیلی است. او حالا با دختر جوانی ارتباط دارد و گویا این ارتباط را مدتها از چشم همگان مخفی نگاه داشته و... او بستگانی دارد و دوستانی و... همه چیز در جریان است. اما نکته درست همینجاست؛ همه چیز در ذهن فرید شکل دیگری دارد. همه چیز طبق پازلی که او سالهاست در ذهنش شکل داده برایش تصویر میشود، حتی اگر واقعیت چیز دیگری باشد و همین نوع نگاه است که فرید را به سمت سرنوشتی خود ساخته پیش میبرد و...
اما این همه بُعد دیگری هم دارد و آن بعد تقدیری و گریز ناپذیر آن است. ترس و دلهرهای که وجود فرید را در بر میگیرد باعث بروز انگیزه فرار در او از تمام چیزهایی است که او را در بر گرفته و او هیچ علقهای به آنها ندارد. از شهر و زن و فرزند و... همه و همه او را دلزده کرده اند و... ورود منصور به شهر پیش از موعدی که او انتظارش را داشته باعث فراگیر شدن ترس در وجودش شده و خب فرار بهترین حربه است. پس نا امیدی از یافتن پناهی و حمایتی، چه از ناحیه دوستان و چه از ناحیه قانون و... در همین راستا و در تایید بُعد تقدیری فیلم تمام تلاشهای فرید برای فرار از ترس خودساختهاش به نتیجهای ختم نمیشود و او نمیتواند از شهری که بنا است در آن بمیرد خارج شود و حتی قدمی دور شود. فرید به قطار نمیرسد، جاده یخ زده، بنزین در شهر نایاب شده، تانکر حمل بنزین جاده را بسته و... گویا مامور مرگ فرید در قامت منصور پا به شهر گذاشته تا تمام حسابهای فرید را به نرخ روز محاسبه کند و... سرآخر برگرداندن پیکر بی جان فرید به شهری که از آن میگریخت. سرنوشت محتوم فرید ماندن در محدوده دایره بسته شهر است، چه زنده چه مرده.