- با توجه به این که کتاب فصل شیدایی لیلاها به طور خاص دینی است و در دو مجموعه داستان دیگر هم چند داستان با موضوع و تم دینی به چشم می خورد می خواستم کمی راجع به داستان دینی بپرسم. به طور کلی برای نگارش یک داستان دینی از کجا شروع می کنید؟ منظور این که ایده اولیه داستان دینی را از چه منبعی به دست می آورید؟ آیا این ایده اساسا به دست آوردنی است یا ایده چیزی است که نویسنده را غافلگیر می کند؟
تقریبا در همه ی موارد خلق داستانهای دینی من از حس ها اتفاق می افتد. در داستانهای معمولی معمولا آن نکته ی یک خطی به ذهن نویسنده می رسد و گره آن مشخص می شود؛ سپس پرورانده می شود و به مرحله ی زایمان داستان می رسد. بعد از آن داستان کار خودش را می کند و گاهی شخصیت ها و اتفاق ها راه خودشان را می روند، بدون این که از قبل پیش زمینه ای وجود داشته باشد. اما در داستان دینی فکر نمی کنم نویسنده ابتدا گره داستان را پیدا کند، پایه و اساس داستان دینی یک حس است. برای مثال در داستان رنگین کمان میان مشق های باران خورده، ابتدا فقط یک جمله ی شخصیت دختر آن هم در سفر کربلا به ذهنم آمد و هیچ چیز دیگری به غیر از آن نداشتم. تنها یک حس من را به داستان رساند. یا برای داستان ستاره هایی که خیلی دور نیستند، من به غیر از جمله ی اول و یک حس چیز دیگری نداشتم و نمی دانستم قرار است به کجا برسم. فکر می کنم مجموع ورودی های یک نویسنده، او را وادار به نوشتن یک داستان دینی می کند. در آخرین یادداشتی که من برای مجله سوره نوشتم همه ی حرفم این بود که داستان از آسمان می بارد و اختیار در یک داستان دینی به حداقل می رسد. تقریبا در همه ی موارد، شرایط من را مجبور به نوشتن داستان دینی کرده، بدون این که اراده و پیش زمینه ای از قبل داشته باشم. یعنی در داستان دینی من به عنوان یک نویسنده، مطمئن هستم که هیچ کاره ام. کما این که الان یک سال و نیم است که دارم تلاش می کنم داستانی در مورد امام حسین(ع) بنویسم و نمی شود. داستانهای غیردینی کاملا پروسه ی ارادی دارد و طبق روال خاص انجام می شود ولی در داستان دینی پیش از این که درام بیاید، حس ایجاد می شود.
- در مسیر گسترش ایده ی داستانی تان، چگونه میان بایدهای دینی و واقعیات زندگی بشری ارتباط برقرار می کنید؟ آن هم به صورتی که کار داستان نویس به بیان توصیه هایی که خودش هم نمی تواند در زندگیش به آنها عمل کند کشیده نشود.
برای پاسخ به این سوال به چند نکته اشاره می کنم. این که آیا واقعا یک داستان نویس غیردینی می تواند داستان دینی بنویسد؟ چند درصد از یک داستان دینی مرهون فرم و چقدر از آن مرهون نویسنده است؟ آیا با مرگ مولف موافقیم و چقدر نویسنده می تواند همراه داستانش باشد؟ آیا می شود حرفی زد بدون این که عامل بود؟ رطب خورده می تواند منع رطب کند؟ من می خواهم بگویم که بله می تواند. حتی تاثیر گذار هم می تواند باشد. برای مثال من می توانم نماز نخوانم ولی یک داستان تاثیرگذار در مورد نماز بنویسم. تفاوتش با کسی که نماز می خواند و داستان در مورد نماز می نویسد این است که هر دوی این داستانها را یک مخاطب می خواند و ممکن است تحت تاثیر قرار بگیرد و بر فرض همان روز هم نماز بخواند. اما من به واسطه ی همان جهان بینی خودم معتقدم تا نمازخوان نباشی نمی توانی کسی را با داستانت نمازخوان کنی و شاید فقط به خاطر ابزارهایی که در دست داری بتوانی تاثیر کوچکی بگذاری. ماندگاری این تاثیر و حس به نویسنده ای که پشت داستان است برمی گردد. مثلا اگر سید مهدی شجاعی توانست کشتی پهلو گرفته را بنویسد که بعد از بیست و چند سال هنوز مخاطب دارد و هنوز تاثیر خودش را روی مخاطب می گذارد، به خاطر اخلاصی است که شاید در فرم، در کلمات، در جلد کتاب و ... به چشم نیاید ولی وجود دارد.
