• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه


پارسا

10 مهر 1387

چنانچه تمایل دارید می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

 

 

یکدفعه در اتاقش را باز کرد. پرید تو و در حالیکه می خندید، با صدای بلند گفت: «آخ جون! فردا تعطیله. بابا گفت صبح زود با خاله اینا می ریم اسکی.» چند لحظه همه جا را خوب نگاه کرد. کسی را ندید. به طرف تخت رفت. پتو را کنار زد. پارسا بلند شد و نشست. گفت: «در زدن خیلی راحته ها!» پانته آ با چشم، به چراغ قوه موبایل پارسا که روشن بود اشاره کرد و گفت: «دوباره زیر پتو چیکار می کنی؟» خم شد و پشت تخت را نگاه کرد. زیر لب گفت: «بذار ببینم اینجا چی داری!»
پارسا سرش را تکان داد و به سقف نگاه کرد. پانته آ یک کتاب را بیرون کشید و گفت: «صحیفه... سجادیه... این چیزا چیه می خونی؟! مث اینکه هنوز عقلت درست و حسابی سر جاش نیومده. مگه اون دفه  بابا باهات حرف نزد؟!» کتاب را پشت تخت رها کرد و صاف ایستاد. یادش افتاد که به چه دلیل به اتاق آمده بود. خندید.  دست هایش را به هم کوبید و گفت: «فردا میای دیگه؟ برم به شبنم زنگ بزنم. خیلی خوشحال می شه. ایول!» و قبل از اینکه برادرش بخواهد چیزی بگوید از اتاق بیرون دوید.
پارسا از روی تخت بلند شد. به طرف پنجره رفت. آن را باز کرد و به آسمان تاریک چشم دوخت. نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت.
موبایلش زنگ زد. آن را از روی میز برداشت و گفت: «سلام امین، خوبی؟»
_ سلام. ممنون. عیدت مبارک!
روی تخت نشست و آرام گفت: «عید تو ام مبارک!»
_ برای اینکه مامانت اینا حساس نشن بقیه حرفا باشه برا بعد. فقط زنگ زدم مطمئن بشم فردا میای دیگه؟
_ آره.
_ پس ساعت شیش و نیم با امیرحسین میایم دنبالت. آماده باش دیر نشه.
_ باشه. فقط اگه یه کم دیر شد دیگه شرمنده. می دونید شرایط منو دیگه.
_ اشکال نداره. منتظر می مونیم. خیالت راحت!
_ ممنون
_ خداحافظ
خداحافظی کرد. گوشی را در مشتش فشار داد و به نقطه ای خیره شد. می دانست که اگر مامان و بابا بفهمند، هر طور شده او را مجبور می کنند که همراه آنها برود. باید بهانه ای برای نرفتن پیدا می کرد. نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
کتاب ریاضیات گسسته را از روی میز برداشت. به موبایلش نگاه کرد. آن را داخل کشو گذاشت و از اتاق بیرون رفت. مامان تلویزیون را کم کرد و پرسید: «کجا می ری پارسا؟»
بدون اینکه به او نگاه کند، دمپایی روفرشی اش را از پا درآورد و گفت: «می رم تو حیاط درس بخونم. پس فردا امتحان داریم. خونه خیلی گرمه.»
مامان گفت: «خب شوفاژ اتاقتو ببند!»
ژاکتش را از روی جالباسی برداشت و پوشید. گفت: «فایده نداره.» برای مامان دست تکان داد. در را باز کرد و بیرون رفت. برق حیاط را روشن کرد. روی تاب نشست و چند دقیقه ای کتاب را ورق زد. هوا خیلی هم سرد نبود. به آسمان نگاه کرد. دوست داشت ماه را ببیند اما می دانست که امکانش نیست.
از جیب کاپشنش یک بسته بیسکویت درآورد. خیلی گرسنه بود. از دیشب تا حالا چیزی نخورده بود. تا شام هم یک ساعتی مانده بود. بسته بیسکویت را باز کرد و همه آن را در کمتر از چند دقیقه خورد. بلند شد و همانطور که کتاب را مقابل صورتش گرفته بود، به طرف استخر رفت. اصلا حوصله درس خواندن نداشت. برای امتحان هم آنقدر که تمرین حل کرده بود، نیازی به خواندن و دوره کردن نداشت. تصاویر کتاب را نگاه می کرد و نکاتی را کشف می کرد که هیچ وقت به آنها دقت نکرده بود.
خم شد و انگشتش را به آب زد. سرد بود اما فکر دیگری به ذهنش نمی رسید. از گوشه چشم نگاهی به پنجره اتاق ها کرد تا مطمئن شود کسی او را نمی بیند. 
ناگهان خودش را در آب انداخت.
صدای جیغ پانته آ در فضای خانه پیچید. با سرعت به طرف آشپزخانه دوید. مامان ظرفی را که دستش بود روی میز گذاشت و با نگرانی پرسید: «چی شده؟»
بابا هم به طرف او برگشته بود و با تعجب نگاهش می کرد. پانته آ دستش را از جلوی دهانش کنار برد و با هیجان گفت: «پارسا افتاد تو استخر!» بابا بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. مامان در حالیکه با سرعت به طرف در می رفت به پانته آ گفت: «بدو یه حوله بیار! بچه ام الان سینه پهلو می کنه.» و از اتاق بیرون دوید.
پارسا کتابش را از روی آب گرفت. کنار استخر، آن را بیرون انداخت و خودش را بالا کشید. دندان هایش از شدت سرما به هم می خوردند. مامان به طرفش دوید و گفت: «چی شد پارسا؟» بابا هم با یک حوله بزرگ به طرف آنها می دوید.
پارسا در خودش مچاله شده بود و می لرزید. مامان کنارش زانو زد. بابا حوله را دورش پیچید و گفت: «پاشو پسر! پاشو بریم تو تا سرما نخوردی!»
مامان کتاب را که خیس شده بود، برداشت. دستی به موهای پارسا کشید و گفت: «آخه چی شد یه دفه؟»
بابا گفت: «خانوم بذار بریم تو، بچه لرز کرده.» زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد. مامان هم بلند شد. از مقابل پانته آ گذشتند و به اتاق رفتند.

نماز صبح را که خواند، مهر را زیر تخت گذاشت. از گیر دادن های زیاد مامان و بابا و پانته آ خسته شده بود. بلند شد. کیسه آب گرم را که دیشب یواشکی از اتاق مامان و بابا برداشته بود، از داخل کمد درآورد. بدون اینکه چراغ روشن کند، به آشپزخانه رفت. کتری را که قبل از نماز روشن کرده بود، برداشت و کیسه را پر از آب جوش کرد. بعد هم برای اینکه کسی متوجه روشن شدن چای ساز نشود، داخل کتری یک دور آب سرد چرخاند و خالی کرد. خیلی آرام به اتاق خودش برگشت. کیسه را گذاشت کنار متکا و خودش روی تخت دراز کشید. دو تا پتو را تا روی سرش بالا کشید و ساعت را از روی موبایلش نگاه کرد. کم کم بقیه باید بیدار می شدند وگرنه دیرش می شد. 
چند دقیقه بعد، صدای بلند حرف زدن های پانته آ را شنید. مطمئن شد که بابا و مامان بیدار شده اند. همانطور که زیر پتو بود، کیسه آب جوش را چند لحظه روی صورتش گذاشت. خیلی داغ بود. چشم هایش را روی هم فشار داد. پیشانی اش از همه جا مهمتر بود. برای همین آن را خوب به پیشانی اش مالید. چند لحظه هم دست هایش را روی آن گذاشت تا خوب داغ شوند.
یک دفعه در باز شد و پانته آ داد زد: «تنبل خان! تو که هنوز خوابی! پاشو دیر شد! خاله اینا تو راهن.»
پارسا قبل از اینکه پانته آ برق را روشن کند، کیسه آب جوش را از کنار دیوار به زیر تخت انداخت و چیزی نگفت. دستمال بزرگی را از زیر متکا بیرون آورد و جلوی صورتش گرفت. پتو را کنار زد و آرام گفت: «من...» و پشت سر هم عطسه کرد.
پانته آ با صدای بلند گفت: «مامان! پارسا مریض شده.»
زنگ در را زدند. بابا در را باز کرد. پانته آ گفت: «آخ جون شبنم!» و از اتاق بیرون رفت.
مامان به اتاق آمد. روی تخت نشست. دست گذاشت روی پیشانی اش. پارسا خدا خدا می کرد که پیشانی اش خنک نشده باشد.  مامان ابروهایش را در هم کشید و گفت: «چه تبی داری مامان جون! باید بریم دکتر.»
پارسا دستمال را جلوی دهان و بینی اش گرفت و چند تا عطسه کرد. بینی اش را بالا کشید و گفت: «دکتر لازم نیست. استراحت کنم خوب می شم.»
_ اینطوری که نمی شه. پس من باهاشون نمی رم. می مونم.
پارسا یکدفعه گفت: «نه! خاله ناراحت می شه. من مراقب خودم هستم. خیالت راحت باشه.»
مامان بلند شد و گفت: «پس بذار برات شیر داغ کنم.» و از اتاق بیرون رفت.
پارسا خودش را روی تخت انداخت. به ساعت نگاه کرد. زیاد فرصت نداشت.
پانته آ و دختر خاله اش شبنم وارد اتاق شدند. پارسا پتو را روی سرش کشید و گفت: «برید بیرون تا از من نگرفتید!» شبنم کنار پارسا نشست. پتو را کنار زد و گفت: «بذار ببینم چی شده!» پارسا نگاهی به پالتوی پوست شبنم انداخت و رویش را برگرداند. گفت: «لازم نیست شما همه چی رو ببینی. پانته آ! ببرش بیرون! » و یک عطسه بلند کرد. شبنم دکمه های پالتویش را باز کرد و گفت: «من پیشت می مونم! بدون تو که خوش نمی گذره.»
پارسا یکدفعه بلند شد و نشست. در چشم های سبز شبنم که مطمئن بود لنز گذاشته، نگاه کرد و گفت: «ولی اینجا بدون شما خیلی خوش می گذره.» به پانته آ نگاه کرد و بیرون را نشان داد. پانته آ دست شبنم را گرفت. بلندش کرد و گفت: «ولش کن بابا! خوش تیپ ندیده که نیستی، ریخته. پاشو بریم دیر می شه!» و او را از اتاق بیرون برد و گفت: «مریض می شی خیلی بی ادب می شی! ایششش»
پارسا لبخند زد. دوباره خوابید و پتو را رویش کشید. چند لحظه کیسه آب جوش را از کنار تخت بیرون آورد و روی پیشانی اش گذاشت. می دانست که بابا هم قبل از رفتن به سراغش خواهد آمد.
وقتی مطمئن شد که همه رفتند، با سرعت بلند شد و لباس هایش را پوشید. وارد حیاط شد و به آسمان که کم کم داشت روشن می شد نگاه کرد. موبایلش زنگ زد. آن را از جیب کاپشنش درآورد. گفت: «بله؟»
_ زود باش بچه جون! به نماز نمی رسیما!
_ اومدم.
لبخند زد. به طرف در رفت و زیر لب گفت: «اللهم انی اسئلک خیر ما سئلک منه عبادک الصالحون.»

نظرات

خیلی عالی بود خیلی خوشم اومد دستت درد نکنه فقط یه سوال نماز چی بوده عید چی بوده؟ نماز عید فطر بوده؟ بازم ممنون

11 شهریور 1389 ساعت 21:32 | amir7015 |  amir7015@gmail.com | آدرس وب

خیلی جالب بود برام چطور میشه کسی که یه خونواد های اینطوری داره اینقدر مذهبی باشه راست میگن که همیشه یک نفر تو هر خانواده بر عکس در میاد اگه مثلا مذهبی باشه بچشون سوسول و بی دین میشه و برعکس داستان جایه خیلی فکر کردن داره مرسی خیلی قشنگ بود!

11 آبان 1387 ساعت 02:41 | دست خالص! |  miladend@gmail.com | بدون آدرس وب

بسم الله داستان که به نظر من داستان خوبی بود. حرف های نویسنده هم از منتقد گرامی راجع به عبادت و بندگی و تفریح به نظرم درست تر بود.

16 مهر 1387 ساعت 19:29 | محمدرضا مهاجر |  Darvish_man7@yahoo.com | آدرس وب

سلام! این قدر این جا همه نظر دادند که انسان وسوسه می شود حتما یک چیزی بگوید . این جا من فقط به یک نکته اشاره می کنم. زود فاش کردن آخر داستان:آنجا که عیدت مبارک را آوردید.این تعلیق داستان را زود تمام کرد. حذف کنید خیلی بهتر میشود. خسته نباشید.

14 مهر 1387 ساعت 00:09 | ندا پیروی |  بدون email | بدون آدرس وب

میشه برعکشم بنویسین؟؟ اینقد از این داستانا خوندم که همش تکراریه! میشه برعکش رو هم بگین،اینقدر هم یه موضوع رو بزرگ نکینین؟؟؟؟

13 مهر 1387 ساعت 13:06 | علی دولت |  george.verta@gmail.com | بدون آدرس وب

سلام.با توجه به تمام انتقادات و موضوع حساس داستان به نظر من نوشتن این جور داستان ها جرات زیادی می خواد.و خیلی خوبه که داستان نویس ها این جرات رو داشته باشند که عقیده ی شخصی خودشونو وارد داستان کنند.و آماده انتقاد هر کسی با هر عقیده... یک سوال هم داشتم! چطوری میشه برای این سایت داستان ارسال کنیم؟!(لطفا یکی جواب بده.ممنون)

13 مهر 1387 ساعت 03:02 | دوست |  nhg220@yahoo.com | بدون آدرس وب

من تا الان داستان زیاد نخوندم ولی از نظر سادگی با این شخصیت ها خیلی خوب ارتباط برقرار کردم از پانته‌آ گرفته تا شبنم ، نمیدونم حتی شاید به نظر من ممکنه یه حس کوچیکی توی قلب شبنم نسبت به پارسا وجود داشته باشه ولی پارسا نه زیاد!( خانم عرفانی فقط حدس زدما!!! ) در مورد پارسا باید بگم خب هستن از این افراد ولی نیستن!یعنی اگه بگردین هستن! فقط یه سوال به نظر من اینجا آدم رو اذیت میکنه! چطوری تونسته توی این خونه که مثلا انقدر باهاش برخورد میشه و اینا تونسته روزه بگیره؟!اینش سوال بود برای من!

13 مهر 1387 ساعت 01:25 | سیاوش اسکندری |  siavash.eskandari@gmail.com | بدون آدرس وب

بسم الله سلام . به نظرم تقابل بین "اسکی " و" نماز عید" نیست . بلکه تقابل بین " همه ی سال اسکی " و " همیشه اسکی و یه بار هم نماز عید " ئه . نمادها هم توی داستان همینه ؛ حالا اگه توی داستان یکی از شخصیت ها از پارسا میپرسید که مثلا : تو که اسکی خیلی دوست داشتی حالا چه ات شده که نمی خوای بیای ؟ .. نشون میداد که تقابل بین "بیتفاوتی همیشگی نسبت به امور عبادی " و " هر چیزی به جای خودشه " ، نه بین تفریح و عبادت به طور مطلق .البته عبادت با تعریف خاص ، که تعریف عام عبادت هر کاریه که برای رضای خدا باشه و حتی همون اسکی هم اگه با این انگیزه باشه عبادته . رابطه ی خانواده ی پارسا نسبت به دین تفریطه و کم کاری ، و پارسا معتدله . نه اینکه پارسا اهل افراط باشه و خانواده اش معتدل . ضمنا من از خانم عرفانی دفاع نکردم ؛ نظر خودمو گفتم ، و البته نظر مخالفی هم نسبت به داستان داشتم که قبل اش گفته بودم . در پناه خدا

13 مهر 1387 ساعت 00:45 | ارام |  aram-alimehr@yahoo.com | بدون آدرس وب

چه خبر شده اینجا! خانوم عرفانی! داستانتون رو خوندم. و بعد نظر ها و جوابهاتون رو به نظر ها. یه جور سادگی توی داستانتون هست. یعنی بهتر بگم یه جور ساده گرفتن! این سادگی نیست که کسی بخواد بنده ی خوب برای خدا باشه و موانعی داشته باشه و این سادگی نیست که این موضوع درون مایه ی یک داستان باشه ولی این سادگیه که توی داستان بگیم بهش گیر میدن، نگیم چه گیری. نشون ندیم. که اگه نشون میدادیم و ری اکشن پارسا رو هم نشون میدادیم تازه میفهمیدیم عجب پارسای دوست داشتنی ای. اون اینطوری که نویسنده نشون داده داره تلاش میکنه با وجود موانعش بنده ی خوبی باشه. این سادگیه که بگیم پالتو پوست و لنز رنگی ولی نشون ندیم چه ایرادی داره. نشون ندیم مشکل پارسا با شبنم چیه. فقط بگیم حتما اینقدر مشکل داره که پارسا مجبوره باهاش سرسختانه برخورد کنه. اتفاقا اینو باید نشون میدادیدتا خواننده بفهمه چه مشکلی و همذات پنداری کنه. حتی به نظرم نشون دادن تقابل دین با گناه هم اگر به همین شیوه بیان میشد باز سادگی بود. ولی درکل خوش به حالتون. چون امکان این رو دارید که داستانتون رو خودتون و دیگران نقد کنن. نقد هم اگر بر اساس اصول نویسندگی باشه واقعا توی موفقیتهای بعدی خیلی تاثیر داره. دیگه اینکه... خدا از این خوش به حالی ها نصیب ما هم بکنه!

12 مهر 1387 ساعت 15:56 | عزیزمحمدی |  z_azizmohamadi@yahoo.com | بدون آدرس وب

دل منو می شکنید ؟؟؟ بادیگارد نویسنده ( آرام ) این جواب سوال من نبود ! 1 - ما در این داستان شاهد تقابل دینداری و دین ستیزی هستیم . 2 - این تقابل با نماد های "اسکی و تفریح خانوادگی " و " نماز عید فطر " به تصویر کشیده شده . آیا این نماد ها ، یعنی اسکی و تفریح و عبادت و نماز عید فطر تضادی دارند ؟ بهتر نبودبرای مخاطب جوان و احتمالا سردرگم به جای تفریح ،از گناه برای تقابل با دین استفاده می کردید تا هم جاذبه بیشتری و هم دافعه کمتری داشته باشد ؟ در پایان ضمن تشکر از نویسنده گرامی برای پاسخ گویی به سوالات بنده یک نکته را بسیار رک به عرض دوستان می رسانم : « در جامعه جوان امروز ( استثنا ها را حذف کنید ) اگر تفریح در مقابل دین قرار بگیرد جوان تفریح را انتخاب می کند ! گذشته از دلایل اجتماعی و سیاسی این موضوع ریشه روان شناختی دارد . از نظر روانشناختی دین در هرم رشد شخصیت در مرتبه ای بالا تر از تفریح قرار دارد فلذا انسان به طور طبیعی ابتدا در پی ارضا نیاز طبقه پائین تر است . در نتیجه اگر دین مقابل تفریح و سرگرمی و شادی و ... قرار بگیرد متاسفانه به طور طبیعی دین را انتخاب نمی کنند ! از نگاه دین هم این تضاد وجود ندارد . » بفرمائید فروردین شود اسفند های ما ... والسلام علیکم

12 مهر 1387 ساعت 00:49 | علامت سوال خسته ؟ |  بدون email | بدون آدرس وب

با سلام 1- به هیچ وجه علاقه ای به دفاع از داستان هایم ندارم. اما حرف های آقای ف.ب.ک آنقدر ... بود که مجبور شدم چند نکته را متذکر شوم. 2- پارسا به هیچ وجه خودش را به قصد بیمار شدن در استخر نینداخت. همانطور که در داستان هم خواندید، فقط بهانه ای بود برای اینکه فردا بتواند بگوید تب کرده است و دلیلش قابل قبول باشد. ضمن اینکه در داستان به وضوح معلوم است که پارسا مریض نشده. چون از کیسه آب جوش برای داغ کردن پیشانی اش استفاده می کند. 3- رفتن به نماز عید فطر، اگر پدر و مادر نگفته باشند من راضی نیستم اشکالی ندارد. این یک حکم کلی است. عجیب است که شما نمی دانید. اگر کار مستحبی را پدر و مادر ندانند که فرزندشان انجام می دهد، و در واقع از انجام آن بی اطلاع باشند، انجام دادنش اشکال شرعی ندارد. ای کاش در مورد این مسائل بیشتر دقت می کردید. فرموده امام هم درست است. در مورد کسی که پدر یا مادرش تاکید کنند که من راضی نیستم فلان کار را انجام بدهی. اگر بی خبر باشند از انجام آن عمل، مشکلی پیش نمی آید. 4- خواندن ادعیه زیر پتو با چراغ قوه های ال ای دی که جدیدا آمده و خیلی پر نور است اشکال شرعی ندارد. 5- حتما دختر خاله پارسا آنقدر از نظر پارسا مشکل داشته که او مجبور شده تا این حد سرسختانه براندش. 6- مطمئن باشید اگر با حرف زدن منطقی مشکل حل می شد، پارسا خودش هم مجبور نبود اینقدر سختی را متحمل شود. 7- یک نمونه!!!! من شاید ده نمونه بچه مسلمون دیده ام در خانواده ای کاملا متفاوت که مجبور بوده اند تا این حد تقیه کنند. و مطمئن باشید از دیدن آنها اینقدر دلم به درد آمده که در موردشان داستان نوشته ام. وگرنه علاقه ای به نوشتن داستان های کاملا ذهنی و رویایی ندارم. ممنون از نظراتتان. از انتقاد خوشحال می شوم. اما توقع دارم انتقادهای عمیق تری نسبت به داستانم بخوانم. ضمن اینکه باید در مورد مسائل دینی و شرعی هم آنقدر مسلط باشیم که خدای نکرده نه جلوتر برویم و نه عقب تر.

11 مهر 1387 ساعت 23:48 | عرفانی |  erfani1982@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام. دوست عزیز آقا یا خانم ف.ب.ک شرعا (با عین غلیظ بخوانید) در نقدی که نوشتید چند اشکال شرععععی وجود دارد. 1- در داستان اشاره شده که پارسا روی سرش به زور شی داغ می گذارد تا سرش الکی گرم شود و فکر کنند که مریض شده پس مریض نشده وگرنه مرض نداشت! بنابراین شما در نقد خود به نویسنده و به پارسا تهمت زدید که گناهی از گناهان کبیره در بارگاه حق تبارک و تعالی هست و ذنبی است ناشایست و قبیححححح! 2- شما این را با این که نویسنده نوشته دقیق نگاه نکردید و بی دقتی شما نشان از آن است که عینک لازم دارید و چون از عینک استفاده نمی کنید در حق بدن کوتاهی کردید و حقوق بدن را می توانید در رساله امام سجاد ببینید که اگر کسی عینک برای نقد کردن لازم دارد باید عینک استفاده کند تا در حق خود اجتماع نویسنده پارسا و دیگران دچار جفا نشود که باید استعانت جست از خدای برای غفران وی!!! در عصر گناه آلود ارتباطات نعوذ بالله صد استغفر الله که این ارتباطات با ما چه کرد... حتی از قول حاج آقای پناهیان اجازه گرفتن زن از شوهرش برای خروج از خانه هم به معنای این نیست که هربار اجازه بگیرد و اگر دید اجازه نمی دهد تا ابد محبوس بماند در خانه. چه برسد به پسر و مادرش و سفرهای کوتاه درون شهری. نظیر رفتن تا بقالی و نانوایی. خانم والده صبر ایوب دارند اگر برای رفتن به دستشویی که گوشه حیاط است هربار از ایشان اجازه می گیرید.

11 مهر 1387 ساعت 23:44 | محمدرضا خالص |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله سلام . در جواب علامت سوال ، کی گفته توی داستان تقابل هست بین عبادت و تفریح ؟ خیلی ساده اس جواب شما . تمام سال برای اسکی رفتن وقت هست ، اما نماز عید فطر فقط یه باره در سال .نویسنده هم اصلا نمی خواد اینو بگه . اما راجع به نگاه اسلام ؛ اسلام به تفریح به عنوان یکی از ارکان زندگی مومن نگاه میکنه : 3- للمومن ثلاث ساعات : فساعه یناجی فیها ربه و ساعه یرم معاشه و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذتها فیما یحل و یجمل . و لیس للعاقل ان یکون شاخصا الا فی ثلاث : مرمه لمعاش او خطوه فی معاد او لذه فی غیر محرم ... مومن باید شبانه روز خود را به سه قسم تقسیم کند : زمانی برای نیایش و عبادت پروردگار و زمانی برای تامین هزینه ی زندگی و زمانی برای واداشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه ی زیبایی است . خردمند را نشاید جز اینکه در پی سه چیز حرکت کند : کسب حلال برای تامین زندگی یا گام نهادن در اخرت یا به دست اوردن لذت های حلال .( ح 390 نهج دشتی ) ببخشید دخالت کردم سارا جان . در پناه خدا .

11 مهر 1387 ساعت 18:35 | ارام |  aram_alimehr@yahoo.com | بدون آدرس وب

با سلام خدمت خواهر گرامی خانم عرفانی فکر می کنم داستان شما که از ذهن حضرتتان برمی آید دچار اشکالات دیده ایست؛ از لحاظ شرعی: دست زدن به همچه عملی (پرت کردن خود در استخر به قصد بیمار شدن) در هیچ کجای شرع توصیه نشده بلکه طبق نص صریح قرآن حرام است! رفتن به نماز عید بدون اجازه و رضایت پدر و مادر حرام است و سفر معصیت، امام معصوم به شخصی که بدون اجازه ی مادرش می خواست به سفر برود فرمود نمازت را باید کامل بخوانی نه شکسته(به دلیل بالا)، خواندن ادعیه در زیر پتو با شرایطی سخت و به کمک چراغ قوه ی موبایل باعث ایجاد ضرر برای چشم است و نیز دارای مشکل از نظر شرعی، از لحاظ احساسی و عاطفی: چه لزومی دارد انسان با دختر خاله اش اینجوری بد برخورد کند و او را به این شکل براند، به نظرم بسیار بد بود! در پیان گمان می کنم اگر پارسا به سادگی با پدر و مادرش با آنهمه مهربانی صحبت می کرد و بهشان می فهماند که برای خودش اعتقاداتی دارد خیلی بهتر بود از این فلاکت حتی اگر کتک می خورد، شتر سواری که دولادولا نمی شود! از پشت ابر بهتر بود ازین شاید و این که اگر یک نمونه در این مملکت مثل پارسا نشانم بدهید بهتان یک جایزه نفیس می دهم در حد توان و قوت! خداحافظتان

11 مهر 1387 ساعت 18:19 | ف.ب.ک |  بدون email | بدون آدرس وب

دقت کنید بنده به هبچ عنوان قصد اظهار نظر شخصی ندارم و صرفا سوال می پرسم ! اجازه بدهید کلی تر مطرح کنم : آیا " عبادت و بندگی " با " تفریح و سرگرمی " تضاد دارد یا این هر دو این رفتار ها پاسخ به نیاز های طبیعی و متفاوت انسان است ؟ این دو رفتار دو روی یک سکه است یا دوسکه مجزا و غیر قابل جمع ؟ اگر تضادی نیست چرا در داستان تقابل می بینیم؟ و اگر هست این تضاد اصالت وجودی دارد یا زائیده نگاه خاصی به دین است ؟

11 مهر 1387 ساعت 08:29 | علامت سوال ؟ ؟ ؟ |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله سلام . روان و قشنگ بود . اما به نظرم لازمه بهانه ی بیشتری ، برای دوست داشتن پارسا به خواننده ی جوون بدید .البته خواننده ای که با دین ارتباط قلبی داره ، پاسا رو دوست خواهد داشت ، اما شخصیت پارسا برای مخاطبی که این ارتباط قلبی رو نداره ، معمولیه و کشش عاطفی توی روح اش ایجاد نمیکنه . فکر میکنم باید گشت دنبال این مشخصات گشت .. مشخصاتی که برای مخاطبی که نسبت اش با دین بی طرفیه هم ، کشش عاطفی ایجاد کنه . در پناه خدا

11 مهر 1387 ساعت 06:33 | ارام |  aram_alimehr@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام.داستان زیبا و دلنشنی بود.اما به نظر من نویسنده می توانست شخصیت پارسا را با یک جمله یا یک رفتار پسندیده به جز از دعا و عبادت جذاب تر نشان دهد.

11 مهر 1387 ساعت 00:55 | nh |  بدون email | آدرس وب

تا شما به تفریح و شادی اصالت بدهید یا به عبادت و بندگی... تا شما و آن مخاطبان جوان، با چه نگاهی به جهان بنگرند و چه دیدی نسبت به عبادت و بندگی داشته باشند. عجیب است که شما عبادت و بندگی را مقابل تفریح قرار داده اید. درحالیکه بهترین بندگان خدا، بندگی و تعبد را زیباترین و عاشقانه ترین حالت هستی می دانند. چه رسد به تفریح!! هر چند، قضاوت این مساله به شما بستگی دارد. کسی برای عبادت و بندگی مجبور نیست. من هم داستانی نوشته ام و نظری را گفته ام. کسی را به عبادت مجبور نکرده ام.

10 مهر 1387 ساعت 20:42 | عرفانی |  erfani1982@yahoo.com | بدون آدرس وب

مثل همیشه سوال ! آیا تقابل " تفریح و شادی " با " عبادت و بندگی " که در عمق داستان مستتر است موجب پس زدگی مخاطبی که احتمالا تشنه تفریح است نمی شود ؟ مخاطب جوان ( احتمالا از نوع شبنم و پانته آ) میتواند این تضاد را حل کند یا گریزان می شود ؟

10 مهر 1387 ساعت 17:05 | علامت سوال ؟ ؟ ؟ |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام داستان بسیار زیباو جذابی بود . فکر میکنم اگر جمله آخر داستان یا همان دعای پارسا تغییر کند باور پذیر تر خواهد شد . با این جمله اخر کمی حس اغراق امیزی بوجود می آید . در کل داستان بسیار خوبی بود . تبریک ... موفق باشید

10 مهر 1387 ساعت 16:59 | محمد مقتدایی |  بدون email | بدون آدرس وب

با سلام، بسیار جالب بود و تاثیرگذار. همیشه به این جور افراد(اول شخص داستان) بسیار علاقه داشتم، چون به نظرم در جهاد اکبر با نفس خیلی جلوتر از ما و بقیه هستند. واقعاً لذت بردم. و به نسبت فامیلی با شما افتخار می کنم.

9 مهر 1387 ساعت 23:53 | علیرضا موذن زاده |  moazzen25@yahoo.com | بدون آدرس وب

بسیار روان و دلنشین است. خالی از هرگونه شعار.

24 مهر 1386 ساعت 22:19 | زینب توقع همدانی |  pink_h99@yahoo.com | بدون آدرس وب

چقدر لطیف. تبریک

23 مهر 1386 ساعت 19:55 | نرگس مرادی |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی زیبا بود.ساده و تاثیر گذار...

21 مهر 1386 ساعت 09:05 | ز-م |  بدون email | آدرس وب

بعد از تحول!! در داستان «پارسا» برخلاف بسیاری از داستانهای همتای خود شاهد موضعگیری نویسنده نسبت به عقاید شخصیت داستان نیستیم و خوشبختانه نه از بیانیه ی فلسفی خبری هست نه مذهبی! اما به طرز دلنشینی، تنها از روی کنش های بیرونی قهرمان داستان، متوجه تغییرات درونی او می شویم. بسیاری از نویسندگان کم تجربه برآنند تا روند تحول شخصیت از بد به خوب یا برعکس را درداستان کوتاه ایجاد کنند اما قابلیت نه چندان بالای این ظرف ادبی برای نمایش این تحولات، معمولاً یا منجربه شکست شده یا نتیجه چیزی آبکی و غیر قابل باور در می آید. حال نکته ی جالب توجه این داستان انتخاب برش از زندگی قهرمان، بعد ازتحول اوست و چالشی که برای حفظ باورهای خود با آن روبروست. شاید تنها خرده ای که بتوان به داستان گرفت، قابل پیش بینی بودن انتهای آن است و دلیل آن هم کشف مناسبتی بودن داستان از سوی خواننده است آنجا که گفته می شود‌:عیدت مبارک!

21 مهر 1386 ساعت 01:48 | سید. م. خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

مقصر

مقصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه

پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان

پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان

بهاره ارشدریاحی


داستان کوتاه

جمعه

جمعه

مهدی باطنی


داستان کوتاه

آخرین پرده

آخرین پرده

محمد تمیمی


داستان کوتاه

کفش

کفش

امیر پروسنان


داستان کوتاه

راز مرد اجاره نشین

راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی


داستان کوتاه

پاییز نقاشی

پاییز نقاشی

فرخنده حق‌شنو


داستان کوتاه

داستان پایان

داستان پایان

روح‌انگیز ثبوتی


داستان کوتاه

لیلاج

لیلاج

فرهاد خاکیان دهکردی


داستان کوتاه

شیشه‌ی دوم

شیشه‌ی دوم

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

مصطفی انصافی: فرم جوهر هنر است


چنگی نصفه و نیمه بر دل


مقصر


مدرنیسم علیه مدرنیته


از نگاه ناظر بی‌طرف بیرونی


داستان‌نویسان پیشگام- بخش دوم و پایانی


پاره‌هایی از زندگی روزنامه‌نگاری که داستان‌نویس خوبی است


قنادی شادی


... و این نواست، بی‌تصویر!


داستان‌نویسان پیشگام- بخش نخست


خطوطی معوج پشت ظاهر صاف و ساده‌ی ارتباط آدم‌ها


تباه‌شدگی عاطفی


نوشتن سرنوشت من است


بلیط رفت و برگشت


فانوسی عین ستاره- بخش دوم و پایانی


پنجره‌ی اتاق خواب خانه‌ی جدیدمان


آسیب‌شناسی جنگ از نگاه نویسنده‌ی زن


فانوسی عین ستاره- بخش نخست


آبتازهای مرگخیز


شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است


بی‌خیالِ ادبیاتِ متعهد، آقای غلامی!


شمعدان سه شاخه


نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده