• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر


مطالب مرتبط

نگاهی به کوندرا (بخش نخست)


تحلیل


نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

منصوره اشرافی
6 آذر 1390

"بار هستی" حکایت تلخ کامی هستی‌ای است که در پس زندگی به ظاهر شیرین شخصیت های آن، نهفته است. آنان هیچ گاه از آنچه که بر ایشان می­گذرد گلایه ای نمی کنند، اما طعم تلخ هستی­‌شان را ؛ توی خواننده؛ احساس می­کنی.

اگر بار هستی یک رمان فلسفی و اگر "کلاه کلمنتیس" یک شبه رمان فلسفی،اجتماعی ست، "شوخی" روانشناسی انسان در جامعه بسته است. در شوخی ترس و تنهایی در رژیمهای توتالیتر، بدبینی، تقدیرگرایی، پناه بردن های به عشق یا تصور عشق  و تلخی تصویر شده است.

 این تلخی همان چیزی است که در تمام رژیمهای تو تالیتری در زندگی افراد موج می­زند در حالی که آنها می پندارند که خوش بختند، ولی مرگ تنها راه گریز آنان از این اجبار زیستن است. زندگی هایی که فنا می­شوند و انسانهایی که نابود می­گردند، بدون آنکه نابودی و مرگشان کوچکترین حس ترحمی در تو برانگیزد. چرا که آنان در دایره ای محصورند، که هیچ چیز آن خودخواسته نیست، و نه راه گریزی در آن متصور است.

انسانها حتی اگر واژه «توتالتیاریسم» را نشنیده باشند ترس  سایه افکنده در رژیمهای توتالیتر بر آدمیان را  دیده یا احساس کرده­اند. سلطه فراگیر و مطلق بر همه شئون مردمان از اخلاق شخصی تا اخلاق اجتماعی از سیاست و اقتصاد گرفته تا، باورهای عمومی و حتی تاریخ چیزی است که بشر امروز اگر در «آلمان هیتلر» در «شوروی استالین» و در«ایتالیای موسیلینی» زیسته باشد آنرا به تمامی  تجربه کرده است.

در رژیم های توتالیتر، کلیشه است که بر جامعه، فرد، روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می­کند. حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه­ها کلیشه ای می­شوند، وقتی که سیاست کلیشه ای است، سکوت پدیده ای می­شود تحمیل شده و آنگاه است که انتخاب از بین می­رود. و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان من، جهان هوین و فردیت از بین رفته است، چرا که جهان من همان جهان زبانی من است .

کوندرا در رمانهایش رنج انسان را با تمام ابعاد آن، چنان ساده ودر عین حال پیچیده به گونه ای طنز مانند ارائه می­دهد که گاه در نگاه اول و به ظاهر، قابل رویت  نیست. او رنج هستی و درک فلسفه وجودی از انسان را نه در قالب کلمات خشک و پیچیده فلسفی؛ بلکه در لفافه ای نازک و ظریف از ظنزی بسیار گزنده ارائه می­دهد.

در منظر نگاه شخصیت­های رمانهایش زندگی تفسیرهای گوناگون  و متضاد می­یابد. براستی زندگی در نگاه کوندرا چه چیزی  می­تواند باشد؟ سراسر رنجی که در فنا به نهایت می­رسد؟

دیدگاه ­های او در پس کلماتی است که بر زبان قهرمانانش جاری می­شود و این مجال اندک را یارایش نیست که به آن پرداخته شود. اما به اجمال می توان گفت که رمان­های کوندرا، حکایت  فنا شدن و مرگ و نیستی است؛ فنا شدن انسانهایی که بازیچه ای بیش نبوده اند؛ بازیچه قدرت؛ سیاست و سرنوشت.

انسانهایی که از همان آغاز راه، رو به سوی سراشیبی هستن دو خواننده در پس لایه نازک خوشبختی آنان؛ به گونه ای رمز آلود عمق فاجعه را احساس می­کند. فاجعه نابودی انسان  و انسانیت بویژه در نظام­های تک حزبی.

اغلب افراد در رمانهای او دارای چند شخصیت هستند، آنگونه که فکر می­کنند، نیستند و آنگونه که هستند، در زمان و مکان دیگر، خلاف آن رفتار می کنند. "یارو میل"در رمان "زندگی جای دیگریست"، پروفسور "اناریوس"در رمان جاودانگی، "سابینا"، "فرانس"، و"توما" در رمان "بار هستی" و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای "عشق های خند ه دار"  و...همه آنان در بازی سرنوشت مقهور و بازنده اند.

 در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می­آورند؟ همانگونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند. وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.

"توتالیتریسم نه تنها جهنم است، بلکه رویای بهشت هم هست."

دررمان" جاودانگی" همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می­شود. کوندرا  در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی، نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است.

در بخش نخست رمان که عنوان آن "صورت " است، مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های تو تالیتر، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد . او در رمان " جاو دانگی" نشان می­دهد که جامعه غربی نیز به شیوه خاص خود به حریم زندگی خصوصی افراد تعدی می‌کند.

کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان" داشته در فراز­هایی چنین گفته است،" آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می­افتد فضاحتهای سیاسی نیست، بلکه فضاحت های مردم شناختی است. سوال برای من اینگونه مطرح بود که قابلیتهای انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می‌سپارند که نظا م سیاسی نمی­تواند کاری فراتر از قابلیت­های مردمان انجام دهد. اگر انسان توانایی کشتن نداشت، هیچ رژیم سیاسی نمی­توانست جنگ افروزی کند،...اما انسان می­تواند بکشد. از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی، مسله مردم شناختی، مسله حدود قابلیت­های انسان وجود دارد."

انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند. تضاد، وجه غالب شخصیت همه آنهاست. مگر نه این است که انسان آمیزه ای از نیکی و بدی، از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ بوف کور صادق هدایت را به یاد می آورم . زن لکاته و زن اثیری. یک چهره  با دو شخصیت متضاد. پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...

 کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روانشناس و یک مردم شناس است او با تردستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می­پردازد و با مهارت، ضمیر پنهان فرد را آشکار می­سازد. ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می­آورد و به خوبی نشان می­دهد که انسان مجوعه  تضاد هاست، تضادهای پایان ناپذیر.

آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی، خیر و شر هستند. آمیزه­ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی، چیزی سرگردان میان این دو. اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به  واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است، همیشه باید آنچه که بشود می­شود، همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می­کشند. آنها در برابر بدی هیچگونه تلاشی نمی­کنند همانگونه که در برابر خوبی.

گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد آنچه که رخ می دهد.

از منظر نگاه  کوندرا زندگی بازیی بیش نیست. نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز. او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان  به کنکاش و کاوش می­نشیند.

 زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست، بازیی مرگ آور و شوخیی تلخ.

در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید، خواهید توانست آنچه که او می­نویسد درک کنید.

" آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری­های ذهن بالغ مقاومت می­کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می­مانند."

کوندرا می­گوید:"مرگ یک اتفاق بسیا ر ساده است که به آسانی رخ می­دهد مثل تمام اتفاقات دیگر."[1]

او از کسانی است که توتا لیاریستم را تجربه کرده است. در یک رژیم توتالیتر زیسته است و حتی روزهایی، سخت به آرمانها آن رژیم باور داشته است. و سر انجام آن گاه که رویای آزادی جای خود را به توتالیاریستم داده، می خواهد بداند چگونه این رویا به توتالیتاریسم بدل شده است. می خواهد بداند که حاکمان با چه ابزاری بر روح و ذهن انسانها سلطه ای اینچنین مطلق و فراگیر یافته اند و می خواهد بداند که چگونه کسانی که روزی برای آزادی به خیابانها ریخته اند امروز تقدیس گر قدرت شده اند.

انسانها از آن رو تقدیس گر قدرتند و تسلیم در مقابل آن که فراموش کرده اند و یا خواسته اند که فراموش کنند . حافظه ی جمعی آدمها بگونه ای شگفت و باور نکردنی دستکاری شده است.

کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛ اما به گونه ای ظریف و هنرمندانه از سیاست دوری کرده و آن را بازی احمقانه ای بیش نمی­داند. او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛ اما سایه سیاست بر نوشته­های او دیده می­شود چرا که دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمی­کند.

در واقع می­توان گفت : شخصیت­هایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.

و در نهایت کو ندرا را فقط باید خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند. کوندرا برای همیشه خواندنی باقی خواهد ماند.

 



   [1]    نقل قولها از کوندرا از گفتگوی وی با فلیپ راس_ روزنامه همشهری13 شهریور 1381 و مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میر علایی

 

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

تحلیل

چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟

هویّت و هویّت‌یابی در رمان «تصادف شبانه»

چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟

مجتبی گلستانی


تحلیل

فغان ز جغد جنگ

یادداشتی درباره‌ی رمان «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک» (حسین مرتضاییان آبکنار) و بحثی در باب ادبیات ضدجنگ

فغان ز جغد جنگ

مصطفی انصافی


تحلیل

زندگی و مرگ یک جسم مذکر

یادداشتی بر کتاب یکی مثل همه (فیلیپ راث)

زندگی و مرگ یک جسم مذکر

حسین جوانی


تحلیل

نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

نگاهی به کوندرا (بخش دوم و پایانی)

منصوره اشرافی


تحلیل

انهدام فوری و کامل تمدن

انهدام فوری و کامل تمدن

حسین جوانی


تحلیل

نگاهی به کوندرا (بخش نخست)

نگاهی به کوندرا (بخش نخست)

منصوره اشرافی


تحلیل

دریچه‌های خیال

بررسی زیباشناختی آثار ابوتراب خسروی

دریچه‌های خیال

ابوذر قاسمیان


تحلیل

ببین تا چه زاید، شب آبستن است... (بخش پایانی)

درباره‌ی ویژگی‌های پست‌مدرنیستی رمان شب ممکن (محمدحسن شهسواری)

ببین تا چه زاید، شب آبستن است... (بخش پایانی)

مصطفی انصافی


تحلیل

ببین تا چه زاید، شب آبستن است... (بخش دوم)

درباره‌ی ویژگی‌های پست‌مدرنیستی رمان شب ممکن (محمدحسن شهسواری)

ببین تا چه زاید، شب آبستن است... (بخش دوم)

مصطفی انصافی


تحلیل

ببین تا چه زاید، شب آبستن است... (بخش نخست)

درباره‌ی ویژگی‌های پست‌مدرنیستی رمان شب ممکن (محمدحسن شهسواری)

ببین تا چه زاید، شب آبستن است... (بخش نخست)

مصطفی انصافی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب