• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

تحلیل


نگاهی به داستان "یک گاز سیب سرخ"

30 شهریور 1386


داستان ”یک گاز سیب سرخ“ نوشته خانم مژگان عباسلو با شروع گیرا و جذابش حتماً توجه خیلی‌ها را جلب کرده بخصوص آنهایی که یک جورهایی دستی در نوشتن دارند. این ”آرزو“ به ما اجازه می دهد تا ذهنمان را بدون هیچ افسار و یراقی روانه دشت خیال کنیم. آرزو یعنی ”امید“، ”خواسته“. نویسنده، داستان را به گونه‌ای آغاز کرده است که خواننده عادی با یک نوع حس نوستالژیک یاد داستان‌های عامه پسندی می‌افتد که در آن پسرهای محل آرزوی تشکیل یک تیم را داشتند یا برپا کردن یک هیئت و…
” آرزوفقط آرزوی علی نبود. آرزوی یک محله بود…“
من ، شخصاً از خواندن یک چنین داستان‌هایی لذت می‌برم همانطور که از نوشتن‌شان.
روند داستان خوب است به شرطی که نویسنده عجولانه داستان را بصورت نسخه اولِ بعد از تایپ به خوانندگان ارائه نکرده باشد. چند نکته توجه مرا جلب کرده که خالی از لطف نیست اگر شما هم آنها را بخوانید.


1ـ صادقانه می گویم؛ زمان در داستان وجود ندارد. منظورم یک تاریخ، سال یا روز خاص نیست بلکه جغرافیای داستان مد نظر من است. به نظر می رسد نویسنده فقط خواسته بنویسد و فراموش کرده چه هوشی دارند این خواننده‌ها!


2ـ بعد از زمان بی‌زمانی داستان، شخصیت آرزوست. این آرزوی قصه ما که دلداده شده، با آن موهای آبشارگونه وحشی‌اش چند سال دارد؟ ما ابتدای داستان با جمله‌ای از زبان آرزو مواجه می شویم، آنجا که در مورد درخت بهار نارنجش با علی صحبت می‌کند، که معرف شخصیت شیرین و ملیح اوست. بعبارتی آرزویی که تصویر یک دختر 10-9 ساله را برای ما تداعی می‌‌کند اما وقتی به مکالمه دیگری از او برمی‌خوریم گیج می‌مانیم. ” گمانم این رفیق تو لال است…و ناقص عقل هم می‌شود.“ تا نیمه‌های داستان، آرزو، طنازی کوچک و تو دل برو است که اختیاری بر موهای لَخت طلایی‌اش ندارد…یکهو عاشق شدن و جلوه‌گری‌اش برای خواننده کمی غیر منتظره می نماید. برای لحظه‌ای حس کردم شاید زمان داستان به قبل از انقلاب بر‌می‌گردد. شاید خنده‌دار باشد اما…آرزوی عاشق پیشه با آن موهای آبشاری‌اش که مدام از علی می‌گفت و به علی نظر داشت؛ از نسل نمازی‌های خان‌جان نیست؟!


3ـ تعدد شخصیت‌های داستان آزار دهنده است. در حالیکه هویت یکسری از آنها چندان مشخص نشده؛ مثل کریم، خرم و مادام سرجیک.


4ـ نباید یک اصل را در داستان‌نویسی فراموش کرد، البته اصل چندان قدرتمندی نیست اما در کل باید مراقبش بود و آن جدایی میان نوشتار و محاوره در داستان است. فضای پرداخت شده توسط نویسنده، حالا بی‌اختیار یا با‌اختیار، صمیمیت و سادگی موضوع و شخصیت‌ها را به خواننده منتقل کرده است. الفاظ و عباراتی چون” محله، خان جان و یا گره کردن دست‌ها دور کمر خان جان”؛ بنابراین دلنشین‌تر است اگرگفتگوی شخصیت‌های داستان با هم، از حالت نثر غالب داستان ـ نثر نوشتاری ـ خارج گردد و بصورت محاوره نوشته شود که البته در بخش‌هایی ما به چنین رفتاری از طرف نویسنده بر‌می‌خوریم که آن هم ابتر می‌ماند. مثلاً خلط عجولانه محاوره و نوشتار در این قسمت”…کم از معرفتمان می‌آد نگیم. اگر باشی خوش می‌گذرد.“


