«سیزده 59» اولین فیلم سامان سالور است که به احتمال قریب به یقین رنگ پرده را به خود خواهد دید. به جز مستند کوتاهی راجع به محسن نامجو که از شبکه غیر مجاز سر درآورد و پخش شد، سالور چند فیلم تلخ که مورد پسند جشنوارههای خارجی قرار گرفت یعنی «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» و «ترانه تنهایی تهران» را در کارنامه دارد. آنچه بین این دو فیلم و فیلم جدید او یعنی «سیزده 59» مشترک است تم کلی اثر است که روایت آدمهایی تنها در دل شهرزدگی امروز، و تلاش برای مقابله با آن با روشهای مختلف است. سالور اینجا به سراغ آدمهای جنگ رفته است اما او نیز، به جای جمع و جور کردن داستانی با چفت و بست، تلاش کرده تا تمامی جاهای خالی قصهاش را با اتفاقات نوستالژیک و ماجراهای سوزناک پر کند. از ابتدای فیلم به سرعت اصل ماجرا معلوم میشود. مردی که سی سال در کما بوده و حالا قرار است از آن بیرون بیاید. اما این شروع آنقدر کش پیدا میکند که دلزده کننده میشود. اتفاقاتی که در این بین برای شخصیتها میافتند اگر چه که به قصد معرفی، اما با در نظر گرفتن مبنای منطقی به نسبت فضای واقع گرای داستان نادرست طراحی شدهاند. مثلا دکتر برای همکارش مفصل توضیح میدهد که برای دخترش چه اتفاقی افتاد و به کما رفت و چه و چه. مگر نه اینکه این دو نفر سالهاست در کنار هم کار میکنند، چه اینکه همان ابتدا فروتنیان برای دختر توضیح میدهد که سالها پیش با اصرار پروفسور این دستگاهها را همچنان حفظ کردهاند، پس با این وجود یعنی در طول این چند سال و یا در واقع چند دهه مشایخی هرگز به همکارش توضیح نداده که چه بلایی سر دخترش آمده بوده؟ همین مسئله در مورد فصل کافی شاپ و حرفهای صابر ابر که نگران واکنش آقا جلال به رابطه او و دخترش در صورت بیرون آمدن از کماست نیز صدق میکند که به نظر میرسد در چنین رابطهای، یکی از اولیهترین دغدغههای دو نفر که حتما قبلا بارها راجع به آن صحبت کردهاند همین باشد. از این رو ایده که از ابتدا نیز به تنهایی کشش یک فیلم بلند را نداشته با این اتفاقات و البته در کنار فصلهایی که پر هستند از بحثهایی از جنس فیلمهای موخر حاتمی کیا که در آن قدیمیهای جنگ، از طرفی مقصر شناخته میشوند و از طرف دیگری صاحب حق، نتیجه را به جایی میرسانند که طاقت بیننده طاق میشود. اما با به هوش آمدن جلال نیز چیزی عوض نمیشود. فقط او نیز درگیر همان چیزهایی میشود که ما تا کنون دیدهایم و شوکی که به او وارد میشود و تمام. و فقط سئوالهای بیشتری میماند از این جنس که پسر حاجی که قرار است نقش رقیب صابر ابر را بازی کند، حتی با در نظر نگرفتن کلیشهای بودن این حضور، چه کارکردی در کل داستان دارد؟ در پایان فیلم چه اتفاقی برایش میافتد؟ اصلا اگر تمام صحنههایی که او در آن حضور دارد را حذف کنیم، چه لطمهای به فیلم وارد میشود؟ نگاه جلال به دخترش و پسر مورد علاقه دختر در پایان قرار است چه چیز قطعی را القا کند؟
بر خلاف آنچه به نظر میآید، این فیلم سالور نیز به شدت مخاطب خاص است. فقط تفاوتش با فیلمهای قبلی او در این است که این بار مخاطبان آن نه انسانهای سیاه بین و جشنوارهای پسند، بلکه کسانی هستند که دل مشغولیهای قدیمی جنگ را دارند، چه آدمهایی از نسل قبل، و چه آدمهایی از این نسل. به واقع میتوان گفت برای لذت بردن از فیلم باید با یک ذهنیت از قبل آماده شده به تماشای فیلم نشست و از همان ابتدا تکلیف خود را با شخصیتها مشخص کرد. این که از چه کسی خوشمان بیاید و از چه کسی بدمان بیاید. چرا که در غیر این صورت همه چیز به قدری پا در هوا و الکن است که با هیچکس نمیتوان همذات پنداری کرد. چه اینکه هیچ داستانی نیز برای دنبال کردن وجود نداشته است.