• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

آن قدر زمان نگارش وسواس به خرج دادم که به برکت آن حساسیت هیچ وقت پیش نیامده که فکر کنم می خواهم حتی یک کلمه از داستان را تغییر دهم. حس میکنم آن زمان بهترینها را برای داستانهایم انتخاب کردم. البته نمی توانم اطمینان داشته باشم که ده سال دیگر هم نظرم همین باشد.

مطالب مرتبط

«عاشقی به وقت کتیبه ها» نوشته سید علی شجاعی


لحظه خلق داستان دینی (بخش اول)


داستان از آسمان می بارد - بخش پایانی


گفتگو


گفتگو با سید علی شجاعی

داستان از آسمان می بارد - بخش اول

زهرا مهاجری
20 اردیبهشت 1390

وقتی کتابی را می خوانم که اسم سیدعلی شجاعی پایش نوشته شده، و وقتی می فهمم که سیدعلی پسر سید مهدی شجاعی بزرگ است، ناخودآگاه جمله ی «پسر کو ندارد نشان از پدر» در سرم می پیچد و در طول خواندن کتاب ها و حتی زمان شنیدن حرفهای سید علی شجاعی مدام به این فکر می کنم که اگر او پسر سید مهدی شجاعی نبود، امروز نویسنده بود یا نه!
سید علی شجاعی نویسنده ی پرکاری ست. این را با یک حساب ساده از سن و سال و تعداد کتاب های منتشر شده اش می شود فهمید. با این که خودش معتقد است هیچ وقت به پای پدر در داستان نویسی نخواهد رسید اما به جرات می توان گفت در آینده ای نزدیک، اسمش را بین نویسندگان ماندگار و تاثیرگذار ثبت خواهد کرد.
گفتگوی نه چندان کوتاه مان با این نویسنده ی جوان، با بررسی دو مجموعه داستان «ستاره هایی که خیلی دور نیستند» و «عاشقی به وقت کتیبه ها» شروع و به چرایی و چگونگی نگارش داستان دینی کشیده شد.
شجاعی معتقد است یک داستان دینی از یک «حس» خاص نشات می گیرد و بر این باور است که در نوشتن این گونه داستانها اختیار نویسنده به حداقل می رسد.


برای شروع، از کتاب "ستاره هایی که خیلی دور نیستند" بگویید؛ این که چطور و از چه زمانی شروع به تالیف آن کردید.

ازسال 76 به طور جدی داستان نویسی را آغاز  کردم؛ یعنی ده سال داستان می نوشتم و آقای شجاعی اجازه ی انتشار نمی دادند. هیچ وقت کلاس داستان نویسی نرفتم و هر داستان که نوشته می شد برای نقد و نظر به پدر می دادم و از نظراتشان استفاده می کردم.  از 76 تا 86 بیش از 50 داستان کوتاه نوشته شد که هنوز منتشر نشده است. در هر داستان یک قدم جلو می رفتم و بهتر می شدم. این پرخوانی و پرنویسی منجر شد به کتاب ستاره ها. و این اتفاق زمانی افتاد که من متوجه شدم داستانها  قابلیت ارائه شدن دارند و مطمئنم اگر بیست سال دیگر کتاب را ورق بزنم از چیزی که عنوان اولین اثرم را یدک می کشد، خجالت زده نخواهم بود.

- ارتباط بین داستانهای دو کتاب عاشقی و ستاره ها، چه از نظر موضوع، چه فضای غالب بر داستان و چه محتوا  بسیار زیاد است، بطوری که اگر اسم نویسنده هم پای دو کتاب نوشته نشده بود  بازهم می شد فهمید که این دو کتاب تالیف یک نفر هستند؛ دلیل این همه تشابه چیست و آن را چگونه تحلیل می کنید؟
من با این که دو کتاب شباهت بنیادین با یکدیگر دارند مخالفم؛ چرا که ستاره ها را یک آدم خوشبین نوشته است و عاشقی را یک آدم بدبین! درست است که موضوعات و تم ها در دو بخش اجتماعی و مذهبی به شدت مشابهند اما در ستاره ها آدمی این حرف را زده که نسبت به اتفاق ها خوشبین است و دوست دارد که فضاها را  به یک جامعه ی ایده آل نزدیک کند ولی کتاب عاشقی مجموعه ای از تلخی های 4- 5 سال نویسنده است که با یک عینک تیره به همان موضوعات قبل نگریسته است. این دغدغه ها آن قدر با من همراه بوده و هست که در مجموعه داستان جدید هم باز شاهد همین تم هستیم. این تشابه بین دو کتاب ستاره ها و عاشقی از تغییر نکردن دغدغه ی من نسبت به این موضوعات نشات می گیرد.
دلیل این که این قدر روی این موضوع ها تاکید دارم، اعتراض به روابط اجتماعی و خانوادگی امروزمان است. من جامعه مان را در روابط بین آدم ها، جامعه ی سالمی نمی بینم و می خواهم هر جا که می توانم نسبت به این روابط معترض باشم. هر چه ارتباطاتم با انسانها بیشتر می شود پی به مشکلات بیشتری می برم و این دغدغه تشدید می شود. هنوز هم فکر می کنم جادارد راجع به مسائلی از قبیل خیانت، پوچی، ادب، هویت، روابط سه جانبه و اشکالاتی که در این نوع روابط وجود دارد، بحث شود.

