رفتارهای مازوخیستی آقا نعیم را نمیدانیم چطور تعبیر کنیم؟ آقا نعیم برادر امیر قاسم پس از مرگ امیر قاسم با توافق روحانی محل در ظاهر آسیه را به عقد خودش درمیآورد، تا از گزند حرف و حدیثهای اطراف زنان مطلقه در جامعه ایرانی در امان باشد ولی... اصرار آسیه بر زنده بودن امیرقاسم کار را به بستری شدنش در آسایشگاه روانی میکشاند. پس از بیست سال برادر آسیه نگران از مرگ آقا نعیم و بی نصیب ماندنش از ارثیه، سعی در بازگرداندن آسیه به خانه و ازدواج رسمی او با آقا نعیم دارد. برای رسیدن به این اصل در داستان از حفظ آبروی آقا نعیم در محل و دوری از حرف و حدیثهای مردم بهره میبرد. تا اینجا همه چیز قابل پذیرش است ولی اصولا مشخص نیست که پس از اینکه مشخص میشود آسیه، روی حرف خودش پا فشاری میکند و امیدی به دستیابی به شرایط عادی برای آقا نعیم نیست، چرا همه با آسیه همراه میشوند و به ساز او میرقصند. آقا نعیم هم دست روی دست میگذارد تا بیشتر عذابش دهند تا کارخانه را تعطیل کند و در اتاق بَست بنشیند و... مگر نه اینکه به همان راحتی که آسیه را به آسایشگاه منتقل کرده بودند، میشد او را دوباره به همان جا بازگرداند؟ آیا آقا نعیم عاشق آسیه بوده؟ اگر بوده چرا در این بیست سال کاری صورت نداده است؟ اساسا چه چیزی آقا نعیم را آزار میدهد؟ علاقه به آسیه؟ ترس از بی اعتبار شدن در محل؟ غم از دست دادن برادر پس از بیست سال؟ یا تمایل غیر قابل درکش به خود آزاری؟
اوج همه بی ارتباطیها زمانی نمایان میشود که روحانی محل در دیالوگی غلو شده میگوید "ای کاش کمی از این اعتقادی که این زن به اون مرد داره رو ما به خدا داشتیم" و البته در مقابل دیالوگ اوس محمود "این چی میگه". به نظر میآید مشکل مخاطب با فیلم «آلزایمر» در همین نقطه شکل گرفته باشد و رخ دادن این سوال که این فیلم سعی در بیان چه چیزی دارد؟ تنها چیزی که از «آلزایمر» دست گیرمان میشود حکایت کلاهبردارانی به شدت مبتدی است که فیلمنامه نویس «آلزایمر» به کمکشان میآید تا مثلا محل زندگی امیر قاسم را کشف کنند، یا تردستیهای ابتدایی یک مرد مریض و مجنون و البته سرگرم شدن اهالی محل، از روحانی گرفته تا کلانتر و کارگر و اهل محل، به انضمام دستهای نمای بی ربط از ریل قطار و خود قطار به چاشنی خدانگهداری به شدت پر ایراد از حیث اجرا در پایان فیلم. همین.
از حیث کارگردانی هم از همان ابتدای کار بی ارتباطی در اوج است. شروع فیلم نمایش دهنده شرایطی است که خانواده امیر قاسم سر صحنه تصادف حاضر شده اند تا جسد امیرقاسم را شناسایی کنند. شمایل نمایش دوربین روی دست و سیاه و سفید بودن تصویر، تداعی کننده تصویر برداری توسط فردی نابلد در آن شرایط است، ولی به طرزی متناقض این نماها هم کارگردانی و دکوپاژ شده، کاتهای متعدد دارد، نمای درشت و نمای متوسط دارد، یا در شرایطی که باید دیالوگی کلیدی گفته شود مثلا اینکه "این امیر قاسم من نیست. بوی امیر قاسم رو نمیده" یا اینکه "جسد سوخته که بوی مشخصی نداره بوی سوختگی میده" و... دوربین یکباره نمای بسته شخص بیان کننده دیالوگ را نمایش میدهد. شاید تنها خاصیت «آلزایمر» ایجاد ولع شدید در تماشاگر، برای مبتلا شدن به این بیماری است تا شاید راحتتر تجربه این فیلم را فراموش کند و منتظر اتفاقهای بهتری در سینما معتمدی باشد.