بابا باطری دار می شود / رضا ساکی/ انتشارات گل آقا
چند وقت است به کتابخانه خود نمک نزدهاید. این شعار آشنای موسسه گلآقا به خوانندگانش است. البته چندی است که روی دکه گلآقا کتابی منتشر نمیشود و چرایی کمکاری ناشر در دورهای که کارشناسان امر، مدعی شکوفایی طنز هستند خود مقال دیگری را میطلبد، اما بالاخره موسسه دست به کار شد و کتابی در قطعی خاص، همراه با تصویرسازیهای بکر و مدرن(سلمانطاهری) و طرح جلدی متفاوتتر از کارهای گذشته، منتشر کرد، که خواننده آشنا را به یاد کتابهای جیبی مجله فکاهی مَد «MAD» و شخصیت محبوب آلفردنیومن میاندازد!
«بابا باطریدار میشود» مجموعه یازده داستان کوتاه دنبالهدار، به نویسندگی رضاساکی است. [ساکی از نسل جوانان طنزپردازی است که در حوزه طنز و نقد ادبی فعال بوده و همچنین در شبکههای رادیویی تهیهکنندهگی میکند.] خط اصلی ماجرای کتاب، زندگی شخصی پدری را روایت میکند که میداند بخاطر ابتلا به کنسر(سرطان) در آستانه مرگ تدریجی بوده، دیگر بازگشتی در کار نیست و البته باید قدر فرصتهای باقیمانده را بداند!
سوژه مرگ از آن دست مقولاتی است که در فضای طنز کموبیش به آن پرداخته شده است. سینماگرانی همچون وودیآلن(در عشقومرگ1975) و یا مِلبروکس(در فرانکشتاین جوان1974) مرگ را دستمایه قرار داده و گاه تا هجوش پیش رفتهاند. در حوزه داستان میتوان از آنتوانچخوف نام برد که خود پزشک بود، یا جیمزفینگاردنر(روزنامهنگار و طنزنویس امریکایی) که بعد از واقعه یازدهمسپتامبر 2001 در آثارش بیشتر به مرگ پرداخته است. در ایران اما قضیه و نوع نگاه کمی متفاوت است. جمالزاده، هدایت، پزشکزاد، ... و در سالهای اخیر احترامی، هر یک با متری سراغ سوژه مرگ رفتهاند. حال ساکی با پیشینه دانشی ادبیاتی، توانسته است پرداخت متفاوتتری را با توجه به حس تعلیقی گروتسکوار مرگ، به کمک بار دراماتیکی(نسبت فامیلیاش با شخصیت اصلی) ایجاد کند تا دچار خطوط قرمز احساسی مخاطبان نشود. او در ابتدای هر ماجرا اطلاعاتی را در اختیار مخاطب گذاشته و این کار را با ضریب دقتی مناسب انجام میدهد، به گونهای که خواننده در آغاز داستان دوم یا سوم حقیقت مرگ را میپذیرد و نسبت به عاقبت ماجرا تحریک شده، مصرانه ماجراها را دنبال میکند. برای درک بهتر موضوع بخشی از قسمت «بابا انحصار ورثه میشود» را میخوانیم:
«... بابا یک هفته بعد از این که فهمید تومورها حمله کردهاند، بخشی از اسناد و کاغذها را سوزاند، بعضیها را پاره کرد، برخی را مچاله کرد و مقداری از آنها را هم دوباره دستهبندی کرد تا خیالاش از بابت ارث و میراثاش راحت باشد... بابا که قباله و سند را گذاشته بود روی زانویش، نگاهی به ما کرد و آهی کشید و گفت: به مال دنیا دل نبندید فرزندان. اگر هم دل بستید به درک، خودتان ضرر میکنید. من تمام هفته توی سندها و ذونکنها و پوشهها را گشتم و شکر خدا دیدم جز این خانه و ماشین چیز دیگری ندارم که بخواهم بین شما تقسیم کنم. بد نیست بدانید که کلا چیزی هم ندارم که بخواهم بین شما تقسیم کنم، چون خانه و ماشین به نام مادرتان است. مادر وقتی این حرف بابا را شنید شروع کرد به گریه کردن. بابا هم با دیدن گریهی مادر قیافهای مظلوم به خودش گرفت و گفت: ببخشید زن، میدانم چیز زیادی به نامات نکردهام. شوهرهای دیگران اینجور وقتها سند ویلا و سوئیچ مرسدس به زنهایشان میدهند. روسیاهام. ببخش. نه زمین شمال دارم، نه مغازه، نه پول قلمبهای چیزی... ولی تو بعد از من میتوانی بچهها را از خانه بیندازی بیرون، چون ماشاالله برای خودشان مردی شدهاند. آنوقت با خیال راحت با مادر زندگی میکنی. انشاءالله بعد از من زود بیایی پیش خودم، چون میدانم هی دلت برایام تنگ میشود. بابا همچنان ادای آدمهای مظلوم را در میآورد و گریهی مادر تبدیل شده بود به خنده... آخر سر، بابا و مادر بلندبلند داشتند میخندیدند و ما سه برادر هاج و واج نگاهشان میکردیم. حسابی سر کار رفته بودیم. بابا که فهمید چه حالی داریم، یکهو خندهاش را برید، گلویش را صاف کرد و رو به ما گفت: همه چیزتان را به نام زنتان کنید فرزندان. اگر نکردید به درک، خودتان ضرر میکنید!»
آنچه این کتاب را از سایر کتابهای منتشره طنز تمیز میدهد، جدا از انتخاب سوژه، زاویه دید زیرکانه راوی آن نیز هست(شاید یک تجربه موفق در این زمینه ستون مینیمالهای مرحوم ابوی منوچهراحترامی در هفتهنامه گلآقا بود)، چندانکه در لابهلای داستانها و به مرور، با چهره روشن، خودمانی و قصارگو از شخصیت بابا آشنا میشویم و میبینیم که چطور (شخص) بابا و خانواده با واقعیتهای زندگی کنار میآیند و گاهی حتی جدا از شوخیهایی که با مرگ میکنند، گریزی به معضلات روز جامعه میزنند. بخشی از قسمت «بابا وبگرد میشود» را میخوانیم:
«یک روز دکترها خبر دادند که بابا به زودی میافتد. دکترها میگفتند آزمایشها نشان میدهند که بابا کر خواهد شد. خبر بدی بود... یک روز بابا مرا خواست و بلند بلند شروع کرد به داد و بیداد کردن که چرا سهلانگار شدهام و دیگر پسر خلفی نیستم و از این حرفها. بابا دستهای روزنامه به طرف من انداخت و فریاد زد: هر روز یکی کم میخری، چرا؟ چرا به فکر پدرت نیستی؟ من دلخوشیام همین روزنامههاست، چرا کم میخری؟ نفرینات میکنم... دستش را گرفتم و بوسیدم و برایش روی کاغذی نوشتم: باباجانم، آن روزنامهها که میگویی، دیگر منتشر نمیشود، جلوی انتشارشان را گرفتهاند. من هر چه روی دکه بیاید میخرم. چند روز بعد، به بابا یاد دادم که چطور در اینترنت بگردد و خبر بخواند. لپتاپم را روی پایش میگذاشت و با آن دست سالماش در وب میگشت. بابا مدتها آرام بود و وبگردی میکرد و فقط گاهی صدایش بلند در میآمد که: بیپدر فیلتر است که!»
در مجموع از ایراداتی که میتوان بر کتاب گرفت این است که متاسفانه به مرور پیشروی در داستانها، اطلاعات چندانی از دیگر شخصیتها داده نمیشود و شاید نویسنده خیلی گذرا از پرداختن به آنها طفره رفته است. همچنین تعدد به کار بردن نام پدر در داستانها، کمی تامل برانگیز است. بهتر بود تناسبی در نظر گرفته میشد و به تناسب از واژهها یا جایگزینهای مشابه استفاده میشد. اما به هر جهت، نویسنده بخاطر داشتن تسلط بالا در انتقال حسی، با بیانی فوقالعاده استقامت بیمار را شرح میدهد، که این خود نشان از روحیه شکست ناپذیری نوع بشر دارد. دادن اطلاعات مفید پزشکی در خلال داستانها و اینکه اطرافیان چگونه میتوانند با بیمار همکاری و همزیستی کنند، از دیگر امتیازات این کتاب است. و مهمتر از همه مواردی که ذکرش رفت، باید به پایانبندی به جا و فوقالعاده منطقی نویسنده اشاره کرد که اصطلاحا در خونسردی کامل ماجرا را در قله تمام کرده است. در آخر ذکر این نکته شاید خالی از لطف نباشد که ای کاش مقدمهای نیز بر کتاب نگارش میشد!
کتاب «بابا باطریدار میشود»، تالیف رضا ساکی، تصویرسازی سلمان طاهری، اسفند سال گذشته در شمارگان2250 نسخه و با قیمت 20000 ریال توسط انتشارات گلآقا به بازار کتاب عرضه شده است.