- برگردیم به کتاب ستاره هایی که خیلی دور نیستند. در هر کدام از داستان های این کتاب شاهد یک ستاره هستیم بطوری که حتی اگر اسم یکی از داستانهای کتاب همین ستاره هایی که... نبود هم می شد کتاب را به همین شکل نامگذاری کرد؛  شاید بشود گفت ستاره های هر کدام از داستانها برخلاف اسم داستان خیلی هم نزدیک و دست یافتنی نیستند. این طور نیست؟
حق با شماست. دلیلش شاید همان خوشبینی نویسنده هنگام نوشتن این کتاب باشد. در عاشقی هم این ستاره هست اما خیلی کوچک و کم نور. در تک تک داستانهای کتاب ستاره ها اگر چه مشکل وجود دارد اما مفر هم هست و مخاطب، در پایان هر داستان می تواند نفس راحتی بکشد و مطمئن باشد اگر همه ی راهها در داستان بسته شده یک مفری وجود دارد. ولی در کتاب عاشقی به شدت نویسنده حاکم بوده و به جای مخاطب، این روایت است که حکم می کند. بر خلاف کتاب ستاره ها که تعامل با مخاطب در آن زیاد است، در عاشقی روایت حرف خودش را می زند و اجازه ی تفکر به خواننده نمی دهد.
- در کتاب عاشقی به وقت کتیبه ها شاهد داستانهای عبرت آموز هستیم. نترسیدید بازگو کردن اینگونه وقایع باعث شود داستانهایتان "کلید اسراری" شود؟
در هر دو کتاب عاشقی و ستاره ها، جهان بینی شخص من حاکم بر داستان است. حتی در فصل شیدایی لیلاها که قرار است روایتی از واقعه ی عاشورا باشد این جهان بینی حاضر بوده و به چشم می خورد. ظاهر این جهان بینی خیلی شبیه به این سریال هاست ولی باطن آن زمین تا آسمان با هم فرق دارد. شباهتشان به هم این است که به هر حال در هر دو یک عمل و عکس العمل  می بینیم و هدف نویسنده نشان دادن همین عمل و عکس العمل است ولی تفاوت داستانهای من با کلید اسرار و موارد مشابه این است که در آن  سریالها این اتفاق و عکس العملها خیلی زود اتفاق می افتد و نتیجه بسیار بسیار زود گرفته می شود.
من معتقدم که در آفرینش عمل و عکس العمل های بی شماری وجود دارد. آن قدر این اعتقاد عمیق است که حتی در حرف زدن هم دچار وسواس می شوم. قرآن می فرماید: مَا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ. وقتی اینجا حرفی می زنیم این حرف در آفرینش باقی می ماند و این کلام همراه مان می آید. برای مثال اگر من بگویم "از سه شنبه ها خوشم نمی آید"  این حرف کاری در عالم انجام می دهد و این دیالوگ با من باقی خواهد ماند. من بر این باورم که جهان مستقل از ما وجود ندارد و ذهن ماست که جهان را می سازد. کلام من و عمل من با من می ماند و کار انجام می دهد. تفاوت داستانهای من با آن موردی که گفتید این است که من این قدر سرعت عکس العمل را بالا نمی بینم. یعنی من فکر نمی کنم که برای  مثال اگر من الان به کسی ناسزا بگویم، وقتی بیرون بروم به خاطر این ناسزا پایم می شکند! شاید تاثیر این ناسزا روی پسرم اتفاق بیفتد.

- یعنی اعتقاد به یک جهان انتقامجو!
نه! فقط انتقام نیست. از آن طرفش هم هست. اگر خیر انجام دهم خیر می بینم و بالعکس. مثلا در داستان عاشقی چرا آن پسر دستش به خون آلوده نمی شود؟ چون پدر لقمه ی حرام به فرزندش نداده است. از آن طرف شرش هم هست. دختر داستان قرار است یک بار به یک گناه بزرگ آلوده بشود چون حرام خورده. در داستان ستاره ها چرا دختر نجات پیدا می کند؟ چون مادرش آدم خوبی بود. این کنش ها و واکنش ها زمان بر است و من در این داستانها می خواستم این را نشان بدهم که  پدر و مادر و نسل ها در این عمل و عکس العمل شرکت می کنند. بعضی اتفاق ها هم هست که شاید به خاطر قبح زیاد آنان فی المجلس در همین دنیا خود فرد باید نتیجه اش را ببیند. مثل داستان اول سیاهی چکیده بر همیشه ی این روزها. در آنجا وقاحت و سیاهی این عمل آن قدر زیاد است که خود طرف نتیجه را می بیند. این اتفاقات هیچ ربطی هم به منتقم بودن خدا ندارد. خدا قوانین عالم را بر این اساس قرار داده است. در حدیثی آمده که خداوند ابایی ندارد به حرف یک بنده ی مومنش کل عالم را عوض کند؛ یعنی تکوین را به هم بریزد به خاطر این بنده ی مومن. از آن طرف هم می دانیم که هر عملی نتیجه ی خودش را دارد و آفرینش با یک سری قوانین خاص بنا شده است. مانند قوانین فیزیک. مثلا فرض کنیم اگر یک گلوله با یک نیروی اولیه و شتاب معین و احتساب مسائل دیگر پرتاب شود در جای مشخصی به زمین می خورد. بر اساس قوانین موجود این گلوله به همانجا می خورد و با دعا و لابه و زاری ما هم تغییری در آن ایجاد نمی شود.  نتیجه ی دروغ، حرامخواری و ... یک چیز ثابت است. اگر نیکی کنیم آن نیکی در جهان منتشر می شود و روزی به یک شکل دیگر به ما می رسد. نکته ی دیگری که وجود دارد این است که من  نسل ها را از هم جدا نمی بینم. یعنی عیب نمی بینم در این که پدر انگور ترش بخورد و دندان پسر کند شود. چرا که این حق برای پسر هم وجود دارد که انگور ترش بخورد و دندان پسر خودش را کند بکند! یا مثال دیگر این که ما به این معتقد هستیم که رضایت پدر و مادر در زندگی بچه ها تاثیرگذار است؛ من خیلی سختگیرانه به این اعتقاد دارم که اگر پدر و مادر به ناحق از بچه ها ناراضی باشند این تاثیر منفی را در زندگی بچه خواهد گذاشت؛ و این چرا ظلم نیست؟ چون یک بار هم به فرزند این حق داده می شود که با رضایت یا نارضایتی خود سعادت و شقاوت فرزند خود را تضمین کند.

- داستانی دارید به نام "بلاهت شرقی"؛ از اسم همین داستان استفاده می کنم برای عمومیت دادن این قضیه به روابط حاکم بر شخصیت های بقیه ی داستانها. در روابط خیلی از داستانها شاهد یک ساده انگاری، ساده لوحی و یا شاید همان بلاهت هستیم. دلیل خاصی برای پررنگ کردن این سادگی بیش از حد یا همان بلاهت وجود دارد؟
روابط به چشم من اینطور آمده است. روی اشتباهات متنوع و مختلف موجود در روابط و زندگی آدمها که در عین کوچکی و سادگی می تواند نتایج بدی داشته باشد، به غیر از بلاهت اسم دیگری نمی توان گذاشت. من به صراحت به همه ی کسانی که برای مشورت پیش من می آیند هم می گویم که بعضی اعمال چیزی جز یک حرکت ابلهانه ی کودکانه نیست. این بلاهت از هر دو طرف مصداق دارد. هم خوبی های الکی، هم بدی های بی خود. مثلا در داستان این همانی پیام و رسانه، شخصیت مرد داستان خیلی ابلهانه دنبال یک زن دیگر است و ابلهانه دارد دروغ می گوید در حالی که می توانست مشکلش را طور دیگری حل کند. این نشان می دهد که ما در روابطمان کم فکر می کنیم و من می خواستم این قضیه را پررنگ کنم. در همه ی مواردی که شاهدشان بودم اشتباهات کوچک به اتفاقات بد بزرگ منجر شده و به همین خاطر معتقدم که روابط بسیار ابلهانه است.

- در کتاب عاشقی شاهد داستانهای سیاه و تلخ هستیم. این همه تلخی و سیاهی از کجا نشات می گیرد؟
اینجا دیگر یک بحث شخصی مطرح است. درام که ثابت است. نوع نگاه من به این درام می توانست لطیف تر باشد ولی من در شرایطی بودم که موجب شد داستانها این قدر تلخ باشند و سیاه. یعنی در زمان نوشتن این داستانها در روابط و کار و غیره آن قدر نامردی و بی معرفتی دیدم که باعث شد من به تک تک این درام ها سیاه نگاه کنم. می توانست همین روایت کمی لطیفتر بیان شود و شاید لازم نبود این قدر خشن و تلخ باشد. مثلا در داستان اول می توانستم خیانت طرفین را به هم مطرح کنم ولی لطیفتر؛ اما حس درونی من منجر به سیاه شدن داستانها در این مجموعه شد.

- داستان آخر مجموعه ی عاشقی واقعا داستان است؟ یا یک نوشتار یا مقاله برای تبرئه و توجیه اتفاقاتی که در داستان اول شاهد آن بودیم؟
داستان که هست. ولی آن قدر داستان اول تلخ و سیاه شد که من مجبور شدم در داستان آخر پدر را تبرئه کنم و بگویم که شرایط آن قدر ها هم بد نیست! داستان آخر اگر تک خوانده شود داستان است. چون هم افتتاحیه دارد، هم گره و از همه مهمتر حرف برای گفتن دارد؛ ولی چون این داستان جزئی از این مجموعه است و به داستانهای دیگر متصل شده حالت داستانی خودش را از دست می دهد و تصور می شود که می خواهد اتفاقات داستان اول و داستانهای دیگر را توجیه کند. ولی خودش به تنهایی داستان است.

- یک داستانی در مجموعه ی عاشقی هست به نام لعنت بر این بازی بی قاعده که حس می کنم با دیگر داستانهای مجموعه یکدست نیست. داستانهای دیگر به نوعی روابط شخصی و خانوادگی را مورد نقد قرار می دهند اما این داستان حرف دیگری برای گفتن دارد. آیا جای این داستان در مجموعه ی عاشقی بود؟
مناسبت این داستان این است که باز هم به بیماری روابط اشاره دارد. در داستانهای این کتاب یا روابط بیمارند یا انسانها! مثلا در داستان بلند عاشقی به وقت کتیبه ها رابطه ی هوشنگ خان با اطرافیان یک رابطه ی بیمار است که الزاما خانوادگی نیست. یعنی در آنجا هم ما رابطه ی بیمارگونه ی شخصیت داستان را فقط با اعضای خانواده اش نمی بینیم. در داستان لعنت بر این بازی بی قاعده هم یک نویسنده ی بیمار داریم که روابط اجتماعی بیمارگونه دارد. اما چرایی نوشتن داستان با این موضوع این است که من به شدت به جریان ادبی کشور معترضم. با این که از هر سه کتاب از همین جریان ادبی جایزه گرفتم(ستاره ها برگزیده ی کتاب فصل، عاشقی برگزیده جشنواره داستان قرآنی و فصل شیدایی برنده جشنواره ملی جوان ایرانی) اما معتقدم جریان بیماری بر ادبیات ما حاکم است. برای مثال رمان کوری جایزه نوبل می گیرد و پرفروش ترین کتاب سال هم می شود. اما اینجا کتابی که جایزه می گیرد دو هزارتایش هم فروش نمی رود. اشکال کجاست؟ اشکال این است که کسانی که این جایزه ها را انتخاب می کنند یا از جو بیرون بی خبرند یا در یک جریانی دارند جایزه می دهند. این یک اشکال و ضعف بزرگ است. این که به کسی جایزه دهیم و مخاطب نتواند 50 صفحه از کتاب را هم بخواند. نمی گویم در دام مخاطب محوری و عوام زدگی بیفتیم ولی همین که ما تشخیص نمی دهیم کاری که مخاطب با آن ارتباط برقرار می کند چیست نشان دهنده ی بیماری جریان است و نتیجه ی آن عدم اعتماد خواننده به اینگونه جایزه هاست. 
در داستان لعنت بر این بازی بی قاعده یک آدم خاص مدنظر من بوده و این داستان  بر اساس اتفاقات واقعی روایت شده و یک جور اعتراض به این روابط بیمار پشت پرده است.

- بعد از گذشت چهارسال از کتاب ستاره ها و دوسال از عاشقی تا به حال نشده داستانی از این دو مجموعه بخوانید و از انتشار آن پشیمان بشوید یا دلتان بخواهد آن را تغییر دهید؟
به هیچ وجه! آن قدر زمان نگارش وسواس به خرج دادم که به برکت آن حساسیت هیچ وقت پیش نیامده که فکر کنم می خواهم حتی یک کلمه از داستان را تغییر دهم. حس میکنم آن زمان بهترینها را برای داستانهایم انتخاب کردم. البته نمی توانم اطمینان داشته باشم که ده سال دیگر هم نظرم همین باشد.
از رمان در حال نگارشتان بگویید؛ آن طور که شنیدم در مورد خانواده ی شیعه ای است که از عراق اخراج شده اند و ...
محور این کار رمان که هنوز اسم هم ندارد، اخراجیهای عراق در سال 57 هستند. صدام بعد از انقلاب ایران به شدت از شیعیان عراق می ترسید و از این که آنها هم انقلاب کنند بیم داشت. این بود که دست به قتل عام شیعیان و انتقال آنها به ایران زد. این رمان داستان زندگی دختری است که نامزدش در عراق کشته شده و از کشورش اخراج می شود و به ایران می آید. در ایران مجبور به ازدواج با کسی می شود که زبانش را بلد نیست و بعد از جنگ آمریکا به عراق برمی گردد و خانواده اش را پیدا می کند و ...  تحقیقات این رمان تقریبا انجام شده ولی به واسطه مشغله هنوز نگارش آن تکمیل نشده است.
یک مجموعه داستان هم هست که چند داستان آن با محوریت مشکلات و روابط آدم ها نوشته شده و بیشتر به انتقاد از بعضی جریان های اجتماعی می پردازد.

ادامه دارد

 

نظرات

گفتگویی بود حساب شده‌ و قابل استفاده. باتشکر از جناب سید علی شجاعی و خانم مهاجری و دوستان سرویس داستان.

20 اردیبهشت 1390 ساعت 21:05 | علیرضا آرام |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

گفتگو

نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است

گفت‌وگو با ابوذر قاسمیان دبیر جایزه‌ی ادبی چراغ مطالعه

نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است

مصطفی انصافی


گفتگو

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد

گفت و گو با سامان آزادی نویسنده‌ی مجموعه‌داستان «قبرستان سقف ندارد»

داستان «باید» دنیا را تغییر دهد

مصطفی انصافی


گفتگو

به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...

گفت‌وگو با مسعود لک (نویسنده‌ی مجموعه داستان شکارچی را به عروسی‌ام بیاور)

به نوشتن از طبقات بالای جامعه معتقدم...

خلیل رشنوی


گفتگو

گفت‌وگو با پوریا فلاح و علی‌رضا محمودی ایرانمهر درباره‌ی مجموعه داستان "کریسمس مبارک ماریا"

گفت‌وگو با پوریا فلاح و علی‌رضا محمودی ایرانمهر درباره‌ی مجموعه داستان "کریسمس مبارک ماریا"

محمّدعلی خبیر


گفتگو

این بهار نیز بی تو گذشت- بخش پایانی

گفتگو با مصطفی جمشیدی نویسنده کتاب «معبر به آخر الزمان»

این بهار نیز بی تو گذشت- بخش پایانی

زهرا مهاجری


گفتگو

این بهار نیز بی تو گذشت- بخش دوم

گفتگو با مصطفی جمشیدی نویسنده کتاب «معبر به آخر الزمان»

این بهار نیز بی تو گذشت- بخش دوم

زهرا مهاجری


گفتگو

این بهار نیز بی تو گذشت- بخش اول

گفتگو با مصطفی جمشیدی نویسنده کتاب «معبر به آخر الزمان»

این بهار نیز بی تو گذشت- بخش اول

زهرا مهاجری


گفتگو

داستان از آسمان می بارد - بخش اول

گفتگو با سید علی شجاعی

داستان از آسمان می بارد - بخش اول

زهرا مهاجری


گفتگو

نوشتن برای عاشورا مانند بازی کردن با دم شیر است

گفتگو با محمود سجادی

نوشتن برای عاشورا مانند بازی کردن با دم شیر است

الناز اسکندری


گفتگو

زوایای پنهان واقعه در موازی کاری نویسندگان گم شده است

گفت و گو با محمد ناصری نویسنده و پژوهشگر

زوایای پنهان واقعه در موازی کاری نویسندگان گم شده است

الناز اسکندری



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب