«عبدالله! داری می میری!» این را به خودش گفت. ضربه های برّان، توی تنش نشسته بود و داشت جانش را بیرون می کشید. خندید: «گند زدی عبدالله!» نفرت بیخ گلویش را گرفته بود و نمی گذاشت جان، راحت به در رود. نفرتش از حجاج بن یوسف ثقفی نبود که اینطور دستور قتلش را داده بود (از حجاج هیچ چیز بعید نبود). نفرتش از خودش بود که در هشتاد و شش سالگی وقف حجّاج شده بود و حالا مزدش را گرفته بود.
با خودش فکر کرد مگر او نبود که در «خندق» کنار پیامبر ایستاده بود؟! یا در جنگ تبوک همپای رسول خدا با دشمنان خدا رزمیده بود. چه حس خوبی داشت آن روزها. مگر در آن لحظه های حساس تاریخ، چند نفر لیاقت حضور در کنار پیامبر خدا را داشتند؟ و از اینکه خودش یکی از آن ها بود خدا را شکر کرده بود. اما حالا چه شده بود؟ چرا از مرگی که داشت ذره ذره او را به کام می کشید انقدر نفرت داشت؟ چرا می ترسید؟ مگر او نبود که در «موته» رو به آسمان از خدا طلب شهادت کرده بود؟ اشک ریخته بود و از ته جانش شهادت را طلبیده بود. آخر این چه مرگی بود نصیبش شده بود. آن هم در هشتاد و شش سالگی و به دست کسی که...
درست بود. یادش آمد زمانی را که علی (ع) حکومت این مرد را هشدار داده بود.« به خدا سوگند، پسرکی از طایفه ثقیفه که هوسباز و متکبر است بر شما مسلط میشود و هستی و نیستی شما رابه غارت میبرد.» حالا جانش را می دید که به دست همان پسرک ثقفی به تاراج رفته بود. اما چقدر خودش را پیش این پسرک، کوچک کرده بود! شبی را به یاد آورد که حجاج از سوی عبدالملک، والی مکه شده بود و او...
شب بود. شب اول حکومت حجاج. بهترین لباس هایش را تن کرده بود و به دور از چشم مکیان راهی دارالاماره شده بود. کوچه های تو در تو را پشت سر گذاشته بود. می خواست اولین کسی باشد که با حجاج بیعت می کند. حجاج اما حاضر نشده بود از رختخواب بیرون بیاید. گفته بود:«بیاید داخل ببینم چه می گوید!» عبدالله تو رفته بود و پایین تخت حجاج سرپایین انداخته بود. حجاج حتی از آغوش همبسترش جدا نشده بود. حسین بن علی را به خاطر آورده بود. افکارش مشوش شده بود. به خاطر آورد وقتی حسین بن علی(ع) وارد مکه شده بود خودش را به حسین رسانده بود و گفته بود:«با این قوم بیعت کن حسین. تو حریف این قوم نمی شوی.» گفته بود:«این ها درهم و دینار دارند و این مردم بنده ی دینارند!.» حالا خودش را بنده ی حجاج دیده بود. حجاج از زیر لحاف فقط گفته بود:«هووووووووم»
احساس خفگی کرده بود. حالا حرف ها یکی یکی از شکاف های غبار گرفته ی ذهنش بالا می آمد. رسول خدا را به یاد آورد وقتی که فرمود:« حسین کشته مى شود، اگر او را تنها بگذارند و یارى نکنند، خداوند تا قیامت آنها را بى یاور و تنها مى گذارد ..» همانجا، پای رختخواب حجاج قیامت به پا شده بود و او خود را بی یاور و تنها دیده بود. «حجاج عزیز! من عبدالله بن عمربن خطاب، پیرمرد سردوگرم چشیده ی روزگارم. نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی شنیدم حجاج بن یوسف ثقفی مرد شجاع و دلیر میدان های نبرد به حکومت مکه گمارده شده. این مکه که من می شناسم جز به دستان حجاج اداره نخواهد شد!» پیرمرد را چه شده بود؟ چرا آتش گرفت تا این چند جمله را به زبان راند؟ چرا حسین رهایش نمی کرد. صدای حسین را بلندتر از صدای خودش می شنید:« هیهات اى پسر عمر! آیا نمى دانى که یکى ازنشانه هاى پستى این دنیا نزد خدا این است که سر یحیى پیامبر را براى یکى از روسپیان بنى اسـرائیـل هـدیـه بـردند؟ اى ابا عبدالرحمن! از خدا بترس و دست از یارى من برندار»
