اول: رفتگر جوانی به طور اتفاقی از احوالات دختری ناشناس با خبر میشود و درصدد کمک به او برمیآید. در این میان او با وقایع و اتفاقاتی روبرو میشود و...
دوم: «شاعر زبالهها» را از منظری میتوان فیلمی در مورد تنهایی و تلاش برای رهایی از آن، و یا دست در گریبان شدن با تنهایی دانست. رفتگران تنهایی و سرخوردگیشان را با رقص و پای کوبی شبانه گرد آتش پر میکنند و آرزوهای از دست رفته شان را با فال زباله گرفتن جستجو میکنند تا تنهاییشان را مرهم بنهند. رفتگر جوان از طریق همین فال زباله به تنهایی دختر جوان پی میبرد و تلاش میکند این تنهایی را پر کند تا هم خودش به مراد دلش برسد، و هم دختر را به آرامش برساند. شاعر هم در عزلت تنهایی خودش برای دختری خیالی که نیست و نمیبینیمش شعر میگوید و... در نهایت کنار هم قرار گرفتن شاعر و رفتهگر و دختر جوان، شاعر را به واسطه آخرین دفتر شعرش به دختر جوان میرساند تا در نهایت رفتگر را به قامت مجسمهای در دل پارک (جایی که شاید در ابتدا هم از همان جا آمده بود تا شاعر را به دختر جوان برساند) بازمیگرداند و در قامت آن مجسمه جاودان میکند تا نصیحت شاعر هم عملی شده، و رفتگر خودش را در خاک کاشته باشد تا "آب و باد و خاک کار خودشونو بکنن".
سوم: لوکیشنهای اصلی «شاعر زبالهها» محدود میشود به خیابان محل زندگی دختر جوان و شاعر، محل جمع آوری زبالهها و ساختمان سفارت. تمام فضاها و افراد به نوعی از جهان پیرامونشان ایزوله شدهاند. در خیابان محل زندگی دختر جوان و شاعر به غیر از پیرمردی که خریدهای شاعر را انجام میدهد شخص دیگری را نمیبینیم. محل قرار گرفتن ساختمان سفارت در ناکجا آبادی است که هیچ رفت و آمدی حول و حوش آن رخ نمیدهد. هیچ یک از شخصیتهای فیلم نامی ندارند و با القاب و مشاغلشان شناسایی می شوند. ثابت بودن دوربین در غالب زمان فیلم و ترتیب کنار هم قرار گرفتن نماها همه و همه در خدمت خلق فضایی سرد، یاس آلود و مرده است و روایتگر تنهایی و جدا افتادگی انسانها. این روند و روال، یعنی نماهایی ایزوله شده از نمای قبلی و البته نحوه بازی رفتگر (فرزین محدث) در کنار نحوه میزانسن و طراحی صحنه و دکوپاژ فیلم، ما را به سمت فضایی نمایشی سوق میدهد. فضایی که تماشای نمایشی روی صحنه تئاتر با سه صحنه اصلی را برای ما تداعی میکند.
چهارم: برای تماشای شاعر زبالهها دو منظر را میتوان متصور شد. یکی تماشای این فیلم با عینک تماشاگر ایرانی داخل کشور و دیگری، تماشای آن از منظر تماشاگر خارج از ایران و با عینک غیر ایرانی. از نقطه نظر تماشاگر ایرانی این فیلم درباره ایران با تمام مختصات اجتماعی، سیاسی و فرهنگیاش درباره معضل بیکاری و تصفیه حسابهای سیاسی و مشکلات جوانان و یاس و سرخوردگیشان و... است و بنا دارد در لباس طنز، مسایل و مشکلات اجتماعی و اقتصادی را به چالش بکشد و در لباس عشق و احساس و شاعرانگی، به مسایل سیاسی و آزادی و قتل و... اشاره کند. در این فضا اشاره شاعر به اینکه "روزنامه میخوره تا شعر بگه" یا اینکه کاغذ پارههای شاعر هم از درون زبالههایش ربوده میشود و یا قرار گرفتن نردبان، زیر پنجره اتاق شاعر در نمایی که درب خانه را میبینیم و پنجره و نردبان را و جسد شاعر و... معانی منطبق بر شرایط ایرانی مییابد. از نقطه نظر تماشاگر ایرانی فیلم روایتگر زندگی دستهای انسان تنها است که تنهاییشان به دلایل و اتفاقات اجتماعی و سیاسی برمیگردد. اتفاقاتی که در دلشان زندگی میکنیم و چون با گوشت و پوست تماشاگر ایرانی عجین شده، به عنوان رشته اصلی اثر دیده میشود. چرا که شب و روز با آن سر و کار دارد و بهتر درکش میکند و با این رویکرد به تماشای فیلم مینشیند و همه برداشتهایش حول محور اتفاقات سیاسی، قتلهای زنجیرهای، بیکاری، سردرگمی جوانان، جناح بندیهای سیاسی و... میگردد. با این مقدمه تماشاگر ایرانی سراغ تاویل و تفسیر میرود و برداشت میکند و نمادها را جستجو میکند و برای هریک معنا و توضیحی طلب میکند. در این نگاه کشته شدن نامزد دخترک به طرزی مرموز معنا مییابد، دختری که قصد مهاجرت دارد معنا مییابد، شاعری که خانه نشین شده و خودش را حبس کرده و خریدهایش را از طریق پنجره اتاقش انجام میدهد و سرآخر کشته میشود... معنایی منطبق با کد گذاریهای ایرانی مییابد. در این رویکرد داستان رفتگر جوان تنها بهانهای تلقی میشود که بناست وسیله اتصال و انتقال داستان دخترجوان و نامزدش، استاد شاعر و شرایط زندگیاش و جوانان حالا بیکار یا رفتگر شده با آرزوهای بر باد رفته باشد.
ادامه دارد ...