از عباس احمدی پیش از این در لوح غزلهایی خواندهاید. شعر تازهای که اکنون میخوانید در همان حال و هوای همیشگی شعرهایش است: غزلی با درونمایهای دینی و زبانی تر و تازه که رگههایی از طنز هم در آن دیده میشود.
چه غربتیست! چه دور و زمانهای شده است
چه روزگارِ بد و ظالمانهای شده است
دوباره تیتر یکِ روزنامهها شدهایم
دوباره عشق من و تو «رسانهای» شده است!
پس از مواجهه با عشق، تازه فهمیدم
دلم اسیر عجب دام و دانهای شده است
به جاده میزنم و رشد میکنم، که تنم
به شوق نیمة شعبان جوانهای شده است
صدای آقاسی در هُرم «شاید این جمعه...»
برای ریزش باران بهانهای شده است
غم و سهشنبه شب و عطر یونجهزارِ زمان
فضا فضای خوش و شاعرانهای شده است
و جمکرانِ تو، این قریة سعادتمند
بدل به مملکت بیکرانهای شده است
اگر که دیر بیایی، جوانِ ناکامت
به آسمان زده و سردخانهای شده است
قرار بوده که این شعر «مهدوی» باشد
ولی عجب غزل عاشقانهای شده است!