5 ـ موقعیت شخصیت‌ها به خوبی مشخص نشده. یعنی پرش‌هایی ایجاد شده که خواننده را تنها می‌گذارد. همین بی‌زمانی مشکلاتی از این قبیل را ایجاد کرده است. به طور مثال ما در حالیکه شاهد حضور علی و آرزو مقابل درخت بهار نارنج هستیم، بی‌خبر، خان جان و حبیب می‌آیند وسط داستان و انگار می کنیم که خان جان و حبیب به نحوی با علی و آرزو در یک صحنه هستند. یا مثلاً در جایی دیگر، ما هنوز از خرمی که شراب‌خوار است جدا نشده‌ایم که علی پیدایش می‌شود و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند و…همان علی نامی که در حیاط غرق تماشای بهار‌نارنج‌ها بود و حالا…نه! این جالب نیست. باید گفت که این پرش‌های ناگهانی و بد در خلال متن، ذهن تعقیب کننده خواننده را با شوک دردناکی روبرو می‌کند.


6 ـ قبل از اینکه به چند مورد نگارشی و دستوری اشاره کنم بد نیست تمایلم را برای بیان احساسات در این جمله نشان دهم:
” خان جان دستش را به صورتش گذاشته بود“
بیشتر مایلم که با این جمله داستان را ادامه دهم:
” خان جان دستش را روی گونه‌اش گذاشته بود.“ چرا که:
ـ کسی دستش را به صورتش نمی‌گذارد.
ـ صورت برای انتقال حس شرمندگی و دلخوری فرد یک محیط بزرگ و کلی می‌باشد؛ پس می‌توان از گونه‌ها، چانه یا لب برای ابراز این حس استفاده کرد.


7ـ نویسنده خوب، در بیشتر قسمت‌های داستان دست بده خوبی نداشته و در ابراز احساساتش با علامات نگارشی خساست به خرج داده است. خواننده ـ که قطعاً طبع تنوع‌طلبی دارد ـ در این داستان جز نقطه و سه نقطه چیزی نمی‌بیند!
اما چرا در مورد ”برای خودش عاقله مردیست“ صحبت نکنیم؟ می توان به نمایندگی از نویسنده اینطور توجیه کرد که این عبارت از زبان یک زن عامی و کم‌سواد است و جمله، مثلی‌ست که در طول سالها دهان به دهان چرخیده و کک کسی هم در مورد صحت یا عدم صحت کاربرد کلمه “عاقله“ بعنوان صفت برای یک مرد ـ جنس مذکرـ نگزیده! وقتی مقاله‌ای در مورد بررسی داستان بوف کور صادق هدایت را از نظر نگارشی و دستوری می‌خواندم اول بیشتر خندیدم ولی هرچه پیش می‌رفتم دقتم از خنده بیشتر می‌شد؛ منتقد، داستان را با تمام جزئیات علمی بررسی کرد و من مدام به خود می‌گفتم: این حرفها چیه؟ داستان یعنی همین…یعنی هزاران رنگ تیپ…هزاران جمله عجیب و غریب! گرچه هنوز هم به عقیده خود معتقدم ولی در کل برای نوشتن باید همه جوانب را در نظر گرفت. نکند که من زیادی مته به خشخاش گذاشته‌ام؟!
عبارت “ مطبخ خانه“ چندان درست نیست.خودِ لفظِ “مطبخ” یعنی “آشپزخانه”. پس بد نیست اگر بگوییم طباخ‌خانه یا مطبخ.


8 ـ با جمله‌ای که خرم در مورد شکستش در زندگی زناشویی اول و بعد دومش می‌گوید بر خواننده تا حدودی علت شراب خواری‌اش روشن می‌شود.


9ـ عبارات کهن و مَثَل شده ایرانی من یکی را که سر ذوق می‌آورد. “ براق شد، آب شنگولی، پا هستی یا نه؟، بق کرد و…“و خودم هم علاقه سیر ناشدنی‌ای برای استفاده از این تعابیر در داستان‌هایم دارم.


10ـ این جمله “هیچکس باور نمی‌کند“ دو سه باری تکرار شده که خیلی اذیت می‌کند. کمکم نمی‌کند تا احساس نوعِ علی و بعد اطرافیانش را بپذیرم و باور کنم. “هیچکس باور نمی‌کرد علی این عشق را جدی بگیرد.”         “هیچکس باور نمی‌کرد آرزوی علی از دست برود.“
فکر می‌کنم لزومی برای بیان این جملات نبود.


