به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجد
نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد
نشستم با همه بدنامیام نزدیک محرابی
بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد
مؤذن گفت حد باید زدن این رند مرتد را
مکبر گفت میآید چرا دیوانه در مسجد
دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل
به جای ختم قرآن، خواندن افسانه در مسجد
همه در خانه تو خانه خود را علم کردند
کمک کن ای خدا، من هم بسازم خانه در مسجد
اگر گندم بکارم نان و حلوا میشود فردا
به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد
اگر من آمدم یکشب به این مسجد، از آنرو بود
که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد
دلم میخواست میشد دور از این هوها، هیاهوها
بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد