• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه


راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی
30 دی 1390

در  با صدای رعدگونه بسته شد. رقیه چادر گلدارش را سرش کرد و از توی ایوان کوتاهش، راه افتاد به سمت آن طرف ایوان. صدای باران،‌ لخ لخ دمپایی رقیه را در خود محو می کرد. پرده سفید وسط ایوان را کنار زد و جلوی در اتاق اجاره ای ایستاد. پشت سرش خبری نبود اما ترسان به در بسته شده نگاه کرد. موزاییک های خیس و یاس پیچیده به درخت انگور  گوشه حیاط نگاهش کردند. کلید را توی قفل چرخاند و پاهای بی جورابش را روی گرمای فرش اتاق گذاشت. پارچه سفید را کنار زد و نگاه در و دیوار را روی چادر گلدارش حس کرد. پارچه سفید دور تا دور اتاق را پوشانده بودند. بویی به مشامش خورد که تا حالا حس نکرده بود. دود تنبل عود از روی یکی از قفسه های کتابخانه بالا می رفت. کتابخانه با سینه ستبر در آن انتهای اتاق نگهبانی می داد. میز کامپیوتر هم به کنج دیوار و کتابخانه لم داده بود. کنج بغلی یک میز خالی دیگر با رنگ سفید بود. و کنج جلوی اتاق یک چوب لباسی، که دو تا پارچه سفید تا شده، دو دست کت و شلوار و یک جارختی خالی را نگه داشته بود. کت و شلوارهای مرد را دوست داشت. کرم و سورمه ای و سفید...

ورچین ورچین روی فرش راه افتاد. به طرف میز کامپیوتر رفت و به کاغذهای سوزن شده روی پارچه خیره شد. خط مرد، ناخوانا و سریع بود.

«بعضی روزا آدم دلش نمیاد به این فکر کنه که کار به موقع رسیده یا نه!»

روی بالایی:«از عکس گرفتن توی روزای بارانی بدم میاد. حوصله خیس شدن ندارم.‌ توی این دخمه،‌ حموم رفتن کار سختیه.»

روی بالاترین کاغذ نوشته بود:‌‌ «امروز ساعت پنج قرار دارم. کی می ره این همه راهو. توی این بوی عود خونه تلفن ندارم. کاش می تونستم به همش بزنم. اما هیچ وقت نمیشه چیزی رو به هم زد! این جور وقتا فقط بیشتر فرو میری.»

رقیه نگاهی به ساعت رومیزی انداخت. یک ربع به پنج بود. کاغذی زیر همه کاغذها بود که رقیه به آن دست نزد.

نک پا به طرف کتابخانه رفت و روی صندلی نشست. نفسی تازه کرد. کتاب ها را دید زد. کلمه روان شناسی و عکس توی عنوان کتاب ها بیشتر دیده می شد. به کنج دیوارها نگاه کرد که طناب ها دور میخ ها می پیچیدند و پارچه ها را نگه می داشتند. میخ بالای کتابخانه لق شده بود. رقیه دستش را بالا برد که میخ را جا بزند. اما قدش به بالای کتابخانه هم نمی رسید.

دستش را آرام پایین آورد. نگاهش به کتابی خورد که سرش را بیرون آورده بود. کتاب را بیرون کشید. گوشه صفحه اولش نوشته بود:‌«تمام هستی من، آیه تاریکی است،‌که من تو را در آن آیه آه نکشیدم، اه...»

سرکش آه دوم خط زده شده بود و نون نکشیدم بعداً اضافه شده بود. گوشه صفحه دوم هم اضافه شده بود:«هدیه اولین سالگرد... نمایشگاه کتاب 1387»

کلمه بعد از سالگرد و خط پایینش،‌ با حرکت تند خودکار له شده بودند. کتاب را بست و همان طور که سرش را از پنجره بیرون آورده بود، سرجایش گذاشت. به کاغذها نگاه کرد. کمی از جمله رویش پیدا بود. دوست داشت بخواندش. بالایی را کنار زد و کاغذ زیرش را خواند:‌«از پیدا شدن بدم میاد. تنهام بذار.»

جمله روی کاغذ‌، رقیه را عقب زد. ترس را برای اولین بار تجربه کرد. پیشانی رقیه عرق کرد. با گوشه چادر، عرقش را پاک کرد و به میز ساکت آن طرف اتاق نگاه کرد.

حرکت سایه ای را پشت در حس کرد. سریع چرخید. مرد در زد. صدایی از رقیه در نیامد. مرد گفت:‌«حاج خانم یا الله...»

رقیه سرش را پایین انداخت. به دست های کرم نخورده اش نگاه کرد. برای لحظه ای پیری را روی پوست خودش دید. لرز صدایش گفت:‌«ببخشید. بفرمایید تو.»

مرد دستگیره در را چرخاند. رقیه چادرش را بالا کشید و مرد پارچه سفید را بالا زد. هیچ کدام به طرف مقابل نگاه نکردند. مرد سلام کرد. سلام رقیه خانم ترس داشت. مرد با کت و شلوار یک دست سورمه ای و چتر توی دست ایستاده بود. پرسید:«چای تازه دم دارید؟»

پرسیدن این سؤال برای زن، مثل صدا کردن وظیفه بود. گفت: «براتون دم می کنم میارم.»

«می خوام باهاتون صحبت کنم. بیارید همین جا...»

رقیه چادرش را زیر چانه اش سفت گرفت و از جایش پرید. به طرف در اتاق دوید. مرد ارام وارد شد و یقه چوب لباسی گوشه اتاقش را گرفت. رقیه دمپایی اش را پوشید و خواست راه بیافتد که مرد گفت:«تازگیا اینجا کسی سراغم نیومده؟»

«سراغ شما؟»

«کسی نیومده پرس و جو اینجا؟»

«پرس و جو؟ یه زن جوون اومد پرسید اتاق اجاره ای داریم اینجا؟»

مرد به طرف رقیه چرخید. پرسید:«شما چی گفتید؟»

رقیه چادرش را باز کرد و از این که مرد ناخوداگاه بدنش را زیر چادر دید خوشش آمد. گفت: «گفتم نه. چون شما اینجا بودید. رفت.»

مرد کتش را روی چوب لباسی ول کرد و خودش روی گل وسط قالی ولو شد. دست هایش را باز کرد و به آسمان سفید بسته خیره شد. رقیه هم با چادرش پرواز کرد و رفت.

رقیه توی آشپزخانه به جمله روی کاغذ فکر کرد: «تنهام بذار...»

چادر از سر رقیه افتاد. نمی دانست مرد برای چه کاری می خواهد با او حرف بزند. اما دوست داشت بشنود. صدای هیچ کس توی خانه نمی آمد. طاقت تنهایی را نداشت. سماور نفس گرمش را از دماغ ریزش بیرون داد. شعله گاز را کم کرد. آشپزخانه اش بوی نا می داد. و این را وقتی نفس عمیقی کشید فهمید. دیوارها را چرک گرفته بود و او را خسته تر می کرد. دستش را به طرف یکی از چرک ها برد و خواست پاکش کند. اما پشیمان شد. دو تا استکان بزرگ چای ریخت و توی سینی گذاشت.

مرد هنوز وسط قالی در حال پرواز بود که رقیه برگشت. چادرش را با گوشه دهانش گرفته بود. در زد. مرد از جایش پرید و دعوتش کرد. انگار سقوط کرده باشد، توی سرش احساس درد کرد. رقیه سینی به دست وارد شد. از این که سینی چای دستش بود حس جوانی پیدا کرده بود. مرد گفت:«حاج خانم بیاید. روی زمین می خوریم...»

با شنیدن کلمه حاج خانم حسش را از دست داد. توی دلش گفت هنوز جوانم. سینی را جلوی مرد گذاشت و چهار زانو نشست. رقیه سرش را پایین انداخت و موهایش را زیر چادر مرتب کرد. دلش می خواست مرد مثل شوهرش با او رفتار کند. چادرش را کنار بزند و او را توی بغلش بکشد. موهایش را که صبح توی حمام شسته بود را بو کند و بوی آن عود تنبل را فراموش کند. یقه اتو کرده مرد را دست بکشد و از هیبت مردانه اش لذت ببرد. مرد گفت: «من چه قدر به شما بدهکارم؟»

رقیه سرش را بالا نیاورد. تنها سؤالی بود که دوست نداشت بشنود. گفت: «نمی دونم. باید پسرم بیاد بهتون بگم. چه طور مگه؟»

مرد دوباره پرسید: «این دور و برا اتاق اجاره ای بازم هست؟»

توی دل رقیه خالی شد. جمله روی کاغذ توی ذهنش تکرار شد. تازه به حضور مرد با کت و شلوارهای رنگ به رنگش عادت کرده بود. با نوع راه رفتن سنگینش. سرش را بالا آورد و چادر از سرش افتاد. ناخودآگاه گفت: «می خوای بری؟»

مرد سرش را پایین انداخت و قندی از توی قندان برداشت. نفسش را بیرون داد و گفت: «آره. باید رفت. آقا پسرتون کی میاد؟»

رقیه از این که مرد سرش را پایین انداخت بدش آمد. مرد سر به زیر دوست نداشت. هیکل تپلش را دوباره زیر چادر کرد و جای خالی استکان مرد را نگاه کرد. گفت: «تازه دو ماه شده این جایی.به این زودی؟»

مرد اوهوم کرد. و جرعه ای چای سر کشید. رقیه دوست داشت ساعت ها با مرد حرف بزند. اما مرد فقط از او خواست که اجازه بدهد وسایلش را توی چند تا کارتن جا کند و توی خانه او بگذارد تا زودتر بتواند خانه را اجاره بدهد. با هر جمله ای که می شنید، رقیه بیشتر غمزده می شد. مرد چایش را تمام کرد و منتظر بود او هم چایش را تمام کند. رقیه لیوان نیمه اش را توی سینی گذاشت و پرسید:«بازم چای می خوای؟‌ اگه سرت درد می کنه بازم برات بیارم.»

مرد گفت:«نه عزیز. من زودتر وسایلمو جمع کنم. مزاحم شما هم نشم.»

رقیه فهمید که مرد او را بیرون کرده است. دوست داشت بگوید توی جمع کردن وسایل کمکت می کنم. اما هیچ وقت این کار را نکرد. رقیه به وسایلی که توی اتاق پسرش جمع شده بودند نگاه می کرد. به این فکر کرد که باید دوباره به بنگاه دار سر کوچه بگوید که این جا را برای اجاره بدهد. اما دلش راضی نمی شد. توی دلش فکر می کرد که مرد حتماً‌ برمی گردد. اگر می خواست برود باید وسایلش را هم می برد.

توی همه وسایلی که مانده بود، فقط جای کت و شلوارها خالی بود. رقیه دوست داشت به آنها دست بکشد. به جای آن به کلیدی که از مرد پس گرفته بود دست کشید. پسرش امشب هم نیامد. منتظر زنگ صدایش بود.

زنگ خانه فردا ظهر به صدا در آمد. رقیه چادرش را سرش کرد و بلند گفت:‌«کیه؟»

صدای زن جوانی که از پشت در گفت حاج خانم برایش آشنا آمد. در را که باز کرد، همان زنی بود که چند روز پیش برای اجاره اتاق آمده بود. سارا پرسید: «عزیز واقعاً‌ اتاق اجاره ای ندارید؟!»

رقیه گفت: «واسه خودت می خوای؟»

«نه!‌ من و شوهرم. می خوایم وقتای تنهایی بیایم اینجا. داری عزیز؟»

رقیه از شنیدن کلمه عزیز خوشش می آمد. نمی دانست چه کار کند. زن لباس های براق و زیبایی داشت که حتی توی هوای ابری هم معلوم بود اعیانی است. گفت: «هنو یه روزم نشده خالیش کرده. از کجا فهمیدی؟»

زن جوان گفت: «قبلاً‌ به یه مرد اجاره داده بودی. پیشونیش بلند بود. هیکل درشت. کت شلوار سورمه ای داشت...» و همه توصیف ها را با دست شبیه سازی کرد.

رقیه تازه فهمید که صورت مرد یادش نمی آید. و فقط وقتی زن گفت کت و شلوار، مرد را شناخت. سرش را تکان داد و گفت: ‌«آره. شوهرته؟ پس هیچ وقت ندیدم بیای اینجا؟»

«داره از دستم فرار می کنه عزیز. الان هست؟»

سرش را بالا داد و گفت: «نه. وسایلشو جمع کرده بیاد ببره.»

«اشکال نداره اتاقو ببینم.»

زن جوان زود با او گرم گرفت. اما با این که تنها بود، اصلاً‌ از حرف زدن با زن جوان لذت نمی برد. پارچه های سفید هنوز به اتاق وصل بود. و هنوز بوی عود می آمد. زن جوان دماغش را گرفت و وارد شد. در را باز گذاشت و پارچه سفید آویزان را با یک حرکت کند. سمیه از دیدن حرکت زن، شوکه شد. پشت دیوارها هیچ چیز نبود. جز یک کاغذ سوزن شده به دیوار. :«از پیدا شدن بدم میاد. تنهام بذار.» برعکس سمیه، زن کاغذ را گرفت و کند. و توی دست هایش مچاله کرد و دور انداخت.

زن پرسید: «وسایلش رو کجا گذاشته؟»

سمیه گفت: «با خودش برده.»

«عزیز الان گفتی جمع کرده بیاد ببره.»

«خب صبح اومد برد.»

زن جوان از اتاق بیرون رفت و پارچه سفید وسط ایوان را کنار زد. سمیه دنبالش می دوید و به او نمی رسید. زن گفت: «تلفن نداره اینجا؟»

«نه! مخابرات هیچ وقت اینجا تلفن وصل نکرد. هیچ وقت لازممون نشد. پسرم که اینجاست. دیگه هم کسیو ندارم.»

زن با گوشی موبایلش شروع کرد به نوشتن. سمیه گیج و منگ داشت به زن جوان نگاه می کرد. زن جوان برای او مثل وصله نچسبی به خانه اش بود. دوست داشت بیرونش کند اما حس می کرد زورش نمی رسد. زن قوری و کتری را برداشت و دو تا لیوان چای برای خودش و سمیه ریخت. سمیه مات و مبهوت داشت زن متجاوز را نگاه می کرد. قبل از این که سمیه چایش را تمام کند، صدای زنگ در آمد. از جایش پرید و صدای حاج خانم گفتن مرد، قلبش را آرام کرد. زن متجاوز از توی آشپزخانه بیرون آمد و لبه ایوان ایستاد. از لحظه ورود مرد به ایوان، دعوای آنها شروع شد. صدای داد و بیدادشان توی اتاق رفت، از پله ها پایین آمد و از در حیاط بیرون رفت. سمیه گوشه ای آرام نشست و به وسایل خرد شده مرد خیره شد. دوست داشت برای مرد چایی بریزد.

نظرات

اول فکر کردم اسم سمیه به جای رقیه ، اشتباه تایپی است ، اما با تکرار آن نتوانستم توضیحی برایش پیدا کنم ......!

5 بهمن 1390 ساعت 01:41 | فریبا نحوی |  faribanahvi@yahoo.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

جمعه

جمعه

مهدی باطنی


داستان کوتاه

آخرین پرده

آخرین پرده

محمد تمیمی


داستان کوتاه

کفش

کفش

امیر پروسنان


داستان کوتاه

راز مرد اجاره نشین

راز مرد اجاره نشین

مصطفی مردانی


داستان کوتاه

پاییز نقاشی

پاییز نقاشی

فرخنده حق شنو


داستان کوتاه

داستان پایان

داستان پایان

روح‌انگیز ثبوتی


داستان کوتاه

لیلاج

لیلاج

فرهاد خاکیان دهکردی


داستان کوتاه

شیشه‌ی دوم

شیشه‌ی دوم

حسین جوانی


داستان کوتاه

یک چیز سرگرم‌کننده

داستان کوتاهی از جک والستن (چاپ‌شده در مجله‌ی استتیکا (Aesthetica))

یک چیز سرگرم‌کننده

زهرا طراوتی


داستان کوتاه

سیاست

سیاست

حسین جوانی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب