آیا با گنجاندن داستان موعود تحت عنوان کلی «داستان آئینی» موافق هستید؟
ادبیات آیینی بیشتر وجه شعر را مدنظر قرار می دهد. به نظر من داستان موعود ذیل داستان دینی است چرا که اگر ما قائل به معاد و جهان آخرت نباشیم، نمی توانیم به موعود معتقد باشیم و فلسفه ی وجودی داستان زیر سوال می رود.
در قرآن به عنوان تمثیل واقعی ادبیات دینی، شخصیت ها واقعی هستند. از آدم تا نوح، از هابیل تا یوسف و ...تا می رسیم به آیه ی شریفه ی "بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین". وقتی همه ی داستانهای شخصیت های قرآنی را تعقیب می کنیم، در قرآن به اسم بقیه الله می رسیم. به همین دلیل توجه به شخصیت های عظیم و شکوهمند و الهی به داستان موعود هم زیر مجموعه ی داستان دینی هم اطلاق می شود.
«داستان های موعود» صرف نظر از محتوای منحصر به فردشان، چه فرم متمایزی دارند؟
برای نوشتن این داستانها بهترین ابزار باید به خدمت گرفته شود. توجه به فرم در داستان موعود بسیار اهمیت دارد چون این گفتمان، گفتمان مسلط است. من باید طوری ابزارهای لازم را در خدمت بگیرم که مثلا یک مسیحی که اعتقاد اتش با من متفاوت است هم داستان مرا بخواند و بفهمد. چنانچه اینگونه نباشد، نشانه ی ضعف نویسنده در فرم است.
آیا برای نوشتن این داستان ها باید انتظار را باور داشت؟ یا این که صرف اطلاع از موضوع، برای نوشتن داستان موعود کافی است؟
نه صددرصد. داستان نویس و هنرمند دینی می تواند کامل کننده باشد. نفی واقعیت موجود و میل به حقیقت مطلبو از منظر هر کسی می تواند مقدمه ی یک ادبیات متعهدانه و پربها باشد. ادبیات ظلم ستیز مقدمه ی یک ادبیات موعود گراست. چون اگر نفی واقعیت موجود می کنیم باید جای خالی حقیقت مطلوب را نشان دهیم.
در حال حاضر، ادبیات اعتراض حتی از زبان لائیک ها هم مطرح می شود؛ مثل نمایشنامه ی در انتظار گودو شما نشانه ای نمی بینید. ادبیات انتظار شاید به نوعی زیرمجموعه ادبیات جهانی هم باشد. ادبیاتی متعهدانه که به نظم جهان و انتظام بخشیدن به ظلم ها و بی عدالتی های جهان می اندیشد. در دنیای امروز چند تفکر وجود دارد. در بخشی از ادبیات، شاهد انسانهای خالی از امید و شکست خورده و فروافتاده ای هستیم که به هدم جهان و این که دنیا کی به پایان می رسد فکر می کنند.
بخش دیگری از ادبیات هم که ادبیات التذاذ است و پرداخت به لذت های مادی و جنسی و ...
اما بخشی از ادبیات به دنبال اندیشه ورزی است. این بخش همان ادبیات انتظار، ادبیات آرمان گرایانه، ادبیات مهدوی ادبیات صلح و امید است. ادبیاتی که انسان را زنده نگه می دارد.

وضعیت کنونی داستان های موعود یا به طور کلی فرهنگ انتظار را چطور ارزیابی می کنید؟
دو سال پیش، پشینهاد راه اندازی دوسالانه ای تحت عنوان جایزه ی جهانی ادبیات موعود" را دادم اما مورد استقبال واقع نشد. من معتقدم کشور ما که مبشر آزادی و رهایی ملت هاست می تواند این ادبیات ظلم ستیز و متعهدانه را به فرهنگ ها و زبان های دیگر ترویج دهد.
متاسفانه ادبیات انتظار اوضاع مطلوبی ندارد. چون این گفتمان به نوعی خرق عادت و خارج از هنجار است. بر ادبیات کشور سایه ی نوعی یاس انگاری و انکارگری تاریخی حکمفرما شده است. با توجه به شرایط موجود خیلی سخت است که این ادبیات دینی و ادبیات موعود را نهادینه کنیم.
