"بار هستی" حکایت تلخ کامی هستیای است که در پس زندگی به ظاهر شیرین شخصیت های آن، نهفته است. آنان هیچ گاه از آنچه که بر ایشان میگذرد گلایه ای نمی کنند، اما طعم تلخ هستیشان را ؛ توی خواننده؛ احساس میکنی.
اگر بار هستی یک رمان فلسفی و اگر "کلاه کلمنتیس" یک شبه رمان فلسفی،اجتماعی ست، "شوخی" روانشناسی انسان در جامعه بسته است. در شوخی ترس و تنهایی در رژیمهای توتالیتر، بدبینی، تقدیرگرایی، پناه بردن های به عشق یا تصور عشق و تلخی تصویر شده است.
این تلخی همان چیزی است که در تمام رژیمهای تو تالیتری در زندگی افراد موج میزند در حالی که آنها می پندارند که خوش بختند، ولی مرگ تنها راه گریز آنان از این اجبار زیستن است. زندگی هایی که فنا میشوند و انسانهایی که نابود میگردند، بدون آنکه نابودی و مرگشان کوچکترین حس ترحمی در تو برانگیزد. چرا که آنان در دایره ای محصورند، که هیچ چیز آن خودخواسته نیست، و نه راه گریزی در آن متصور است.
انسانها حتی اگر واژه «توتالتیاریسم» را نشنیده باشند ترس سایه افکنده در رژیمهای توتالیتر بر آدمیان را دیده یا احساس کردهاند. سلطه فراگیر و مطلق بر همه شئون مردمان از اخلاق شخصی تا اخلاق اجتماعی از سیاست و اقتصاد گرفته تا، باورهای عمومی و حتی تاریخ چیزی است که بشر امروز اگر در «آلمان هیتلر» در «شوروی استالین» و در«ایتالیای موسیلینی» زیسته باشد آنرا به تمامی تجربه کرده است.
در رژیم های توتالیتر، کلیشه است که بر جامعه، فرد، روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی میکند. حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژهها کلیشه ای میشوند، وقتی که سیاست کلیشه ای است، سکوت پدیده ای میشود تحمیل شده و آنگاه است که انتخاب از بین میرود. و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان من، جهان هوین و فردیت از بین رفته است، چرا که جهان من همان جهان زبانی من است .
کوندرا در رمانهایش رنج انسان را با تمام ابعاد آن، چنان ساده ودر عین حال پیچیده به گونه ای طنز مانند ارائه میدهد که گاه در نگاه اول و به ظاهر، قابل رویت نیست. او رنج هستی و درک فلسفه وجودی از انسان را نه در قالب کلمات خشک و پیچیده فلسفی؛ بلکه در لفافه ای نازک و ظریف از ظنزی بسیار گزنده ارائه میدهد.
در منظر نگاه شخصیتهای رمانهایش زندگی تفسیرهای گوناگون و متضاد مییابد. براستی زندگی در نگاه کوندرا چه چیزی میتواند باشد؟ سراسر رنجی که در فنا به نهایت میرسد؟
دیدگاه های او در پس کلماتی است که بر زبان قهرمانانش جاری میشود و این مجال اندک را یارایش نیست که به آن پرداخته شود. اما به اجمال می توان گفت که رمانهای کوندرا، حکایت فنا شدن و مرگ و نیستی است؛ فنا شدن انسانهایی که بازیچه ای بیش نبوده اند؛ بازیچه قدرت؛ سیاست و سرنوشت.
انسانهایی که از همان آغاز راه، رو به سوی سراشیبی هستن دو خواننده در پس لایه نازک خوشبختی آنان؛ به گونه ای رمز آلود عمق فاجعه را احساس میکند. فاجعه نابودی انسان و انسانیت بویژه در نظامهای تک حزبی.
اغلب افراد در رمانهای او دارای چند شخصیت هستند، آنگونه که فکر میکنند، نیستند و آنگونه که هستند، در زمان و مکان دیگر، خلاف آن رفتار می کنند. "یارو میل"در رمان "زندگی جای دیگریست"، پروفسور "اناریوس"در رمان جاودانگی، "سابینا"، "فرانس"، و"توما" در رمان "بار هستی" و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای "عشق های خند ه دار" و...همه آنان در بازی سرنوشت مقهور و بازنده اند.