11ـ در قسمتی از داستان، خرم داد نارضایتی سر می‌دهد که نمی‌خواهد برود…بعد هم کریم که می‌داند نوبت او هم خواهد رسید و امیددادن‌های مادام…اینها هیچ کلیدی به من ندادند تا بفهمم ماجرای این دیالوگ‌ها از چه قرار است؟!


12ـ و اما…بند پایانی داستان که بیشتر از قبل منِ خواننده نوپا را برد توی لاک خودش. نه سری داشت و نه تهی! دستگیرم نشد که علت حضور پیرزن 60ساله چه بود؟ داستانش به کجای داستان کمک می‌کرد؟ و “قبر علی“ و “من آرزو هستم نه حاج خانوم“. باور کنید حتی حدس هم نتوانستم بزنم.
داستان با همه باورپذیر و ملموس بودنش انگار فریاد‌هایی می‌زند که عمیقاً معنادار و زیباست. زیر ظاهر شهری داستان، شما به نمادی معصومانه از آرزو‌های زاده و نزاده ‌شده‌مان بر‌می‌خورید.
“باید اول دنبال خودم می‌گشتم…بدون آرزو محال بود”
““نمی‌دانم اگر من هم آرزوی تو را داشتم همینقدر دنبالش می‌گشتم؟”


آرزوهایی که می‌روند، می‌میرند یا نه…ما می‌میرانیمشان! و بعد چه عاجزانه ـ مثل دلتنگی برای کودکی‌هایمان ـ   می‌دویم تا پیدایشان کنیم. و داستان، بر فراز ظاهرش، از این منظر، جلوه‌ای معنا‌گرایانه پیدا می‌کند و…باید از خانم مژگان عباسلو خواست تا صدای تحسین‌کردن‌های ما را بشنود.     

      


مطالب مرتبط با این نوشته:

یک گاز سیب سرخ - داستان کوتاه



 
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

تحلیل

داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی

مقدمه‌ای بر داستان نویسان برتر نسل اول ایران (1300-1330)

داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی

بابک صحرانورد


تحلیل

داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست

مقدمه‌ای بر داستان‌نویسان برتر نسل اول ایران (1300-1330)

داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست

بابک صحرانورد


تحلیل

بلیط رفت و برگشت

نگاهی به شیوه‌ی روایت در رمان «شهریور هزار و سیصد و نمی‌دانم چند...» (طلا نژادحسن)

بلیط رفت و برگشت

محمّدعلی خبیر


تحلیل

فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی

یادداشتی در معرفی و نقد کتاب «خانجون و خواب شمرون» (شرمین نادری)

فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی

فرخنده حق‌شنو


تحلیل

فانوسی عین ستاره- بخش نخست

یادداشتی در معرفی و نقد کتاب «خانجون و خواب شمرون» (شرمین نادری)

فانوسی عین ستاره- بخش نخست

فرخنده حق‌شنو


تحلیل

چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟

هویّت و هویّت‌یابی در رمان «تصادف شبانه»

چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟

مجتبی گلستانی


تحلیل

فغان ز جغد جنگ

یادداشتی درباره‌ی رمان «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک» (حسین مرتضاییان آبکنار) و بحثی در باب ادبیات ضدجنگ

فغان ز جغد جنگ

مصطفی انصافی


تحلیل

زندگی و مرگ یک جسم مذکر

یادداشتی بر کتاب یکی مثل همه (فیلیپ راث)

زندگی و مرگ یک جسم مذکر

حسین جوانی


تحلیل

نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

منصوره اشرافی


تحلیل

انهدام فوری و کامل تمدن

انهدام فوری و کامل تمدن

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

مصطفی انصافی: فرم جوهر هنر است


چنگی نصفه و نیمه بر دل


مقصر


مدرنیسم علیه مدرنیته


از نگاه ناظر بی‌طرف بیرونی


داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی


پاره‌هایی از زندگی روزنامه‌نگاری که داستان‌نویس خوبی است


قنادی شادی


... و این نواست، بی‌تصویر!


داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست


خطوطی معوج پشت ظاهر صاف و ساده‌ی ارتباط آدم‌ها


تباه‌شدگی عاطفی


نوشتن سرنوشت من است


بلیط رفت و برگشت


فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی


پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان


آسیب‌شناسی جنگ از نگاه نویسنده‌ی زن


فانوسی عین ستاره- بخش نخست


آبتازهای مرگخیز


شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است


بی‌خیالِ ادبیاتِ متعهد، آقای غلامی!


شمعدان سه شاخه


نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده