هفت پرده از شعرخوانی برای دفاع مقدس(1)
از سر حافظ تا دم در حوزه هنری، پوسترهای جشنواره هنری دفاع مقدس با عنوان «عصر سوره» که روی در و دیورا چسبانده شدند، به عابران می گویند که از 31 شهریور تا 7 مهر در حوزه هنری یک خبرهایی هست. خبرهایی از جنس نمایشگاه و نمایش و اجرای موسیقی و شعر و قصه خوانی و ... حالا اگر کنجکاو شدی و دم در حوزه هنری واقع در تقاطع حافط و سمیه که رسیدی، سرکی توی حیاط حوزه کشیدی، خواهی دید که قضیه واقعا جدی است! انقدر که اغلب اهالی حوزه از هنرمندان تا کادر و ... همه در حیاط هستند و مشغول آمد و شد برگزاری جشنواره. برنامه تمام تالارها و گالری ها هم حول قضیه دفاع مقدس و آثار هنرمندان درباره این موضوع می چرخد.
تالارها و گالری ها باشد برای همان نمایشگاه و اجرای نمایش و موسیقی! تالار مهر و ماه را که رد کردی، سرت را که کمی به سمت چپ بچرخانی فضای سبز محوطه را می بینی و تعدادی صندلی که چیده شدند زیر درختان قد بلند دو طرف فضای سبز. روبرو هم سن «شب شعر دفاع مقدس» با آن ضریح سقاخانه و کبوترهایی که جا خوش کردند لابه لای مشبک های ضریح و سربندهای قرمز یاحسین(ع) دخیل بسته شده، خودنمایی می کند. پست ضریح هم، بنر سپید برنامه است که گوشه اش وعده «هفت شب، هفتاد شاعر» نوشته شده و به علاقمندان قول شنیدن غزل دفاع مقدس می دهد.
تشنهلبهای داغ مکرر
برنامه با اجرای سعید بیابانکی آغاز می شود و قرعه برای مطلع به نام مصطفی محدثی خراسانی میافتد. جماعت با تشویق های نه چندان مرتب و یخ کرده بیابانکی را نگران دمای فضای محوطه می کند و او به ناچار از حضار می پرسد که «نکند سرتان است؟» و لابد تشویق دوباره جمع هم به این معنا است که دمای خوب بوده و جای نگرانی نیست!
محدثی خراسانی؛ سردبیر فصلنامه شعر برای جمع دو بیتی می خواند و غزل و ترانه؛ ترانه ای که زمزمه این روزهای شاعر است.
وقتی آسمون کوچه خالی از پرنده ها شد
غم غربت و غریبی با دل من آشنا شد
فاب عکس روی طاقچه هنوزم مونس شبهاست
غربت تموم دنیا توی چشمای تو پیداست
بیابانکی در ادامه غزلی از فاطمه قائدی خواند:
امواج رادیو سر هم جیغ می کشند/ صالح شهید نه ...نشده یا چرا شده/ در آخر تشهد مادر خبر رسید/ جبران چندسال نماز قضا شده/ زن های خانه کفش تو را جفت می کند/ پایت اگرچه طعمه خمپاره ها شده ...و از دومین غزل سرای اولین شب شعر دفاع مقدس «هفت شب، هفتاد شاعر» دعوت کرد تا غزل خود را برای جمع بخواند.
علیرضا رجبعلی زاده کاشانی که از کاشان مهمان برنامه بود، دو شعر برایمان خواند و یکی از آنها تقدیم به شهدای مفقود الاثر شد؛
شاید این سوی آغوش کارون، پای نیزاری افتاده باشم
یا به نخلی در آن سوی دیگر، داده ام پشت و جان داده باشم
شاید اینجا که میدان مین است، پای هر مین نشان جبین است
در نمازی که پایانش این است، گرم در خون سجاده باشم
شاید از اینهمه نخل بی سر، تشنه لب های داغ مکرر
یک نفر نیز من خوب بنگر، ایستاده بر لب جاده باشم...
شاعری بود که با طبع روان هیچ نگفت
مجری برنامه با خواندن غزلی با ابیات پایانی «... من کزین فاصله غارت شده چشم توام/ چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم/ یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است/ میله های قفسم را نشمارم چه کنم» یادی از سید حسن حسینی؛ شاعر این غزل زیبا و به یاد ماندنی کرد و گفت: حوزه هنری در زمینه شعر شاعران شاخصی را معرفی کرده است که سید حسن حسینی، قیصر امین پور و سلمان هراتی به تعبیر مقام معظم رهبری از دست ما رفتند.
بیابانکی ضمن خیر مقدم به محسن مومنی؛ رئیس حوزه هنری و حمزه زاده؛ مدیر عامل انتشارات سوره مهر از فیض برای شعر خوانی دعوت کرد و گفت: ناصر فیض شعرهایی درباره دفاع مقدس دارد که همواره در خاطر من مانده است، گرچه سالهای اخیر بیشتر ایشان را با شعر طنز شناختیم.
فیض در ابتدا غزلی به یاد شب های موشک باران و بمب باران خواند. شب هایی که مردم داخل شهرها هم به نوعی خط مقدم را تجربه می کردند؛
کودکی سوخت در آتش فغان هیچ نگفت
مادری ساخت به اندوه نهان هیچ نگفت
پدر پیر شهیدی که به عشق ایمان داشت
سوخت از داغ پسرهای ج.ون هیچ نگفت
دختر کوچک همسایه ما پر زد و رفت
دل آیینه شکست و کس از آن هیچ نگفت
وقتی از شش جهت آوار و تبر می بارید
مردی از حنجر نامرد جهان هیچ نگفت
وطنم زخمی شمشیرترین حادثه بود
باز با اینهمه از زخم زبان هیچ نگفت
آن طرف تر پس دیوار بلند تردید
شاعری بود که با طبع روان هیچ نگفت
خاک خوبم وطنم در گذر از آتش و دود
آب شد آب ولی از غم نان هیچ نگفت
می توان گوشه ای از داغ مرا شرح نداد
ولی از اینهمه هرگز نتوان هیچ نگفت
بیابانکی در انتهای این شعر رو به فیض گفت: فکر کنم این غزل را 24 سال پیش از شما شنیدم اما یکی از غزل های درخشانی است که سالها در این حوزه خوانده شد و سر زبان ها بود. هنوز هم ابیاتش در حافظه خیلی ها هست...
فیض هم پاسخ داد که «من تا به حال همه غزل هایم درخشان و غیر از این هم زیاد بوده...» تا طبق انتظار جمع و با حضور دو طناز در سن، گریزی به درحلقه رندان بزنیم.
فیض در ادامه خاطره بزرگداشت مرحوم محمد قاضی را مرور کرد: هر کسی در این بزرگداشت صحبتی کرد و شعری خواند. نوبت رسید به آقای کسرا که هرچه گشت شعر مناسبی پیدا نکرد و گفت «البته من شعر مناسبی ندارم ولی چون می دانم اقای قاضی وطن دوست هستند و ایران را خیلی دوست دارند، شعری می خوانم و تقدیم می کنم به وطنم ایران!» و به این بهانه شعرش را به موضوع ربط داد. حالا من هم شعری می خوانم تقدیمی به شاعری که در حال و هوای دفاع مقدس آثار زیادی دارد.
و به این بهانه در پایان شعری با ردیف علیرضا قزوه که در حضور رهبری و در جمع شعرای جوان هم خوانده شده بود، قرائت کرد:
با سر آمد علیرضا قزوه/ شد سرآمد علیرضا قزوه/ همه باید به یک طرف بروند/ تا شود رد علیرضا قزوه...
کوله باری که پیش ما مانده است
عباس براتی پور شاعر بعدی بود که در ابتدای شعر خوانی اش ابراز امیدواری کرد خداوند ما را شرمنده شهدا و جانبازان نکند و شعری را در رثای شهیدی خواند که تنها کوله بارش را برای خانواده اش آورده بودند.
کوله باری که پیش ما مانده است
یادگاری است کز تو جامانده است
آن تن پاک تر ز عطر نسیم
کس چه داند که در کجا مانده است...
و دو غزل دیگر نیز خواند.
ابوالقاسم حسین جانی نیز در ادامه دعوت شد تا برای جمع بخواند که:
مشربی بی ریا به من بدهید
جرعه ای کربلا به من بدهد
شهرتان هرچه هست مال شما
یک نفس روستا به من بدهید
عباس چشامی؛ شاعر خراسانی نیز غزلی با این پایان بندی خواند:
کجا هستی کجاها می نشینی ادعایت چیست؟
به یادآور که اینجایی که هستی جای مردان است
هوا سرد است می دانی هوا سرد است می دانم
ولی با اینهمه گل من نمی گویم زمستان است
و مشکلات همان بود با دلایلشان
بیابانکی در ادامه خاطره ای تعریف کرد از سال 65 که اولین سرشماری نفوس و مسکن بوده او در یکی از روستاهای اصفهان مسوولیت یک گروه سرشمار را بر عهده داشته است: یک قسمت از فرم سرشماری سوخت مورد استفاده خانوار بود. در یکی از این فرم ها این قسمت سفید بود. از مامور سرشمار علت را پرسیدیم، گفت فرم برای متعلق به خانه پیرزنی است که گفته در زمستان برای گرم کردن خودش از هیچ سوختی استفاده نمی کند. روستا سمت یزد بود و خیلی سرد. برای علت یابی مراجعه کردیم به منزل پیرزن و او بعد از اصرار ما گفت «پسری داشتم که در زمستان کوههای کردستان از شدت سرما یخ زده و شهید شد. بعد از شهید شدن او زمستان ها هیچ سوختی استفاده نمی کنم تا بفهمم پسرم چه کشیده است.»
سید عبدالجواد موسوی؛ سردبیر مجله الف و کتاب هفته شاعر بعدی بود که برای جمع غزل خواند.
بهشت منظره ای بود در مقابلشان
دو گام هم کمتر بود حد فاصلشان
در آستانه مقصد زمین دوباره کشاند
از آسمان آنها را به سوی منزلشان
دوباره نقل زمین بود و اقتضائاتش
و مشکلات همان بود با دلایلشان
پرویز بیگی حبیب آبادی؛ دبیر کنگره شعر دفاع مقدس و دبیر جشنواره شعر فجر نیز برای حضار شعر خواند. البته قبلش به یاد سال های 60-59 افتاد: آن زمان وحید امیری در را باز می کرد و محوطه را آب می پاشید. من هم یک سماور از منزل آورده بودم و برای بچه ها چای درست می کردم. استاد اوستا هم می آمد. 8 نفر بودیم و بعد کم کم شدیم 80 نفر... روزگار غریبی است.
بعد هم شعری برای اوستا خواند.
من از ان سوی حسرت های باران خورده می آیم
اشارت های پائیزانه ای دارد سراپایم
دنبالم بیا در رد پای شوکرانی ها
میان دفتر پاییزی امروز و فردایم
نی در این صحرا نمینالد...
رضا اسماعیلی که در عرصه نقد ادبی هم دستی دارد و آثارش به صورت کتاب و پاورقی در جراید منتشر شده است، شاعر بعدی بود و خواند؛
مانده ز فهم تو دلم بی نصیب
معجزه عشق غرور غریب
نام تو را بردم و قلبم شکست
مثل شهیدان تو غریبی غریب
و اما آخرین غزل خوان، جواد زهتاب بود که از مجری پرسید «فکر کنم حسن ختام هستم» و بیابانکی هم جواب داد که «حسنش را نمی دانم اما ختام هستی!» و جمع دوباره برای لحظه ای گریزی به در حلقه رندان زد و بعد زهتاب شعر خودش را خواند؛
نی در این صحرا نمی نالد شبان رفته را
میزبان حسرت ندارد میهمان رفته را
عشق تاوانش اگرچه خون سهراب من است
چون تهمتن برنمی گردیم خان رفته را...
*
برنامه راس ساعت 8 شب به پایان رسید و جمع کم کم متفرق شدند. شعرخوانی یک ساعت و نیم به طول انجامید. اما حوزه همچنان در تکاپو و جنب و جوش برگزرای جشنوارهای بود که تا ساعت 10 شب ادامه داشت.