در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار میآورند؟ همانگونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند. وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.
"توتالیتریسم نه تنها جهنم است، بلکه رویای بهشت هم هست."
دررمان" جاودانگی" همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح میشود. کوندرا در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی، نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است.
در بخش نخست رمان که عنوان آن "صورت " است، مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های تو تالیتر، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد . او در رمان " جاو دانگی" نشان میدهد که جامعه غربی نیز به شیوه خاص خود به حریم زندگی خصوصی افراد تعدی میکند.
کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان" داشته در فرازهایی چنین گفته است،" آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق میافتد فضاحتهای سیاسی نیست، بلکه فضاحت های مردم شناختی است. سوال برای من اینگونه مطرح بود که قابلیتهای انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی میسپارند که نظا م سیاسی نمیتواند کاری فراتر از قابلیتهای مردمان انجام دهد. اگر انسان توانایی کشتن نداشت، هیچ رژیم سیاسی نمیتوانست جنگ افروزی کند،...اما انسان میتواند بکشد. از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی، مسله مردم شناختی، مسله حدود قابلیتهای انسان وجود دارد."
انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند. تضاد، وجه غالب شخصیت همه آنهاست. مگر نه این است که انسان آمیزه ای از نیکی و بدی، از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ بوف کور صادق هدایت را به یاد می آورم . زن لکاته و زن اثیری. یک چهره با دو شخصیت متضاد. پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...
کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روانشناس و یک مردم شناس است او با تردستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی میپردازد و با مهارت، ضمیر پنهان فرد را آشکار میسازد. ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم میآورد و به خوبی نشان میدهد که انسان مجوعه تضاد هاست، تضادهای پایان ناپذیر.
آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی، خیر و شر هستند. آمیزهای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی، چیزی سرگردان میان این دو. اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است، همیشه باید آنچه که بشود میشود، همه آنها بار ناگزیری را بر دوش میکشند. آنها در برابر بدی هیچگونه تلاشی نمیکنند همانگونه که در برابر خوبی.
گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد آنچه که رخ می دهد.
از منظر نگاه کوندرا زندگی بازیی بیش نیست. نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز. او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان به کنکاش و کاوش مینشیند.
زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست، بازیی مرگ آور و شوخیی تلخ.
در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید، خواهید توانست آنچه که او مینویسد درک کنید.
" آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاریهای ذهن بالغ مقاومت میکنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی میمانند."
کوندرا میگوید:"مرگ یک اتفاق بسیا ر ساده است که به آسانی رخ میدهد مثل تمام اتفاقات دیگر."
او از کسانی است که توتا لیاریستم را تجربه کرده است. در یک رژیم توتالیتر زیسته است و حتی روزهایی، سخت به آرمانها آن رژیم باور داشته است. و سر انجام آن گاه که رویای آزادی جای خود را به توتالیاریستم داده، می خواهد بداند چگونه این رویا به توتالیتاریسم بدل شده است. می خواهد بداند که حاکمان با چه ابزاری بر روح و ذهن انسانها سلطه ای اینچنین مطلق و فراگیر یافته اند و می خواهد بداند که چگونه کسانی که روزی برای آزادی به خیابانها ریخته اند امروز تقدیس گر قدرت شده اند.
انسانها از آن رو تقدیس گر قدرتند و تسلیم در مقابل آن که فراموش کرده اند و یا خواسته اند که فراموش کنند . حافظه ی جمعی آدمها بگونه ای شگفت و باور نکردنی دستکاری شده است.
کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛ اما به گونه ای ظریف و هنرمندانه از سیاست دوری کرده و آن را بازی احمقانه ای بیش نمیداند. او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛ اما سایه سیاست بر نوشتههای او دیده میشود چرا که دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمیکند.
در واقع میتوان گفت : شخصیتهایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.
و در نهایت کو ندرا را فقط باید خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند. کوندرا برای همیشه خواندنی باقی خواهد ماند.
نقل قولها از کوندرا از گفتگوی وی با فلیپ راس_ روزنامه همشهری13 شهریور 1381 و مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میر علایی