• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان دنباله دار


در آخرین نگاهش (قسمت نهم)

27 شهریور 1386

نمی دانم چندمین بار بود که تلفن می زد.
پرویز بلند گفت: «پریسا! خودت بردار!» سرم را تکان دادم و گوشی را برداشتم. صنم بود. بدون اینکه سلام کند، فقط شماره صفحه را گفت و منتظر ماند.
کتاب را که چند دقیقه قبل، بعد از تمام شدن حرف هایمان، پرت کرده بودم پایین تخت، برداشتم و ورق زدم.
سوالش را پرسید. یک دقیقه ای تمام صفحه را خواندم و جوابش را دادم. کاری نداشت که جواب را درست بهش می گویم یا نه، فقط می خواست مطمئن بشود که جواب را از کس دیگری می شنود. همیشه موقع امتحان ها دچار وسواس می شد.
بدون اینکه تشکر کند، گوشی را گذاشت. رو که نبود! گوشی را گذاشتم و به کتاب نگاه کردم. چرا باید می خواندم وقتی از هفته ها قبل، افتاده بودم. دوباره کتاب را پرت کردم روی زمین. از بس نخوانده بودمش، نو مانده بود. حیف پول که اول ترم برایش داده بودم. معلوم نبود ترم بعد، یک استاد دیگر چه کتابی را معرفی می کرد.
فلسفه را که دوست داشتم. نگاهم را به زندگی عوض می کرد. دوست داشتم در مورد خیلی «چرا» هایی که تو ذهنم بود، مطالعه کنم. بحث کنم. نظرات مختلف را بدانم. اما از فلسفه اسلامی خوشم نمی آمد. چون به نظرم فلاسفه اسلامی نمی توانستند واقع بینانه در مورد هستی قضاوت کنند و من دوست داشتم بدون هیچ پیش داوری به دنبال حقیقت بروم.
تلفن زنگ زد. خم شدم. کتاب را برداشتم و بعد، گوشی را. شماره صفحه را که گفت، گفتم: «تو رو خدا ولم کن صنم. خوبه ده دفعه بهت گفتم که نمی خوام امتحان بدم.»
انگار اولین بار بود که می شنید. داد زد: «یعنی چی امتحان نمی دی؟! تا حالا چقدر خوندی؟»
_ هیچی
_ دیوونه چرا هذیون می گی؟ ساعت یازده و نیمه. پس کی می خوای بخونی؟
خیلی عادی گفتم: «ساعت هر چند می خواد باشه. به من چه؟!»
آرام گفت: «می دونم واقعا نمی خوای امتحان بدی. ولی پریسا به خاطر من! خر نشو! اگه یکی بود که همیشه می افتاد، حرفی نبود ولی آخه تو تا حالا نیفتادی. بازم فکر کن ولی راضی شو که بیای سر جلسه. باشه؟»
روی تخت دراز کشیدم. گفتم: «به خاطر تو بازم فکر می کنم ولی راضی نمی شم.»
داد زد: «به جهنم!»
خنده ام گرفت. گفتم: «من هیچی نخوندم. الانم خوابم میاد می خوام بخوابم. تو ام لطف کن اگه دوباره خواستی زنگ بزنی، بذار فردا ساعت ده یازده که من از خواب بیدار شدم!»
_ لجباز! ببین چی می گم...
_ نمی تونم ببینم!
_ بسه دیگه! تو فردا بیا. چه می دونی شاید سوالا راحت بود.
_ آخه اصلا بحث سوال نیست. من امتحان نداده افتاده ام.
_ صبح بیا دنبالم. با هم می ریم.
خندیدم و گفتم: «دیگه چی!»
گفت: «همین! یه سوال دیگه ام داشتم که خوابت میاد، فردا تو راه می پرسم.»
_ پس تو رو خدا دیگه زنگ نزن. مامان و پرویز مثلا خوابیدن. از صبح تا حالا به اندازه کافی منو دیوونه کردی. بذار اونا یه ذره استراحت کنن.»
پرسید: «فردا میای دنبالم دیگه؟»
گفتم: «شب بخیر.» و گوشی را گذاشتم. چقدر حرف می زد! تلفن را گذاشتم پایین تخت و سیمش را کشیدم. دستم را دراز کردم و برق را خاموش کردم.
دوست داشتم بدانم موقع سوال طرح کردن، چه فکری می کرده است. می خواستم نروم سر جلسه تا حالش گرفته شود. ولی اگر نمی رفتم، صنم می آمد، به زور از تو خانه می کشیدم بیرون و اگر می شد روی کولش تا خود دانشگاه می برد. به اندازه کافی امروز مخم را جویده بود. حوصله نداشتم فردا کله صبح بیاید بالای تختم بنشیند و زر بزند.
حساب آن یکی را هم به موقع می رسیدم. پدر و فرزندی جای خودش ولی استاد و شاگردی یک چیز دیگر بود. تازه چه پدر و فرزندی!
از فکر خودم خنده ام گرفت. بهم الهام نشده بود که یک روزی بابام بوده، خوشم می آمد اینطوری فکر کنم که آن همه خواهش و تمنا از مامان هدر نرفته باشد.
صدای زنگ تلفن را از آن یکی اتاق شنیدم. از جایم تکان نخوردم. چند تا زنگ که زد، پرویز بلند گفت: «گوشی رو بردار پریسا!»
چشم هایم را بستم. چند لحظه بعد در باز شد و صدای آرام مامان را شنیدم که پرسید: «خوابی؟»
جوابش را ندادم. آرام در را بست و رفت.
دستی به صورتم کشیدم. بلند شدم. دوشاخه تلفن را زدم و شماره گرفتم. گوشی را برداشت. آرام گفتم: «عوضی مگه بهت نگفتم دیگه زنگ نزن خوابن!؟»
گفت: «تو که بیداری! ببین یه سوال دیگه!»
گفتم: «نفهم! بهت می گم خوابیدم چرا حالیت نیست! برق خاموشه. بقیه می خوان بخوابن. نمی فهمی این چیزا رو؟ در کمال پررویی می گی یه سوال دیگه؟! خجالت بکش!»
گفت: «آخه دو صفحه از کتابم نیست. فردا حتما کتابتو بیار که اونا رو بخونم!»
گوشی را روی تلفن کوبیدم و خودم را روی تخت انداختم.
 
 
 
امروز سحر به خاطر برگشتن من، خودش نهار پخت. قورمه سبزی. گفت دست پختش خوب نیست ولی می خواهد به این شکل ورود من را جشن بگیرد. من هم از پریسا مراقبت کردم.
خیلی کوچک است. وقتی او را بغل می کنم، باید مراقب باشم که سرش از پشت نیفتد. تقریبا یاد گرفتم که وقتی گریه می کند، چه مشکلی دارد. سحر می گوید استعداد بچه داری ام بیشتر از خودش است.
پریسا کوچولو زیاد خوش خنده نیست. ولی وقتی می خندد، دلم یک جوری می شود. خیلی دوست داشتنی است. سحر تعریف کرد که مادر و پدرش چندان از رفتن من راضی نبودند. گفت در این مدت اگر مشکلی پیش می آمد یا پریسا مریض می شد، آنها می گفتند اگر امیر بود این اتفاقات نمی افتاد. من هم برایش از منطقه تعریف کردم. توضیح دادم که به خاطر یک عملیات اطلاعاتی در مناطق نظامی عراق، به هیچ وجه نمی توانستم زودتر برگردم و اگر امکان داشت، حتما موقع به دنیا آمدن بچه خودم را می رساندم. نمی دانم توانستم او را قانع کنم یا نه. ولی به هر حال در شرایط معمولی نیستم که بتوانم هر طور می خواهم عمل کنم.
پریسا در خواب می خندد و دو طرف گونه اش چال می افتد. می بوسمش.
چشم! سحر خانم امر فرمودند که چراغ را خاموش کنم و بخوابم.
 
  
 
در را باز کرد و سوار شد. بدون اینکه سلام کند گفت: «خوش به حالت. کاش مامان منم ماشین داشت روزای امتحان می تونستم بیارم، خودش کلیه.»
گفتم: «سلام.» دنده را عوض کردم و گاز دادم.
طوری که انگار چیزی یادش افتاده باشد، هول کتابش را باز کرد و گفت: «ببین من این صفحه رو برات می خونم تو خوب گوش کن...» پریدم وسط حرفش: «تو خوب گوش کن صنم! به خاطر کار دیشبت نمی خوام تا دانشگاه یک کلمه بشنوم.» شیشه را بالا کشیدم و صدای پخش ماشین را زیاد کردم.
سرش را کرد تو کتاب و چیزی نگفت.
وقتی رسیدیم، ماشین را پارک کرد و پیاده شدیم. از ماشین هایی که کنار هم پارک شده بودند، معلوم بود که هنوز نیامده بود. البته اگر فقط همان ماشین را داشت.
صنم کتاب من را دستش گرفته بود و دو سه صفحه ای را که از کتاب خودش پاره شده بود، می خواند.
به طرف کلاس می رفتیم.
خط به خط می خواند و توضیح می داد. گفتم: «بسه دیگه! تو دلت بخون!» در میان توضیحاتی که می داد، با همان لحن گفت: «می خوام تو ام بفهمی.» و ادامه داد. رفتیم تو کلاس. صندلی ام را پیدا کردم و نشستم. علیرضا هنوز نیامده بود. صنم چند ردیف جلوتر از من نشست. برگشت و پرسید: «کتابتو نمی خوای؟»
گفتم: «نه! تو ام جمعش کن دیگه!»
ای کاش اصلا چنین واحدی جزء درس هایمان نبود که بخواهم با این استاد بردارم. اگر می افتادم مجبور بودم یک ترم دیگر بروم سر کلاس بنشینم و به چیزهایی که دوست نداشتم گوش بدهم.
مطمئن بودم طوری سوال داده تا همه آنهایی را که کلاس نمی آمدند، دسته جمعی بیندازد. می دانستم که حتی یکی از سوال ها را هم نمی توانم جواب بدهم. چون او می خواست و این طور اراده کرده بود. حتما وقتی می آمد، اول یک لبخند پیروزمندانه به من می زد که اگر می توانی حالا جواب بده! من چه جوابی داشتم که بدهم. حالا که آمده بودم سر جلسه، معنی اش این بود که شکست خورده بودم.
ورقه سوال ها را گذاشتند جلویم. بدون اینکه نگاه کنم، بلند شدم و به طرف در رفتم.
مراقب گفت: «کجا خانوم؟»
گفتم: «امتحان نمی دم.» و خواستم بروم بیرون که صنم صدایم زد. محلش نگذاشتم. بلند شد. دنبالم آمد و دستم را گرفت. دستم را کشیدم و گفتم: «ولم کن صنم! اصلا نباید می اومدم!»

ادامه دارد...

نظرات

من خیلی داستان شناس نیستم. ولی همین قدری که می فهمم این داستان مثل سریال های تلوزیونی نوشته شده. با جذابیت خیلی زیاد. فقط لطفا زودتر قسمت های بعدی رو بذارید.

3 مهر 1386 ساعت 14:52 | مریم علی اکبری |  بدون email | بدون آدرس وب

اول فکرش را نمی کردم که آدم مشکل پسندی مثل من بتواند یک داستان دنباله دار را از کسی که تا کنون اسمش را هم نشنیده بود دنبال کند. اما اعتراف می کنم که این داستان جذبم کرده است. زاویه دید گمراه کننده داستان برایم جذاب بود. یاد آبی تر از گناه افتادم. شخصیت ها خوب خلق شده اند و ... نقد داستان بماند بماند برای پایان آن. منتظر قسمت دهم هستم.

31 شهریور 1386 ساعت 14:30 | حامد سعیدی صابر |  SAEEDISABER@GMAIL.COM | بدون آدرس وب

انقدر دیر به دیر قسمنت بعد رو می ذارید که رشتة ماجرا از ذهنمون پاک می شه

28 شهریور 1386 ساعت 16:46 | - |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت آخر)

مرا حوا بخوان (قسمت آخر)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت سوم)

مرا حوا بخوان (قسمت سوم)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت دوم)

مرا حوا بخوان (قسمت دوم)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

مرا حوا بخوان (قسمت اول)

مرا حوا بخوان (قسمت اول)

مینا پرندوش


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت آخر)

بادبادکها (قسمت آخر)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت سوم)

بادبادکها (قسمت سوم)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت دوم)

بادبادکها (قسمت دوم)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بادبادکها (قسمت اول)

بادبادکها (قسمت اول)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بخوان به نام مهر (قسمت پایانی)

بخوان به نام مهر (قسمت پایانی)

وجیهه علی اکبری سامانی


داستان دنباله دار

بخوان به نام مهر (قسمت نهم)

بخوان به نام مهر (قسمت نهم)

وجیهه علی اکبری سامانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

مصطفی انصافی: فرم جوهر هنر است


چنگی نصفه و نیمه بر دل


مقصر


مدرنیسم علیه مدرنیته


از نگاه ناظر بی‌طرف بیرونی


داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی


پاره‌هایی از زندگی روزنامه‌نگاری که داستان‌نویس خوبی است


قنادی شادی


... و این نواست، بی‌تصویر!


داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست


خطوطی معوج پشت ظاهر صاف و ساده‌ی ارتباط آدم‌ها


تباه‌شدگی عاطفی


نوشتن سرنوشت من است


بلیط رفت و برگشت


فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی


پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان


آسیب‌شناسی جنگ از نگاه نویسنده‌ی زن


فانوسی عین ستاره- بخش نخست


آبتازهای مرگخیز


شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است


بی‌خیالِ ادبیاتِ متعهد، آقای غلامی!


شمعدان سه شاخه


نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده