از امیرحسین نیکزاد، این شاعر بیست و یک که چون پیران استخوانخردکرده شعر میگوید، شعری تازه برایتان برگزیدهایم. بخوانید:
پیچید توی کوچه و تنهایی
از اجتماع بیهمهکس برگشت
آهسته رفت تا دم در: «اینجاست؟»
یک لحظه مکث کرد، سپس برگشت
پس در پی چه بود؟ نمیدانست
شاید زنی که منتظرش باشد
در کوچه رفت و برق نزد چشمی
از پشت هیچ پنجره، پس برگشت
در آبِ جوی عکس خودش را دید
از کی درخت بود؟ به خود لرزید
هر برگ تیغهای شد و خود را زد
هر شاخهاش به قصد هرس برگشت
لای دو میله داشت جلو میرفت
پرهاش رنده میشد و رد میشد
رد شد...
به بالهاش نگاهی کرد
تف کرد بر زمین،
به قفس برگشت