من معتقدم که مرگ مولف امکان ندارد و هر نویسنده ای بسته به نیتی که برای نوشتن داستان داشته به کارش ضمیمه می شود.
- پس این هماهنگی بین بایدهای دینی و واقعیات زندگی بشری از طریق عامل بودن به این بایدها صورت می گیرد؟
می شود گفت بله. قدم اول در کار دینی این است که نویسنده از فرم و ابزار نویسندگی غافل نشود. یعنی باید تفاوت بین داستان دینی و منبر وجود داشته باشد. داستان یک دیوار و بیلبورد نیست که روی آن شعار و تبلیغات بنویسیم. سخنرانی هم نیست. قرار است یک کار هنری خلق شود که محتوای دینی دارد. در وهله ی اول باید دید چه زبانی مناسب این سوژه ی دینی است. در مرحله ی بعد اگر نویسنده عامل باشد و بتواند ارتباط لازم را با سوژه برقرار کند یعنی اثری که یک موضوع رویش گذاشته را منتقل کند، در نوشتن یک داستان دینی موفق بوده است. یعنی یک قدم جلوتر از بازگو کردن باید ها و نبایدها باشد. در یک کار دینی به جای این که باید و نباید را منتقل کنیم بهتر است طعم دین را انتقال دهیم. این می شود یک کار هنری دینی موفق.
- در یک داستان دینی چه قدر مجازیم از واژه های خارج از ادب دینی استفاده کنیم یا به توصیف جزئیاتی بپردازیم که اعتقاداتمان ما را از توجه به آنها نهی کرده است؟ آیا خروج موقت از محدوده نبایدهای دین را مجاز می دانید؟
من این قضیه را محدود به داستان دینی نمی دانم و معتقدم یک نویسنده به طور کلی مجاز به انجام این کار نیست. قلم باید پاک بماند. هنر نویسنده این است که اگر می خواهد حرفی بزند، حرفش را در یک لایه ی پنهان برده و کلمات را عفیف کند. نویسنده اجازه ندارد از دایره ی ادب خارج شود. اول به این خاطر که ذات قلم پاک است و نباید آلوده شود و دوم این که نویسنده نمی داند این کتاب دست چه کسی می رود و چه کسی این کتاب را می خواند. برای من به شخصه توصیف یک عمل شنیع با الفاظ عفیف هم ترسناک است چرا که نمی توانم شرایط سنی و زندگی و اعتقادی و ... هر ده هزار مخاطب داستانم را ببینم و نمی توانم از تاثیر آن مطلع بشوم.
- چه مقدار برای خواننده های آثارتان این حق را قائلید که داستان شما را بر اساس نشانه های زبانی و دلالت های متنی تفسیر کنند؟ آیا خودتان را متولی و بهترین مفسر داستانی که نوشتید می دانید یا این که برای خواننده و منتقد این حق را قائلید که آن را به شکل دینی یا غیردینی تفسیر کنند؟
من این حق را قائلم اما تجربه به من گفته که تا به حال کسی بهتر از من داستان خودم را تفسیر نکرده است. با این که تفسیرهای دیگر در بسیاری موارد به من چیزهای زیادی می آموزد اما معتقدم هیچ کس بهتر از خود نویسنده به نوشته ی خودش آگاه نیست. چون نویسنده از یک مجموعه فکر و هزار کلمه و هزار تصویر داستان را روی کاغذ آورده است. ولی چون الزاما آن هزار کلمه گویای آن هزار تصویر نیستند، تفسیرهای دیگر ایجاد می شود. برای مثال وقتی من می گویم "یک زن پنجاه ساله با چادر مشکی در یک کوچه راه می رود" به اندازه ی همه ی تیراژ کتاب تصویر تولید می شود. من نقاشی که نمی کشم. در داستان هر کس می تواند هر طور که دلش می خواهد تصویرسازی کند و چهره و فضاها را مجسم کند. به این دلیل مخاطب و منتقد اجازه دارد برداشت های مختلف داشته باشد.
- چه وقت به اطمینان می رسید که یک داستان دینی به پایان رسیده است و آماده نشر است؟
باز هم همان حس. آن لحظه که مطمئن بشوم کلمات توانسته اند حس من را منتقل کند داستان دینی به پایان می رسد. برای مثال در داستان رنگین کمان میان مشقهای باران خورده، من احساس می کنم وقتی کار من تمام شده که خواننده داستان را بخواند و اشک بریزد. آن زمان است که مخاطب پیام مرا به طور کامل گرفته. با این که در خیلی از داستانها احساس کرده ام شاید از لحاظ تکنیکی بهتر باشد داستان ادامه پیدا کند یا یک مواردی حذف و اضافه شوند ولی به این دلیل که بیشتر حس غالب است و می خواهم آن حس منتقل شود این کار را نکرده و نمی کنم.
- آیا داستان دینی بد هم وجود دارد؟
قطعا! در آن شکی نیست. وقتی من نویسنده نباشم و بخواهم با محتوای دینی بنویسم یک داستان دینی بد خلق می شود؛ که متاسفانه این اتفاق زیاد هم رخ داده است. همانطور که داستان بد زیاد داریم داستان دینی بد هم داریم. و من به همه ی کسانی که می خواهند به این حوزه وارد شوند می گویم که تا زمانی که از تواناییهایتان مطمئن نیستید وارد این عرصه نشوید. چون ضرر آن بسیار زیاد است. چرا که در داستان دینی فقط این که نویسنده چقدر مستبصر است و معرفت دینی دارد مهم نیست. قطعا مراجع تقلید ما باسوادترین انسانها نسبت به مقولات دینی هستند ولی ایا داستان نویس های خوبی می شوند؟ در یک داستان دینی علاوه بر معرفت دینی به یک ابزار و تکنیک هم احتیاج داریم. علاوه بر اطلاعات دینی باید زبان، فرم و تمامی قواعد داستان نویسی را بلد باشم تا بتوانم داستان دینی خوب بنویسم.
از آن طرف هم هست؛ این که کسی معرفت دینی نداشته باشد و بخواهد یک داستان دینی بنویسد. در این شرایط دیگر به او داستان نویس دینی نمی گویند. شاید داستان دینی بنویسد ولی نویسنده، داستان نویس دینی نیست. تجربه ثابت کرده که در این حالت داستان آنطور که باید و شاید در نمی آید. چون خود نویسنده طعم بعضی چیزها را نچشیده تا بتواند حلاوت آن را منتقل کند. اگر تجربه ی یک اتفاق را نداشته باشد و معرفت لازم وجود نداشته باشد، هر چقدر هم که تحقیق کند و برایش تعریف کنند تنها یک تصویر ایجاد شده در ذهنش را می تواند انتقال دهد.
- در نوشتن داستان(چه دینی، چه غیردینی) هیچ وقت نترسیدید قلمتان با سیدمهدی شجاعی مقایسه شود؟
سید مهدی شجاعی معجزه ی قلم است و هیچ وقت تکرار نمی شود. با این حال من هیچ وقت این ترس را نداشتم چرا که یک نویسنده تحت تاثیر هزار عامل است. هم نویسندگان خارجی هم نویسندگان داخلی. من اگر بخواهم خودم را با بهترین ها مقایسه کنم و بگویم هرگز به آنها نخواهم رسید نمی توانم یک نویسنده ی خوب بشوم. این طبیعی است که در کارها یک کاری به کار نویسنده ی دیگر شبیه باشد . ولی هنر نویسنده این است که در در نهایت به زبان و فرم مستقل برسد. اگر من بعد از ده سال نتوانستم حرف مستقلی بزنم یعنی هنوز نویسنده نشده ام. در مورد خودم فکر می کنم این مقایسه اتفاق نمی افتد و من به سمت زبان و مضامین مستقل حرکت می کنم. چرا که پدر به شدت آرمانگراست و من به شدت تلخ می نویسم. برای مثال هیچ وقت داستانی شبیه به سیاهی چکیده ...از ایشان تولید نمی شود. زاویه ی دید و زبان من متفاوت از ایشان است.
- به عنوان سوال آخر می خواستم بدانم اگر پدر بزرگوارتان سید مهدی شجاعی نبود، نویسنده می شدید؟
نمی دانم! چون نمی توانم تصور کنم اگر این فضا را نداشتم چه می کردم. اگر پدر من نویسنده نبود قطعا این ژن منتقل نمی شد و مهمتر این که حتی اگر استعدادی داشتم تلاشی برای شکوفایی این استعداد نمی کردم. یعنی من در یک فضایی تنفس کردم که با کتاب بزرگ شده ام. اوقات فراغتمان با کتاب بوده. قطعا اگر این شرایط نبود و فضایی که در آن تنفس کرده ام وجود نداشت شاید رها می کردم و به کارهای دیگر می پرداختم.