مثل همیشه پشت میزم نشسته ام و پک های نامرتب به سیگارم می زنم. پا روی پا انداخته ام و کف پایم را مرتب توی هوا تکان می دهم. دلم یک لیوان چای داغ می خواهد که اگر حالی دست می داد و محیا می شد بد نبود. خیره شده ام به دفتر و دستک حساب های شرکت که هر چه بالا و پایین می کنم جور در نمی آید. گوشه ی پنجره را هم باز گذاشته ام که کمی هوای تازه به صورتم بخورد. عجیب خوابم می آید. شاید دو روزی هست که نخوابیده ام یا شاید دو روزی هست که فقط خوابیده ام و حالا هم باز خوابم می آید. هر چه که هست حوصله ی چهار دیواری اتاقم را ندارم و سیگار پشت سیگار آتش می زنم. فکرم همه جا هست به جز این دفترها و حساب ها که چند روز دیگر باید تحویل بدهم و از هیچ چیزش سر در نمی آورم. پیش تر ها که مغزم درگیر فقط یک چیز مزخرف نبود و به همه چیز فکر می کردم، حس می کردم می شود گاهی به مغزم تکیه کنم. اما حالا اصلا این طور نیست. از ساعت هفت صبح که دختر همسایه با لگد در خانه شان را به هم می کوبد تا به سرویس مدرسه برسد و من را از خواب ناز می پراند تا ساعت یک شب که با هزار جور ادا و اطوار به خواب می روم، مغزم یک ریز کار می کند. فقط هم به یک چیز فکر می کنم. همه ی نیمکره ی راست و چپ و وسط و تحتانی و فوقانی و همه و همه ی سوراخ های مغزم را همین یک چیز پر کرده است.
بیدار که می شوم، حوله ی حمام را روی دوشم می اندازم و همین طور لخت به آشپزخانه می روم و زیر کتری زرد رنگ چدنی را روشن می کنم. به امید یک چای که تویش نبات بیندازم و شلپ شلپ به هم بزنم و با سیگار اول صبح یک جوری بفرستمش پایین. ولی زهی خیال باطل که هر روز صبح انقدر توی حمام معطل می کنم که دیرم می شود. دست آخر هم مجبورم از دکه ی سر کوچه یک ساندیس و تی تاپ بخرم و ناشتا به آن خراب شده نروم.
هر روز هم یک سری آدم تکراری با یک سری حرف های ثابت و یک سری خواسته های بیهوده که اصلا توی مغز من فرو نمی رود. همین که از در وارد می شوم از چپ و راست فقط صدا ها را می شنوم و هیچ کدام یک لحظه هم توی ذهنم نمی ماند، چه رسد به اینکه صاحب صدا را هم تشخیص دهم. اصلا انگار یک توده ی عظیم زرد رنگ توی هر کدام از گوش هایم چسبیده و هـیـچ صدایی به بـیشتر از یک لحظه دوام نمی آورد. منشی شرکت که از همان بدو ورود با آن صدای زیرش که مثل سوت ِ قطار می ماند یک ریز حرف می زند و دستورات را منتقل می کند : « سلام آقای بهمن. صبح به خیر. آقای رییس دستور دادن که امروز دفتر های ماه پیش رو ببرین دفترشون. انگار یه مشکلی وجود داشته که باید با خودتون صحبت کنن. در ضمن گفتن بهتون بگم که توی اتاق سـیـگار نکشین. همکار ها اعتراض کردن. » هـمـیـن طور حرف می زند و من هاج و واج نگاهش می کنم. حس می کنم لب هایش را کمی تیره تر کرده یا شاید خط دور لبش را بیشتر کشیده یا احیانا دماغش را عمل کرده و من تا به حال نفهمیدم که وسط حرفش می پرم : « ش.. ش.. شما.. » و انگشت اشاره ام را به سمتش می گیرم که نمی گذارد حرفم تمام شود : « فـِـریم عینکم رو عوض کردم. بهم میاد ؟ »
هر روز چنین بساطی دارم. حالا عـیـنـک نشد یک چـیـز دیگر. به هر حال هر روز صبح برایم جذاب تر می شود که ریز تر و با دقت تر نگاه کنم. توی اتاق کار هم راحت نیستم. چند روزی هست که دخترکی دیلاق را آنجا نشانده اند که مثلا کنار دست من باشد و کمک حالم شود. بیچاره نمی داند که مایه ی عذابم شده و از در که وارد می شوم تا وقت نهار و نماز یک ریز به پـاهـایـش که از این ور مـیـز بـیرون زده خیره می شوم و چایم را هورت می کشم و روی کاغذ ها بیخود و بی جهت خط می کشم. یک روز جوراب سیاه با بافت های ریز پوشیده بود که چشمم را زیاد نگرفت، انگار فهمیده باشد که فردایش جوراب رنگ پا پوشید و شاید دو سه دفعه بیشتر نگاهش نکردم و می خواستم اعتراض کنم. هر چند فردایش جبران کرد و یک جوراب سیاه با بافت درشت پوشید که این هم مایه ی عذابم شد که به سـاق کـوتـاه یا بـلـند بودنش باید فکر می کردم. بقیه ی همکاران هم که انگار نمی توانند توی ذهن و خیال من راه نروند، حتما باید چند دقیقه یک بار تق تق در بزنند و من را از خیالاتم بیرون بیاورند و یک مزخرفی بپرسند و بروند. حالا بعد بیا و به مرز آمادگی برگرد !
آقای رییس هم بهتر از بقیه نیست. روزی دو بار صدایم می زند و از ابتدا تا انتهای حساب ها را برایش توضیح می دهم. یک سری جمله ی ضبط شده را هر روز، دو بار، به فاصله ی سه ساعت تکرار می کنم. آخرش هم بـعـد از مهر و امـضـا کردن نامه ها و برگه هایی که خانوم مـنشی در طول سخنرانی من ورق می زند یک جمله می گوید: « حساب حسابه، کاکا برادر! » می خواهم آتش بگیرم هر بار که این مزخرف را از دهـانـش به بیرون می پراند و با انـگـشت کوچکش سوراخ گـوشش را تمیز می کند و با لبخندی ابلهانه می فهماند که باید بروم توی اتاقم و یک سـیـگار دیگر آتش بزنم. دخترک دیلاق هم که تا دود سیگارم بلند می شود و چشم از پاهایش بر می دارم، انگار اتصالی از بین رفته باشد که یک بند سرفه می کند. گوشه ی پنجره را که باز می کنم، خودش را جمع می کند. تا کمر که از پنجره آویزان می شوم، یک جوری نگاهم می کند که به خودم شک می کنم.
به هر حال اوضاع هر روز توی آن خراب شده هـمـیـن طـور است تا بعد از ساعت کار که باز به خیابان می آیم و سرم را به زیر می اندازم و زیر باران هر روزه به سمت آپارتمان اجاره ای ام سرازیر می شوم. توی مسیر هم فقط به کفش ها و چکمه ها نگاه می کنم. کفش های راحتی، کتانی های ساق دار، چکمه ی لاستیکی باغبانی با کف زرد که حـالـم را بد می کند. چکمه های سـاق بـلـنـد زنـانـه که حالم را سر جایش می آورد، کفش های مردانه ی مشکی و قهوه ای و همه و همه ی انواع کفش ها را با چشم هایم می بلعم. اصلا مرض عجیبی دارم. نمی دانم از کجای زندگی ام با کفش گره خورده که حالا هم اسیر این همه کفش شده ام.
در ورودی را که باز می کنم یک راست به سمت راه پله می روم. بالا رفتن از این همه پله تا طبقه ی هفتم شده بهترین بخش زندگی روزانه ام. هرچند همه می گویند از آسانسور می ترسم، ولی خودم می دانم که دلیل دیگری دارد. از پله ها بالا می روم و برای چند دقیقه همه ی پا دری ها و جای کفشی ها را به دقت از نظر می گذرانم تا کفش های مورد علاقه ام را پیدا کنم. از بوی کفش سرمست می شوم. اصلا دست خودم نیست. یک چیزی از آن اعماق فریاد می زند و احساس نـیاز می کند. هـر چـنـد روز یک بار هم به خودم جرئت می دهم و یک کفش بلند می کنم و بعد به تاخت از پله ها بالا می روم تا طبقه ی آخر و آخرین واحد که چند دقیقه ای قلبم تند تند می زند و می خواهد از حلقم به بیرون بپرد. ولی وقتی کفش های تازه را رو به رویم می گذارم و یک دل سیر نگاهشان می کنم، اوضاع بـهـتـر می شود. اگر زنـانـه بـاشد که خوب خیلی فرق می کند این نگاه کردن و اگر مردانه باشد که زودتر توی ذوقم می زند و دست آخر به گوشه ای پرت می کنم و می نشینم به خیال بافی کردن.
اصلا به همین دلیل هم هست که سالی یک بار آپارتمانم را عوض می کنم و آنقدر می گردم تا در آخرین طبقه و آخرین واحد، جایی را اجاره کنم که دست کم این میل به کفش را به طریقی ارضا کنم. هر چند هر سال قبل از موعد اتمام قرارداد باید همه ی معشوقه هایم را به دست بیابان و آتش بسپارم. یعنی این یک جور قانون است. دلم نمی خواهد که به چیزی وابسته شوم. حالا می خواهد یک زن باشد یا یک کفش !
همه را توی گونی می تپانم و یک جوری به خارج از شهر می برم. همه را آتش می زنم و خودم می نشینم به سیگار کشیدن و اشک ریختن. حاصل همه ی خیالات و لذت هایم به فاصله ی یک سیگار کشیدن، دود می شود و آنقدر شعله می کشد که به جنس خیلی از آن ها که واقعا چرم بوده یا پلاستیک شک می کنم. مثلا این آخری ها یک چکمه ی ساق بلند زنانه که بوی چرم گاو می داد و هر شب کنار خودم تا صبح می خوابید را اول از همه آتش زدم. انقدر دود می کرد و شعله های آتش را به جان می خرید که لحظه ای گمان بردم اشک می ریزد. نزدیک بود دلم به حالش بسوزد و نجاتش دهم که فهمیدم همه ی این یک سال به من دروغ می گفت و چرم اصل نبوده که حالا اینطور می سوزد و دود می کند و اشک می ریزد.
حالا هم اینجا نشسته ام به سیگار کشیدن و فکر کردن به کفش هایی که چند دقیقه ی قبل توی راه پله بد جور چشمم را گرفته بود و صاحبش دختری بود با قدی متوسط و موهایی سیاه که شالش روی شانه اش افتاده بود و خم شده بود و بند کفش هایش را سفت می بست و منتظر پسر همسایه ی رو به رویی بود که بیاید و بروند به درک ! پسر می گفت : « این کفش مشکی منو ندیدی ؟ » و دختر که با بند کفش هایش درگیر بود و پشتش را به من کرده بود گفت : « من چه می دونم. راستی گوشیم کنار مبل افتاده. بیار واسم ! »