1
اگر دنبال عشقی من ندارم
که من جز قلبی از آهن ندارم
برو دست از سرم بردار ای عشق
که حال بیستون کندن ندارم!
2
یا جامه احساس و وفا بر تن کن
یا از تلفات عشق خود دیدن کن
امروز دلم به سن تکلیف رسید
لطفی کن و تکلیف مرا روشن کن
3
تقویم تولد من از قبر آمد
خورشید دلم با کفن ابر آمد
آنروز که آفریدم از خاک خدا
می خواست که آدمم کند، صبر آمد!
4
هر روز نظر به سوی رویی کردم
با گریه این و آن وضویی کردم
بی اشکی من دلیل بی دردی نیست
در مصرف آب صرفه جویی کردم!
5
با دادن قلقلک نمک گیرم کرد
چشمک زد و کم کمک نمک گیرم کرد
با آن حرکات نازک و شیرینش
آن خسرو بی نمک، نمک گیرم کرد