سلام بابا خلیل.
خانم معلممان گفته به مناسبت روز پدر برای انشا، نامهای به پدرتان بنویسید. بچهها میگویند خانم معلم، فضول است و میخواهد بفهمد توی خانههای ما چه خبر است. میخواهد بفهمد بین ما و باباهایمان چه رازهایی هست. همهی بچهها گفتند که دروغکی، چیزهای خوب خوب مینویسند تا هم بیست بگیرند و هم خانم معلم را گول بزنند. ولی من میخواهم یک نامه یواشکی و راستکی برای تو بنویسم و به خانم معلم یک کاغذ سفید بدهم و اگر پرسید چرا چیزی ننوشتی به او بگویم که من توی دلم با بابایم حرف زدهام. شما اگر بلد هستی بخوان.
خب بابا خلیل، روز پدر مبارک. بابا خلیل، من که به تو نمی گویم «پدر خلیل»؛ آخه وقتی من به تو میگویم «بابا خلیل» پس باید بگویم «روز بابا مبارک». پس روز بابا مبارک بابا خلیل.
دیروز برنامهی کودک داشت درباره روز پدر حرف میزد. مامان زود دوید و کانال را عوض کرد. مامان فکر میکند من نمیفهمم که میخواهد من ناراحت نشوم. ولی من میفهمم. دیشب مامان توی آشپزخانه داشت یواشکی با داداش مرتضی پچ پچ میکرد. بعدش داداش مرتضی رفت روی پشت بام. امروز از صبح تلویزیون برفکی شده است.
قبلاً هر وقت دلم میخواست که تو من را ناز کنی، یواشکی میرفتم و لپم را میمالیدم به قاب عکس. ولی قاب عکس هم سرد است و هم لیز و هم مثل دستهای تو که توی عکس، زبر است، زبر نیست. الان چند ماه میشود که وقتی مامان من را ناز میکند فکر میکنم تو داری من را ناز میکنی. آخه دستهای مامان مثل دستهای تو زبر شده است. داداش مرتضی به مامان میگوید وقتی خانه ی همسایه ها لباس میشویی باید دستکش دست کنی که دستهایت اینجوری نشود. ولی من دلم نمیخواهد دستکش دست کند. چون اگر دستکش دست کند دیگه دستشهایش مثل دستهای تو نمیشود.
یک بار توی فیلم یک مامانی داشت به بچهاش میگفت که هر کسی میرود پیش خدا، کبوتر میشود و هر هفته، پنجشنبهها و جمعهها برمیگردد پیش فامیلش. حالا میفهمم چرا همه از غروب جمعه بدشان میآید. قبلا فکر میکردم برای این است که فردایش شنبه است و باید بروند سر کار و مدرسه. ولی حالا فهمیدم که چون دلشان برای فامیلهایشان که رفتهاند پیش خدا تنگ میشود و باید یک هفته صبر کنند تا دوباره فامیلهایشان بیایند پیششان. من هرچی توی آسمان نگاه میکنم که ببینم تو کدام کبوتر هستی، نمیفهمم. آخه همهی کبوترها میروند روی پشت بام اصغرآقا اینها و اصغر آقا همهی آنها را میاندازد توی قفس. من نمیفهمم آخه چرا اصغرآقا با فامیلهایش اینجوری میکند؟ چرا فامیلهایش را میاندازد توی قفس؟ من اصلاً دوست ندارم وقتی بزرگ شدم با رضا، پسر اصغرآقا عروسی کنم. چون شاید یکهو من زودتر مُردم و بعد که کبوتر شدم من را میاندازد توی قفس. من دلم میخواهد با محسن، پسر اعظم خانم عروسی کنم. چون اعظم خانم خیاطی بلد است و لباس عروس هم میدوزد. من مطمئن هستم که محسن بعداً به اعظم خانم میگوید که برای من لباس عروس قشنگی بدوزد و تازه مفتی هم میشود و مامان مجبور نیست پول لباس عروس بدهد. کاش محسن زودتر به دنیا بیاید. چون هنوز توی شکم مامانش است و من هر وقت میروم خانهی اعظم خانم اینها که با نرگس بازی کنم، میروم سرم را میچسبانم به شکم گنده اعظم خانم و با محسن یواشکی حرف میزنم و به او میگویم که با من ازدواج کند.
چی میگفتم؟ بگذار چند خط بالا را دوباره بخوانم بابا. آهان. داشتم میگفتم که آدمهایی که میروند پیش خدا کبوتر میشوند. اصلاً مگر فقط آدم باید مثل کبوتر بشود؟ هان؟ تازه هیچ کبوتری مثل تو سیبیل ندارد پس تو باید مثل یک چیزی بشوی که سیبیل دارد. تنهای چیز با سیبیلی که این جا پیدا میشود، یک گربه است که شب ها میآید و کیسه آشغال را پاره میکند. به نظر من، تو آن گربه هستی. چون هم سیبیل داری و هم مثل آن روزها زورت زیاد است که هم میتوانی در سطل آشغال را باز کنی و هم پلاستیک را پاره کنی. مامان نمیداند تو آن گربه هستی وگرنه اینقدر هی مثل آقای رفتگر که به تو حرفهای زشت میزند که چرا کیسه آشغال را پاره کردهای، حرف زشت نمیزد.
راستی بابا خلیل. از چند روز پیش که فهمیدهام تو آن گربه هستی، نصف تغذیه مدرسه و یک کوچولو از شامم را یواشکی قایم میکنم و توی کیسه آشغال میگذارم تا گرسنه نمانی. آخر توی کیسه آشغال ما که خیلی چیزی گیرت نمی آید بخوری. من میدانم که تو دلت هوای دستپخت مامان را کرده است که میآیی سراغ کیسه آشغال ما وگرنه اگر شکمو بودی، میرفتی سراغ کیسهی آشغال آقا فرامرز اینها که وضعشان خوب است و ماهواره هم دارند.
باباخلیل، حالا که گربه شدهای مراقب کامبیز باش. یک ماشین خیلی گران خریده و خیلی بد و تند توی کوچه رانندگی میکند. حواست باشد یکهو نروی زیر ماشینش بمیری. چون دوست ندارم دوباره بمیری. البته خانم جون همیشه میگوید گربه هفت جان دارد ولی من میدانم کامبیز اینقدر بد رانندگی میکند که ممکن است همه ی هفت تا جانت را توی یک هفته از تو بگیرد.
ئه! این صدای چی بود؟ الان داداش مرتضی دوید دم در ببیند صدای چی بود. داداش مرتضی خیلی هوای ما را دارد. مامان همیشه میگوید او مرد خانه است. داداش مرتضی آمد. از توی حیاط داد زد که: چیز مهمی نبود. این گربه هه که هر شب کیسهی آشغالها را پاره میکرد رفت زیر ماشین کامبیز.
ای بابا خلیل شیطون. باز که مُردی! طوری نیست. اشکالی ندارد. حواست به شش تا جان دیگرت باشد...