هومن مرتضوی را نسل جوان گرافیستها شاید نشناسند، همانهایی که خودشان را «نسل پنجم» مینامند. این به خاطر سن و سال هومن مرتضوی نیست که چندان هم پیر نیست. امیدوارم به علت کم دانشی نسل جوان هم نباشد که بیشتر به سبب فراموشکاری این نسل است. اما آدمهای همسن و سال من یعنی هم نسل مرتضوی، روی جلدهای مجلههای آدینه، مفید، فیلم، صنعت حمل و نقل و بهکام را با نقاشیهای عجیب و غریب او به خاطر دارند. همیشه تصویر یک کارت دعوت نمایشگاه در ذهن من مانده بود که تعدادی کبریتهای سوخته را نشان میداد. فکر میکردم، کبریتهای سوخته هم مگر ارزش نقاشی کردن دارد اما شاید هومن مرتضوی و تعدادی از دوستان نقاشش این نگاه دقیق به اطراف را از کلاسهای آیدین آغداشلو یاد گرفته باشند.در معرفی هومن مرتضوی نمیدانم باید بنویسم: نقاش، گرافیست، کاریکاتوریست، مجسمه ساز؟ شاید همه اینها یکی است. صورت ظاهری از اندیشهها، باورها، تجربهها و زندگی یک هنرمند.
همه آن خرده ریزهایی که هومن مرتضوی در جعبههایش جمع کردهاست، شاید برای یک رهگذر عادی، بیارزش و نامربوط به نظر برسند، اما اینها، قصهها، روایتها و احساسهای اوست (و شاید بسیاری از ما) که برای او که آنها را اهلی کرده و آنها هم هومن مرتضوی را، چیزی بیشتر از مشتی خنزر پنزر هستند. او میگوید: «عین داستانی است که از تعریف یک ماجرا یا کلام یا برخورد در لحظه اول داری. مثل فلان عشق زندگیات یا فلان دشمنت. اول در لحظه برایشان یک تعریف دارم. هفته دیگر، هم موضوع و هم تعریف آن کهنه شدهاست و هم نظرم عوض شده و هم اهمیت ماجرا کمرنگ شدهاست. فقط طرح گنگ و محوی باقی میماند. مثلاً اگر بخواهی تولد چهار سالگیات را تعریف کنی، فقط یکسری تک فریمها، بوها، صداها و حسهایی جمع میشوند که به کلمه در نمیآیند. اگر بخواهی به کلمه بیان کنی فقط میشود: «تولد چهار سالگی خیلی خوش گذشت. تولد را خیلی دوست داشتم». آن «خیلی» جای تعریفهای دقیق، حسها یا جملاتی را که در همان لحظه اول میتوانستی بیان کنی میگیرد.اما بهمن کیا رستمی درباره آثار جدید او که در گالری هما به نمایش گذاشته، نوشته است: «دهه شصت، در دوران جنگ و موشک باران، اشیایی در خانه بود که بودنشان دم دست، نه فقط ضروری بود بلکه باعث احساس امنیت و آسودگی خیال میشد. مثل جعبه کمکهای اولیه و کپسول اطفای حریق. برای من که در دوران جنگ دبستانی بودم، این اشیاء جذابیت عجیبی داشت و بخش عمدهای از بچگیام به زل زدن به آنها گذشت. در بین آنها جعبه کمکهای اولیه اما برایم از همه شگفتانگیزتر بود و بیشتر خیرگیام نصیب آن جعبه میشد. نه فقط به این دلیل که جعبهی کمکهای اولیهی خانهی ما جایش در مستراح بود و طبعا فرصت برای تماشایش فراوان، چون این جعبه «آک بند» بود و پلمب درش هیچ وقت باز نشده بود، کسی واقعا نمیدانست در آن چه چیزهایی هست. برای همین گمانهزنی راجع به اشیا داخلش و خیرگی به شبح محتویاتش از پشت در پلاستیکی سفید تمامی نداشت، تا آنجا که اگر مورد اصابت موشک قرار گرفتن به قیمت باز کردن در این جعبه بود، موشک را باکی نبود. جعبههای هومن مرتضوی اما درشان پلمب نیست. میشود بازشان کرد و اشیای مخوفی را که شبحشان روی در شیشهای جعبه کشیده شده است، برداشت و سر فرصت لمس و امتحان کرد. از پنجه بکس و میخ طویله و شیشه خورده تا دستگاه شک الکتریکی جیبی و سایر ابزار و ادوات دردآور و زهرآگین. داشتن یکی ازاین جعبهها اما در خانه و دم دست با محتوایی چنین تیز و برنده، نه فقط ضروری نیست و قوت قلب نمیدهد و آسودگی خیال نمیآورد، که اگر بچه یا مجنون در خانه دارید میتواند بسیار هم خطرآفرین باشد. اما به طور حتم این جعبهها متعلق به دورانی هستند به همان ناامنی دوران موشک باران تهران و به همان ناامنی هزار و سیصد و پنجاه و پنجی که ممیز چاقو در گلدان کاشت و از سقف آویزان کرد. لُب کلام اینکه اگر تاریخ کنار امضای ممیز پای چاقوهای آویزان و کاشتهاش را مهم میانگاریم، تاریخ تولید ابزار دفاع شخصی هومن مرتضوی را هم که هزار و سیصد و هشتاد و هشت است، نباید از نظر بیاندازیم. ولی بر خلاف چاقوهای ممیز که از زمین و آسمان بر سرمان میباریدند، ابزار دفاع شخصی هومن از نوع قابل حملاند که توی جیب خودمان جا میشوند و عندالزوم قابل استفادهاند.»
مرتضوی در یادداشتی بر تازهترین نمایشگاهش نوشته است: «این کارها بخشیهایی از چند مجموعهی مختلف و در دست اجرا هستند. عادت کردهام بنا بر موضوعاتی که ذهنم را مشغول میکنند(و عمرم را تلف) برای خودم پروژه تعریف کنم. پروژههایی که به مرور نوچ و ماندگارتر میشوند. انگارته ندارند. مجبورم بارها و بارها برگردم و دستی به سروگوش کارهایی که فکر میکردم تمام شدهاند بکشم و کارها تغییر میکنند. آن قدر که الان سالهاست که دیگر نه پروژههایم شروع و خاتمه دارند ونه میتوام کارهایم را تمام یا امضا کنم. آخر نامشخص یک دوره کار، روی شروع پروژه بعدی میغلتد و زمان میخواهد تا بتوانم برای هر کدام جمله سازی کنم. بعد هم با مراجعات مکرر به جملات، همهی حرفها برایم بیمعنی میشوند و کلافم بیشتر از پیش در هم پیچد. مگر برسم به آن حس وحال و هوایی که روز اول قلقلکم داده بود! اگر درست باشد، بیننده هم درکی از کار پیدا میکند(... که او هم برایش جمله و تعریف نخواهد داشت). برای همین نمیتوانم مثل بچههای خوب سرسال نماشگاه جدید بگذارم»