با توجه به دانسته های مذهبی خودتان و نیز با توجه به توانایی تان در حوزۀ نگارش داستان، چقدر احساس می کنید که همه حرف هایتان را گفته اید و چقدر احساس می کنید که هنوز ناگفته هایی دارید؟
من کتاب وقت نیایش ماهی ها را با نهانی ترین احساسات مهدوی ام نوشتم و همین امر برای داوران داوری کننده ی کتاب هم خیلی جذاب بود. در معبر به آخر الزمان به این فکر می کردم که هر سوژه ی داستانی می تواند در این چارچوب بگنجد و در این جهان پرداخت دراماتیک موزون و منطقی تعریف شود . در بعضی از کتابهایم هم اصلا نیازی به مدد گرفتن از این آموزه ها نبوده.
در اینجا لازم می دانم نکته ای را بگویم. یک قصه ی بلند دارم به نام اینک آرماگدون. در این داستان، برای اولین بار به دنبال این آموزه ها رفتم. داستان، الهام گرفته از یک شخصیت خارجی تازه مسلمان شده است که وقتی از او می پرسند "چرا اسلام و از آن مهمتر چرا مذهب شیعه را انتخاب کردی؟" می گوید: من می دانستم که در این جهان پهناور، خداوند باید کسی را برای هدایت بشر فرستاده باشد و این آدم باید همچنان زنده باشد. همین فکر باعث شد که در فرق و مذاهب جستجو کنم و به یک منجی و هدایتگر زنده برسم. در همه ی ادیان منجی وجود دارد ولی تنها، مذهب شیعه است که منجی حی دارد.
در داستان اینک آرماگدون به این باورهای دینی پرداختم ولی در رمانها و داستان های دیگرم بیشتر احساسات غالب بوده و بخش تغزلی و آرمانگرایانه(معبر به آخرالزمان) و عشق محض(وقت نیایش ماهی ها) اهمیت داشته است.
مختصری درباره سبک نگارش خودتان توضیح دهید؛ نگران نیستید که این همه «فرم آرایی» مخاطب را از اصل مطلب دور کند؟
من همیشه نسبت به این قضیه انتقاد دارم که چرا عده ای تسلط نویسنده به تکنیک و فرم را مساوی کفر می دانند؟ اهمیت به فرم نه فی نفسه خوب است نه فی نفسه بد. هر داستانی منطق خاص خود را دارد . آن منطق باید داستانی و جذاب و بدیع باشد. الان برای نویسنده و هنرمند تنها چیزی که باقی مانده همین فرم است. برای من همیشه جالب بوده که منتقدین به فرم ، از نوشتن یک داستان کوتاه هم عاجزند و حتی به اهمیت زبان آگاه نیستند؛ روی کلمات تسلط ندارند و آگاهی چندانی از لحن و ابزار زبان ندارند و در عین حال در محکومیت فرم زدگی صحبت کرده و بیانیه می دهند!
من کلاسیک ها را خوب می شناسم و با توجه به فرم، به دنبال فریب دادن مخاطب نبوده و نیستم. هدفم تنها بالارفتن بار هنری داستان است. از قدیم گفته اند: سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر...
به عنوان سوال آخر و شاید کمی بی ارتباط به سوالهای قبل، فکر می کنید نویسنده چه وقت باید قلمش را زمین بگذارد؟ آیا باید تا آخرین لحظات حیات در تکاپوی نوشتن باشد؟ یا هر نویسنده ای دوران اوجی دارد و بهتر است نویسندگی را در همان اوج تمام کند؟
من وقتی می بینم که نویسنده های بزرگ دنیا با وجود جوایز متعددی که گرفته و شاهکارهایی که خلق کرده اند، هنوز می نویسند و قلم را زمین نمی گذارند به این نتیجه می رسم که نویسندگی بازنشستگی ندارد و باید مرتب و مرتب کار کرد. اما شرایط دشوار اقتصادی، محیطی در کشور ما مانع از این کار است و اغلب جاهایی که وعده برای حمایت از نویسنده ها می دهند به وعده ها عمل نمی کنند. با این همه نویسنده تا وقتی که می تواند باید بنویسد.