کیمیایی در روزهای اوجش حداقل سعی میکرد چفت و بست داستانی را رعایت کند، ولی چیزی که از ابتدای «جرم» میبینیم سر هم بندی و بی حوصلگی در پرداخت داستانکها برای رسیدن به یک هدف کلی است. این مسئله در پرداخت تصویری وقایع و نحوه دکوپاژ و چیدن میزانسن و تعریف روابط علی و معلولی در دل فیلمنامه به چشم میخورد. کافی است برای اثبات این مدعا مقایسه کنید سکانس آزاد شدن داریوش ارجمند از زندان در «اعتراض» را با سکانس آزاد شدن رضا سرچشمه در «جرم»؛ یکی تبدیل میشود به سکانسی ماندگار و دیالوگهایی که کمتر کسی آن را نشنیده و دیگری نمونهای از بی حوصلگی و خستگی یک کارگردان. آیا میتوان با شمایل رییس زندان که نحوه ارتباطش با زندانیان در بندش خاص است را پذیرفت و ماندنی دانست؟ آیا صرف حضور رییس زندان در همان حمامی که زندانیها در آن حاضرند خلوص در روابط میان او و زندانیان را تداعی میکند یا ...؟ آیا میتوان سکانس حضور نیکی کریمی در نقش خواهر رضا را در اتاق ملاقات زندان و داستان ازدواج کردن و مرگ مادر رضا را شمایلی آشنا از سینمای کیمیایی بدانیم؟ آیا حضور رضا در میان هم بندیهایش و مراسم عزاداری سمبلیکی که آنها برای مادر رضا به پا میکنند خاطره سینمای کیمیایی را به یاد میآورد؟ آیا سکانس حضور تقدیری رضا در دفتر رییس پالایشگاه آبادان و شنیدن تصادفی مکالمه او به عنوان یک وطن پرست با عامل حکومتی آن سوی خط و در نهایت متحول شدن رضا، نشانی از سینمای کیمیایی دارد؟ آیا این همان سینمایی است که آزاد شدن قهرمانش تماشاگر را آزاد میکرد و متحول شدن قهرمانش در دل تماشاگر غلیان ایجاد میکرد؟ آیا میتوان سکانس عزاداری برای مادر رضا و یا سکانس آزاد شدنش را به یاد ماندنی تلقی کرد و سالها بعد از آن یاد کرد؟ آیا میتوان توقع داشت تماشاگر وداع نهایی رضا با دوستش در کشمکش نهایی را باور کند و درونی کند؟ (خلافکارها در اتوبوس منتظرند تا وصیت رضا تمام شود و زن و فرزندش به درگاه هتل برسند، دوست رضا در میان رضا و خانوادهاش بایستد و رضا بمیرد تا فضا احساسی شود. حال بماند که چندین مرد تیرانداز در اتوبوس با هدف کشتن رضا تعقیب را شروع کردهاند و نه همراهی با کارگردان و چه)... بنا بوده «جرم» در زمان معاصر و همین سالهای دهه هشتاد خودمان ساخته شود که دریافت مجوز ساخت منوط به انتقال زمان به دوران ستمشاهی میشود؛ که ظلم بود و بی در و پیکری امور و بی قانونی و قیام غایی مردم؛ و خب چون در میانه کار این مهم رخ داده پس برخی کاستیها در راکورد صحنهها قابل درک است. ولی اینکه استاد دیگر انرژی سابق برای ارائه اثری ماندگار را ندارد در کنار انتخاب غلط قهرمان اول فیلمش را نمیتوان کتمان کرد. از سینمای کیمیایی تنها دیالوگهای ماندگارش مانده و خاطرهای از گذشتههای نه چندان دور که مخاطب، دیالوگهای سکانسهای تاثیر گذار فیلمهای کیمیایی را درونی میکرد و برای سالها با خود همراه داشت. «جرم» از بابتی اما به شدت خاص کیمیایی است. چرا که خاطرهها را زنده میکند و به مخاطبش مجال میدهد به تماشای «جرم» بنشیند و تصویر «جرم» را ببیند، ولی در دل یادی از روزهای اوج کیمیایی کند و سکانسهایی که عاشقانه دوستشان دارد را مرور کند و سرآخر، پس از پایان فیلم برای سینمای کیمیایی کف بزند و نه «جرم». این فیلم تنها میتواند بهانهای باشد برای یادآوری گذشتههای کیمیایی و به تقدیری از او بینجامد به پاس سالها تلاشش در سینما. شبیه اتفاقی که در اختتامیه فجر و جشن منتقدان سینمای ایران رخ داد. کیمیایی آن قدر در حافظه تاریخی سینما دوستان نقطه گذاری کرده که نمیتوان به راحتی از خیرشان گذشت. کیمیایی اما اگر فرتوت شده و رمق گذشتهها را ندارد، ولی هنوز متعهد به اجتماع اطرافش باقی مانده و هنوز هم نمود زنده فیلم سازانی است که فیلمسازی را به مثابه نفس کشیدن میدانند؛ هم برای خودشان و هم اجتماع محل حیاتشان و از محیط اطرافشان سوژههایشان را کسب میکنند و سعی در بیان تصویری نگاهشان به این وقایع دارند.