چرا دست از یاری حسین برداشته بود؟ این حجاج دیگر از کجا روی سرشان خراب شده بود؟ حجاجی که بر سر مردم نعره کشیده بود:« «هان ای مردم!نه به کودکانتان رحم میکنم و نه به پیرانتان!بیگناهانتان را به جای گناهکار مواخذه خواهم کرد وکافی است به کسی ظنین شوم. تحویل جلادانش خواهم داد . همهٔ اینها از اختیارات من است و هر چه من مصلحت بدانم عین شرع است» حجاج خنده اش گرفته بود. بدن برهنه اش زیر لحاف بالا و پایین می جهید. کم کم خنده اش بلند و بلند تر شد. قهقهه می زد. زنکِ توی بغلش هم خنده اش گرفته بود. هر دو می خندیدند. عبدالله سرش را پایین انداخته بود. :«هان پسر عمر! پس آمده ای که بیعت کنی!» عبدالله سربلند کرد. به حجم سنگین زیر لحاف خیره شد:«اگر حجاج بزرگ قابل بداند!» حجاج دوباره خندید. «این که خیلی خوب است! شنیده ام از نفوذ و اعتبار خوبی هم در مکه برخورداری. اما این همه عجله برای چیست؟!» عبدالله خودش را جمع کرد. چه بگوید؟ گفت:« از رسول خدا شنیده ام که میگفت هر کس بمیرد در حالیکه امام و پیشوایی نداشه باشد مانند مردم جاهلیت مرده است. من ترسیدم که شب هنگام مرگم فرارسد و در اثر نداشتن امام و پیشوا مشمول گفتار پیامبر شده و در شمار مردگان جاهلیت محسوب شوم.! » حجاج پوزخندی زد و دستی به موهای زنک کشید«خوب است پسر عمر! خیلی خوب است. پیشوایت را خوب شناخته ای! اما اگر دقت کنی می بینی که دست پیشوایت کمی بند است!! بیعت کردن دست و پا ندارد که! بیا و با این پای ما بیعت کن! بیا عزیز جان!!»
حجاج پایش را از زیر لحاف بیرون انداخت و به سمت عبدالله گرفت. عبدالله گُر گرفت:«این همان قیامتی نیست که پیامبر خدا او را از آن برحذر داشته بود؟!» جلو آمد اما صدای حسین جلوتر از او توی سرش می کوبید:« «اى ابا عبدالرحمن! تو به من مى گویى با یزید بیعت کنم، با آن که می دانی رسول خدا درباره او و پدرش چه چیزهایی فرموده!» دستش را دراز کرد. می لرزید. «عجله کن پسر عمر! پایمان را نمی بینی معطل مانده در هوا؟! زود بیعت کن و برو» عبدالله پای حجاج را گرفت و فشرد. صدای حسین اما گلوی او را:«اى ابا عبدالرحمن! از خدا بترس و دست از یارى من برندار» صدای حسین رهایش نمی کرد:«دست از یاری من....» فریاد توی گلویش خرد شده بود. تکه تکه شده بود. ترسیده بود. از مرگ می ترسید. مرگی که روزی آرزویش را می کرد. یخ زده بود. نفسش به شماره افتاده بود. حالا دیگر چیزی به یادش نمی آمد. چیزی نمی شنید. صداها توی سرش کش می آمد. فقط سردش شده بود. مچاله شد. سردش شده بود. انگار توی کوه یخ فرو می رفت.
_____________________________
منابع:
1)امالی شیخ صوق به نقل از سیره امام حسین
2)شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید به نقل از سیره امام حسین