«دل تنگی را نمیشود با بطریهای شیشهای و قوطیهای فلزی پاک کرد، مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره کسی را به یاد آوردهای که تازه به نبودناش عادت کردهای، و باز آیندهات پر از نبودن کسی در گذشته میشود و آن وقت تو میمانی و جاسیگاری کوچکی پر از تهسیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بودهاند و حالا قرار است بگویند اینجا چه اتفاقی افتاده است.» (بخشی از داستان «سیگار نیمسوخته روی دیوار»)
مرگ، ضمیمه شده به تنهایی. از همان ابتدا تا به امروز در ادبیات حضور داشته، حضوری که هرگاه رنگی دیگر به خود گرفته و طوری دیگر زندگی را در قیاس با خود برای ما معنی کرده! مرگ، واژهای است که در عین مبهم بودن و غریبی، نمیشود به سادگی از کنار آن گذشت، نمیشود به آن فکر نکرد، نمیشود ندیدش. مرگ، مثل یک بازی میماند، بازیای که هر بار یک نفر را انتخاب میکند و او را شریک قرار میدهد.
پدرام رضاییزاده در ده داستان کوتاهی که کنار هم قرار داده، با محور گرفتن ِ مرگ، ما را هم به بازی دعوت میکند. به بازیای که البته تنها عنصر آن مرگ نیست؛ خاطره هم هست، عشق و احساس و عاطفه هم هست، گریهی اجباری هم هست.
مجموعهداستان «مرگ بازی» چند داستان خیلی خوب دارد و چند داستان متوسط. اما نکتهی مهم، حضور دائمی مرگ در تمام آنهاست . نویسنده در این مجموعه دست به تجربههای جالبی زده و قالبهای مختلفی را در داستانهای کوتاهاش امتحان کرده و در بعضی از آنها هم واقعا موفق عمل کرده. به یک نوع روایت و به یک راوی بسنده نکرده و هر بار اینها را تغییر داده تا مخاطب را جذب کند و مجاب به خواندن داستان بعدی. این تغییر راوی و قالب، سبب خلق چند داستان قابل توجه شده است. رضاییزاده، هم در قالب نامهنگاری داستان آورده و هم در قالب خاطرهنویسی، هم در قالب تکگویی و هم در قالب روایتی توهمگونه و استفاده از راویهای مختلف و همهی اینها نشاندهندهی نگاه خاص او به مقولهی داستان کوتاه است که این نوع نگاه را در بحثهایی که در داستانهایش آورده هم میشود دید. حجم هیچ داستانی در این مجموعه از چهار، پنج صفحه تجاوز نمیکند؛ اما در همین حجم اندک، اسلوبهای یک داستان کوتاه به خوبی دیده میشود و المانهایی که برای خلق یک داستان کوتاه ِ کامل نیاز است، به چشم میآید. به طور مثال در اکثر داستانها فضاسازی به خوبی انجام شده، شخصیتها تقریبا پرداخت شدهاند و میشود آنها را شناخت و لمس کرد، به پایانبندیها هم اهمیت داده شده و هر بار، مخاطب با رسیدن به پایان ِ یک داستان، یا با شوکی ناگهانی مواجه میشود و یا در آرامشی لطیف داستان را تمامشده میبیند و برای مدتی هم به فکر فرو میرود.
داستان اول که "فانفار" نام دارد یکی از داستانهای خوب مجموعه است، روایتها به طور موازی با هم جلو میآیند و همه با یک راوی، و در نهایت رد پای عمیق مرگ، که تکلیف ما را از همان ابتدا مشخص میکند و به ما میفهماند که باید چشمانتظار مرگی دیگر در داستانی دیگر باشیم. «سیگار نیمسوخته روی دیوار» داستان سوم این مجموعه است که نوع دیگری از مرگ را در هالهای از ابهام و توهم بر گِرد شخصیتها، به ما نشان میدهد. در «خورشیدگرفتگی» که اتفاقا تجربهی کاملا متفاوتی است از نظر زبان و روایت، هراس از مرگ را لمس میکنیم، در «ماه امشب در میزند» با یک عاشقانهی آرام و لطیف و دوستداشتنی و در عین حال تلخ روبهرو هستیم- که اتفاقا پرداخت خوبی هم دارد- که لبریز است از حسرت و خاطرهبازی و باز هم در نهایت مرگ!
در این مجموعه با داستانهای ضعیفی هم مواجهایم که یا در پریشانی غوطه میخورند و یا ابهامِ بهکارگرفتهشده در آنها، داستان را از جذابیت انداخته و یا زبان ِ داستان دچار مشکل است. از جملهی این داستانهای ضعیف میتوان به «دفترچه کوچک خاطرات من»، «آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشتهای» و «یک روز آفتابی برای جغد» اشاره کرد.
اما نویسنده در آخرین داستان، ما را هم تمام و کمال وارد بازیاش میکند؛ بازیای که ما از ابتدا فقط نظارهگر آن بودیم و حالا توسط نویسنده و شخصیتهای داستان، به آن دعوت شدهایم: «مرگ بازی»! از صفحهی اول کتاب تا صفحهی اول داستان آخر، با مرگها و نبودنهای متفاوتی دست و پنجه نرم کردیم، اما این بار همه چیز فرق میکند، حتی ما را مجبور میکنند که اشک بریزیم، که اگر گریه نکنیم از بازی بیرونمان میکنند. هیچ راهی نداریم. باید اشک ریخت، برای همهی آنهایی که از صفحهی اول کتاب تا اینجا، مردهاند. برای آن صندلی خالی که ناگهان همهی شخصیتهای داستان آخر به آن چشم میدوزند و شاید برای خودمان که آنقدر در این ده داستان، با مرگ، بازی کردهایم، و باورمان شده که بالاخره یک روز هم در این بازی نوبت به ما میرسد. در این مرگبازی ِ غریب و مبهم...