اگر چه از زمان انتشار «شنام» مدت زیادی نمیگذرد؛ با این حال همانطور که حدس میزدیم استقبال خوبی از آن به عمل آمده و اگر گوش شیطان کر و چشمش کور این روند ادامه پیدا کند، این کتاب را هم باید در شمار کتابهایی قرار داد که انتشارشان در حوزه ادبیات دفاع مقدس نوعی «اتفاق» به شمار میآید. «شنام» روایت نوجوانی 16 ساله از نخستین روزهای جنگ است؛ آن هم از «غرب». جایی که با وجود اتفاقات بسیار عجیب و نادری که درآنجا افتاده است کمتر از آن خوانده یا شنیدهایم. نکته جالب توجه دیگر کتاب، اتفاق عاشقانهای است که بین قهرمان کتاب و یکی از زندانبانانش رخ میدهد؛ اتفاقی که در نوع خود بینظیر است و فرجام تلخش گریبان مخاطب را به راحتی رها نمیکند. کیانوش گلزارراغب، راوی «شنام» هنوز هم ساده و صمیمی است درست مثل روزهای اول جنگ. نکته قابل ذکر اینکه مراسم رونمایی از کتاب شنام، 28 تیر ماه در تماشاخانه مهر حوزه هنری برگزار شد.
*کتاب خیلی ناگهانی شروع میشود. یعنی مخاطب بدون ذکر هیچگونه پیشزمینهای از شما ناگهان و یکباره وارد فضای جنگ میشود. از آنجایی که خاطرات این کتاب فردمحور است و درواقع خاطرات شخصی شماست فکر نمیکنید لازم بود اول از هر چیز مخاطب را با خودتان و پیشینه خانوادگیتان بیشتر آشنا میکردید؛ خواننده وقتی کتاب را شروع میکند باید یک مقداری جلو برود تا با ماجرا انس بگیرد. البته از یک جایی به بعد این اتفاق میافتد و مخاطب با شما و کتاب انس میگیرد و دیگر نمیتواند آن را زمین بگذارد و رها کند ولی اوایل کار کمی آدم را اذیت میکند. مثلا در کتاب «دا» این اتفاق خیلی خوب افتاده است. یعنی شما با تکتک افراد خانواده قهرمان کتاب آشنا میشوید. او زندگی خانوادگیاش را از قبل از انقلاب تا بعد از انقلاب و در زمان شروع جنگ به خوبی توصیف میکند و وقتی وارد فضای جنگ میشود کارهایش برای ما قابل درک و ملموس است؛ اما شنام یکدفعه وارد فضای جنگ میشود.
خاطرات هم میتواند جنبه شخصی داشته باشد و هم جنبه غیرشخصی و عمومی. من فکر میکنم برای اغلب کسانی که علاقهمند به حوزه دفاع مقدسند خاطرات عمومی اهمیت بیشتری دارد. این بود که فکر کردم خیلی لازم نیست که به گذشتهام بپردازم و خواننده را مجبور کنم ساعتها وقت بگذارد و بیاید مرا بشناسد. به هر حال من هم یکی از میلیونها نفری بودم که در جنگ شرکت کرده بودم و گذشته شخصی من خیلی ارزش گفتن ندارد. از نظر من مهمترین لحظه آن لحظهای است که من برای وطنم و دینم لباس میپوشم و عازم میدان نبرد میشوم. البته به مرور زمان که از ماجرا میگذرد مخاطب با من، خانوادهام و گذشتهام برحسب ضرورت آشنا میشود.
*به نظر من اگر شما پیشینه مختصری از خودتان و روابطتان میدادید خیلی بهتر بود چون این نبودن اطلاعات راجع به شما خواندن صفحات آغازین کتاب را کمی سخت کرده است. هیچ اطلاعات و سابقهای از روابط عاطفی بین شما و برادرتان به مخاطب داده نمیشود و ناگهان برادرتان به خاطر شما جانش را به خطر میاندازد و شهید میشود. این برای من مخاطب خیلی قابل درک و ملموس نیست چون شما دو برادر هیچ خبری از هم ندارید ولی یکدفعه وارد زندگی هم میشوید. فکر میکنم گفتن بعضی جزئیات وقایع را باورپذیرتر میکرد.
معتقدم برادرم هر کاری که از دستش برمیآمد برای من کرده بود حتی آنجایی که از استخدام من در سپاه و اعزام من به جبهه حمایت نمیکرد درواقع میخواست مرا مستقل و قوی بار بیاورد. این از خصوصیات اخلاقی ایشان بود. من سالها نزدشان شاگردی کرده بودم و از یک جایی به بعد باید مرا رها میکرد تا خودم ادامه بدهم. البته مخاطب در طول کتاب بیشتر با برادرم آشنا میشود و من سعی کردهام راجع به روابطمان یک چیزهایی بگویم ولی در کل ریتم و ساختار کتاب خیلی پرسرعت و شتابزده است، من در هیچ نقطهای وارد جزئیات نشدهام و نخواستهام در هیچ مقطعی بمانم.
* بله ریتم کتاب تند است شما مخاطب را معطل نمیکنید، خیلی فلاشبک نمیزنید این بد نیست ولی یک صحنههایی گنگ از آب درآمده است. من چند خط را از صفحه 153 نقل میکنم: «یک روز که در حال مرمت اتاق ننگین بودیم. سربازی اسیر و سادهدل همراه با نگهبانی خبیث از راه رسید. سرباز هنوز سلام نکرده بود که بنا به او گفت:آی پسر، بپر برو اون بیل رو وردار و بیار. سرباز که میخواست خوشخدمتی کند به سرعت دوید اما تیر نگهبان زندان که گمان کرد او در حال فرار است، بر قلبش نشست. او را بینام و نشان پشت زندان به خاک سپردند». واقعا مخاطب گیج میشود، کدام نگهبان به سرباز شلیک کرد؟
نگهبانی که بالای ساختمان و بیرون از اتاق بود.
* خب، این الان مشخص شد که شما توضیح دادی؟ ولی در متن کتاب اصلا معلوم نیست این نگهبان از کجا آمده. قبول دارید که ماجرا کمی گنگ است؟
آن فضا، فضای خشن، سرد و سنگین بود. هر روز یکی از بچهها را میبردند و اعدام میکردند ما در خفقان محض بودیم و سرنوشتمان نامعلوم، شاید به همین دلیل فضایی که توصیف کردهام آنقدر بسته، مبهم و گنگ از آب درآمده است.
* شاید بشود بعدها دستی توی این خاطرات ببرید و بعضی از جزئیات ضروری را بیشتر توضیح بدهید. بگذریم. چند وقت پیش یکی از روزنامهها یک اشاره روی گفتوگو با شما زده و عنوان کرده بود که این یک داستان عاشقانه است؛ شما خیلی با این عنوان موافق نبودید چرا؟
برای اینکه شنام عاشقانه نیست.
*عاشقانه نیست؟ اگر من هم میخواستم کتاب شما را در یک تعبیر خلاصه کنم یا بگویم کلیت آن چیست، کلمه عاشقانه را به کار میبردم. ماجرای عاشقانه کتاب آنقدر پررنگ است که از یک جایی به بعد کل کار را تحتالشعاع قرار میدهد. محور اصلی کار رابطه عشقی شنام و شیطان است. شما نمیتوانید این مساله را انکار کنید.
من این ارتباط عاطفی را رد نمیکنم ولی کلمه عاشقانه را دوست ندارم به کار ببرم، چون یک مقداری مساله را سبک میکند. این کلمه را این روزها مبتذل کردهاند. از نظر من تمام جنگ ما عاشقانه بود. دفاع ما دفاع مقدس و عاشقانهای بود ما رفته بودیم که برای ناموس، وطن و اسلام و انقلاب عاشقانه بجنگیم. بحث کلی من، درباره جنگ است نه رابطه این دو نفر.
*من حرف شما را رد نمیکنم ولی اینجا وقتی میگویم عاشقانه دقیقا منظورم عشق زمینی است منظورم احساس عاشقانهای است که بین شنام و شیلان وجود دارد.
من فکر میکنم اینجا بحث عشق خیلی مطرح نیست شیلان هم خودش اسیری است که برای رهایی میجنگد و در این میان به هر دری میزند تا هم شنام را نجات دهد و هم خود و خانوادهاش را.
*من این حرفتان را قبول ندارم، اگر رابطه عاطفی این دو نفر را از کتاب حذف کنید قطعا جذابیتی که الان دارد را نخواهد داشت. آقای گلزار! این عشق برجسته است و کاملا به چشم میآید. ربطی به کم یا زیاد بودن حجم آن هم ندارد بلکه به این برمیگردد که این اتفاق عاشقانه در زمان جنگ افتاده، آن هم در زمان جنگ ما. حالا اگر در جنگ آلمان و فرانسه اتفاق میافتاد خیلی عجیب نبود. ما چنین روایت غریبی را برای اولین بار میشنویم، اسیری عاشق زندانبان خود میشود آن هم در سالهای اولیه جنگ که بار مذهبی و ایدئولوژیک جنگ خیلی سنگین است. این خیلی تازگی دارد. در چنین فضایی عشق خیلی به چشم میآید. شنام با وجود اینکه فردی مذهبی است و در خانوادهای مذهبی و سنتی بزرگ شده است اصلا آدم خشکمغز و متعصبی نیست. حتی ترانهها و تصنیفهایی که در زندان میخواند کاملا غافلگیرکننده است. این روایت غیررسمی از دفاع مقدس موجب جذابیت اثر شده است.
سرودها و ترانههایی که موسوم به سرودهای انقلاب و جنگ هستند آن موقع هنوز ساخته نشده بودند. علاوه بر این ما فقط به رادیوی عراق دسترسی داشتیم که دائما «گلسنگم» را پخش میکرد. خیلی از اسرایی که آنجا بودند متعلق به نسل قبل از انقلاب بودند و آن آهنگها و ترانهها هنوز توی ذهنشان بود و در مواقعی که بچهها زانوی غم در بغل میگرفتند و به شدت افسرده میشدند، یک عده سعی میکردند چیزی زمزمه کنند تا آنها را از این حال دربیاورند....