برای خواندن آثار مصطفی جمشیدی، باید کتابخوان حرفه ای باشید و تحملتان، کمی بیشتر از حد معمول باشد. ولی اگر این اتفاق افتاد و به دنیای سخت داستان هایش راه یافتید، آن وقت بیرون آمدن از آن برایتان دشوار خواهد بود؛ چنانکه دلتان می خواهد رمان تا آخر دنیا ادامه داشته باشد و هیچ وقت تمام نشود!
این نویسنده ی پنجاه ساله، از سال 61 تا به امروز می نویسد و ثمره ی بیست و چندسال نویسندگی اش، کتابهایی چون «یک سبد گل محمدی»، «مرغ های دریایی این سوی آب ها می میرند»، «باورم کن سلیمان» و «گزیده ی ادبیات معاصر»، «بازیافته های شهر دلتنگ»، «شنیدن آوازهای مغولی»، «لغات میغ»، «بوفاری 4»، «سونات عدن»، «وقت نیایش ماهی ها»، «خودنوشت» و «معبر به آخر الزمان» می باشد.
خودِ مصطفی جمشیدی هم کتابهایش را سخت خوان می داند و معقتد است مخاطبین داستانهایش افرادی خاص هستند. او به شعر و شاعری نیز علاقه دارد. این را هم از کوتاه شعرهایی که در لابه لای آخرین اثرش گنجانده می شود فهمید، و هم از مجموعه شعری که قریب به بیست سال پیش تحت عنوان "فوران سبز" از وی به چاپ رسیده است.
با این که جمشیدی به صحبت درباره ی کتابهایش علاقه ای ندارد و یادآوری اشتباهات تکنیکی احتمالی در داستانها برایش سخت است، به سوالهایم درباره ی کتاب «معبر به آخرالزمان» با حوصله و وسواس پاسخ می دهد.
به بهانه ی این کتاب، که به نوعی ضلع سوم از مثلث رمان های «وقت نیایش ماهی ها» و «خودنوشت» بوده و مفهوم ظهور منجی در آن متجلی است، گفتگو را با محوریت مختصات داستان موعود و ادبیات انتظار ادامه دادیم که در زیر خواهید خواند.
بگذارید برای شروع از عنوان کتاب بپرسم؛ چرا اسم کتابتان معبر به آخرالزمان است؟ چرا مثلا معبر به ظهور نیست؟ آیا منظور از این آخر الزمان همان دوره آخرالزمان است؟
همانطور که می دانید در کتاب معبر به آخر الزمان یک دنیای شلوغ ترسیم شده است؛ این دنیای شلوغ مخصوص یک کشور خاص نیست و وسعت زیادی دارد: از قلب جنگلهای زئیر و کنگو و افغانستان فعلی تا کافه های لندن و اسپانیا و گوشه های تهران خودمان.
گرداب ها و در حقیقت جهان داستانی شلوغ به نوعی این حس را می طلبید که ما از این جهان شلوغ یک عبوری انجام دهیم. این عبور دلیلی بود برای این که اسم این کتاب شکل بگیرد. من اسم کتابهایم را با وسواس انتخاب می کنم. گاهی حتی برای یک اسم، یک داستان می نویسم! در مورد بخش آخر الزمانش هم یک توجیه شخصی و تکنیکی وجود دارد و آن این که برای من همیشه نام فیلم اینک آخرالزمان باصلابت و با ابهت بوده و هست و این قضیه در نامگذاری داستان تاثیر زیادی داشته است.
پس منظورتان از این آخرالزمان که در عنوان آمده همان دوره ی آخر الزمان است.
بله. منظور، آن دوره بی نظمی است و تمام تلاش این رمان انتظام بخشیدن به جهان بی نظم و گرداب وسیع پیرامون شخصیت داستان است. من، بعد از نوشتن این سه رمان که محوریت آنها ظهور و موعود بود، به این نتیجه رسیدم که می شود همه ی پرداخت های دراماتیک را در یک جهان معنایی که در حال حاضر بدون منجی است، توجیه کرد. یعنی صرف نظر از اهمیت سوژه و کارکرد آن، دست نویسنده در تفسیری که از جهان معاصر دارد باز است و می تواند به جهان داستانی اش به این شکل رنگ و بو ببخشد. تا آنجا که من فکر می کنم حتی اگر بخواهم یک داستان عشقی یا جنایی روایت کنم، باز هم به نوعی از درون این ماجرا عبور خواهم کرد. چرا که این موضوع، یک تفکر حاکم است و می تواند همه ی بخش های زندگی را معنا ببخشد.
رمان معبر به آخر الزمان با گزارش یک بازرس در مورد شخصیت اصلی داستان شروع می شود. این گزارش لحنی خشک و نیمه رسمی و یا به تعبیری غیرجذاب دارد. نترسیدید این افتتاحیه ی غیرجذاب، همان اول خواننده را پس بزند؟
هر رمانی منطق خودش را دارد و برای هر کاری باید منطق آن کار را سنجید. اعتراف می کنم بخش اول کتاب دلچسب نیست ولی ناچار بودم برای انسجام بخشیدن به قصه و تناسب آن با بخش پایانی داستان این کار را انجام دهم. در عین حال این را هم می دانم که در دنیای حرفه ای ادبیات به لحاظ تکنیکی، اگر نویسنده توانست در همان سی صفحه ی اول برای خواننده ایجاد علاقه کند، یعنی داستان موفقی نوشته است؛ که شاید این اتفاق در کتاب معبر به آخر الزمان نیفتاده باشد.
من به عنوان یک نویسنده، هر وقت می خواهم یک داستان جدید بنویسم همه چیز را از اول شروع می کنم. یعنی بدیهی ترین نکات در اصول رمان نویسی را دوباره بازآموزی می کنم. بنابراین کار نوشتن خیلی سخت است. برای هر کدام از کتابهایی که نوشتم رنج بردم و یک بار دیگر مهارت نوشتن را باز آموزی کردم.
از این ها گذشته، به طور کلی حرف زدن راجع به کتابهایی که نوشته ام، حتی به یاد آوردن خطاهای تکنیکی که ممکن است وجود داشته باشد برایم سخت است. گاهی هم پیش می آید که خلق بعضی صحنه ها و آن چیزی که روایت کرده ام، برای خودم جذاب است و خودم را خیره می کند!
شخصیت اصلی داستان، دانیال، که اکثر داستان از زبان او روایت می شود چطور شخصیتی است؟ مثبت است، یا منفی، یا خاکستری؟ آیا یک سفرکرده ی باتجربه است که سرّ تمام بدبختی های بشر را درک کرده، یا فردی سرخورده است که از فرط ناچاری به اعتقادات آباء و اجدادی پناه آورده است؟
برای من، طراحیِ درست شخصیت بسیار مهم است. مولفه اصلی شخصیت دانیال انکسار است. او الان در اوج بلوغ فکری خود قرار دارد. طبق باورهای دینی ما ارزش یک گناهکار منکسر شاید از یک عابد متقی بالاتر باشد. این انکسار، در دوره ی طلایی عمر دانیال، باعث می شود که او همه ی توانش را در خدمت یک آرمان قرار دهد.
پس دانیال را شخصیتی مثبت می دانید.
نمی شود گفت. من او را آلوده به گناه می دانم ولی منکسر از گناه. هیچ گاه اعمال انسانی، از انسان جدا نمی شوند. انسان را نمی توان مستقل از اعمالش در نظر گرفت. دانیال با این که منکسر است اما اثرات خطاهای گذشته را هنوز در خود دارد. (این را مثلا در جایی که می خواهد به یک مامور رشوه بدهد می بینیم.)
البته شاید هم باید به او حق داد چرا که ما روایت داریم در دوره ی آخر الزمان یک شخص، صبح مومن است و شب کافر! چون زمانه ی سخت و عجیبی است و هر کس بتواند در این دوره ایمان کامل خود را حفظ کند کار بزرگی کرده است.
به عنوان نویسنده ی داستان، دانیال را زمانی دوست دارم که در تهران است. آن روزهایی که با قربان برخورد می کند و در جنوب شهر به دنبال گذشته ی پدرش می گردد...؛ ولی نمی توانم به طور مشخص بگویم مثبت است یا منفی.
دانیال با گردش در اقصی نقاط جهان چه چیزی را سرمنشاء مشکلات(ام الفساد) ساکنان زمین می داند؟
دانیال فهمیده که سرمنشا جهان مادی، گنج اندوزیست و به نوعی دست نامرئی یهودیان زراندوز را در جهان مادی کشف کرده است. شاید این موضوع به طور مستقیم در داستان نیامده باشد ولی اشاره هایی به آن شده. دانیال می فهمد که جهان کاپیتال و سرمایه را چند سرمایه دار بزرگ می گردانند. با دانستن این قضیه و قرار گرفتن در بطن ماجرا، راز بدبختی های بشر را می فهمد و منکسر می شود.
آیا در کتاب معبر به آخرالزمان، تلاش کرده اید شخصیت های داستان را از جهت مانع ظهور یا محرک ظهور بودن طبقه بندی کنید؟
بله. مثلا خود شخصیت اصلی داستان می تواند به نوعی مانع ظهور هم می تواند باشد. چرا که خیلی اوقات نیت مسلمانها با اعمال آنها متفاوت است. بعضی مواقع افعال انسان می تواند خیلی هم در جهت آرمان نباشد. چون دانیال با ابزار نهی شده و پول حرام و شبهه دار می خواهد آرمان حق را پیش ببرد، خودش به نوعی مانع ظهور است. دانیال می بایست با پای برهنه و شکم گرسنه و لبی روزه دار در بیابان های سوزان، به دنبال آرمانش باشد تا این که در آپارتمان های لوکس و وزارتخانه ها، دیگران را با آرمانش همراه کند.
در مورد شخصیت محرک هم باید بگویم به شخصه معتقدم چهره ی واقعی ایمان را در آدم های جنگ می شود یافت. کسانی که تجربه ی جنگ دارند و با بی مهری های احتمالی مواجه شده اند. من معتقدم اینها ذخیره ای دارند که هنگام ظهور منجی می توانند به او آن ذخیره را بفروشند. این ذخیره همان رنجشان است. شخصیت های جانباز در داستان من، مثل قربان و جوان آخر داستان، رنجهایشان را نگه داشته اند برای معامله با منجی. اینها، از نظر من محرک های ظهورند.
اساسا پدر زن دانیال را باید یک شخصیت مثبت و محرک ظهور بدانیم یا یک شخصیت منفی و مانع ظهور؟
به طور کلی چنین مومنانی جزو کدام گروهند؟
پدرزن دانیال مذهبی است اما مذهب غیرعامل دارد. چیزی که در اطرافمان زیاد می بینیم. افراد مذهبی که مذهب با سرنوشتشان کاری ندارد. این جور آدم ها اغلب از پول فربه و امکان تجارت سودمند غافل نیستند. امروز و دیروز هم ندارد. اینجور آدم ها همیشه بوده و هستند و شاید به نوعی بشود زیر مجموعه ی مانعان ظهور قرارشان داد.