اگر کسی تنهایی مطلق را دوست داشته باشد، باید سنگ ِ مطلق شود، گوشهای برود، حرکت نکند، نشنود و نگوید، هیچ ارتباطی با دنیای بیرون از خودش نداشته باشد. (از متن کتاب)
همه چیز به صورت کاملا مالیخولیایی و در یک قالب ِ شبیه به بوف کور شروع میشود. مردی که کنار دیواری نشسته و میگوید: "داستان من، داستان مردی است که باید برود". شروع کار آن قدر گیرا و عجیب هست که مخاطب را درگیر خودش کند. درگیر روایت ِ مردی که بار سنگین تنهایی را به دوش میکشد. البته تنهاییای که شاید شبیه تنهاییهای دیگر نباشد. شاید جنس آن هیچ شباهتی به جنس تنهایی مرسوم نداشته باشد. در اینجا راوی اسیر نوعی گریز و جستوجوی توامان است. جستوجویی که عناصر بسیاری را در اختیار خود میگیرد تا بلکه به مقصود برسد. اما کِی سراغ داشتهایم مقصودی را که تنهایی را چاره باشد؟ کدام یافتهای توانسته مرهمی باشد بر درد جانکاه و دلپذیر ِ تنهایی؟ تنها که باشی، سنگ میشوی، این را راوی بارها در حین روایت برایمان توضیح میدهد و سه سنگ را محض نمونه مقابل ما قرار میدهد و آنها را به حرف وامیدارد و به ما اثبات میکند که تنهایی یعنی سنگ شدن، یعنی بریدن از دنیا و مافیها، یعنی خشکیدن و پوسیدن، یعنی چشم بستن بر روی هر چه که بنا دارد این تنهایی را از تو بگیرد، البته همهی اینها در صورتی معنا پیدا میکند که تنهاییات را دوست داشته باشی. این را هم نویسنده برایمان توضیح میدهد.
محمدهاشم اکبریانی، در شروعی فوقالعاده، ما را مبهوت جملات کوتاهی میکند که پشت سر هم و مسلسلوار ردیف میشوند و حتی ما را به این پرسش میرسانند که چهطور میشود داستان را اینگونه تا انتها پیش برد؟ سی صفحهی اول داستان، با این سبک نگارش، ذهن خوانندهی آشنا به داستان را، به خیلی جاها میبرد؛ عناصری مثل پنجره، کشتن و لِه کردن یک مگس با انگشت، و صدای قهقههی زنی عفریته- که اتفاقا تا انتها هم به گوش میرسد- ما را به یاد بوف کور و فضاهای سوررئال میاندازد، تکگوییها و روایتهای شخصیای که راوی بیوقفه مشغول تعریف کردن آنهاست، ناتوردشت (جی دی سلینجر) و عقاید یک دلقک (هاینریش بل) را در ذهن تداعی میکند، که این قیاس البته تنها محض لذت بردن بیشتر است؛ وگرنه در نگاهی کلی نه عیب محسوب میشود و نه حسن و شاید برمیگردد به نگاه شخصی و سلیقهی مخاطب.
پرداختن به مقولهی عجیب و گاه لذتبخش "تنهایی" تا همان صفحهی سی همچنان ادامه دارد. توصیفها و تعبیرهایی که خواندنشان خالی از لطف نیست؛ چرا که از نگاهی و دیدی متفاوت برآمده و شاید فرق دارد با آن چیزی که تا به حال در ذهنمان به عنوان "تنهایی" با آن کلنجار رفتهایم. اما در اینجا ناگهان یک وقفه و مکث نابهجایی رخ میدهد که تمام شعف ما را که ناشی از روبهرو شدن با روایتی خواندنی و جلو آمدن همراه ِ آن بوده، از بین میرود. وقفهای که از سوی نویسنده اعمال میشود و در پی آن، فضا و نثر و سبک روایت تغییر میکند و مخاطب ناگهان پرتاب میشود میان زندگی یک کارمند عیالوار که شخصیتی کاملا تکراری و پوسیده- در قالب داستانی- دارد. دیالوگهایی شدیدا مصنوعی و نخنما که بین کارمند و همکاراناش یا کارمند و اعضای خانوادهاش رد و بدل میشود. این وقفه، هرچند خفیف، اما به هر حال تاثیر بدی در روند خوانش داستان میگذارد و طول میکشد تا ما دوباره عزممان را جزم کنیم و ذهنمان را در اختیار راوی داستان قرار دهیم. برای که داستان به یکباره از اوج به زیر آمده و تبدیل شده به یک روایت تیپیک و تکراری با جملاتی سرد و مصنوعی! اما باز باید خوشحال بود که این وقفه گذراست و عبور از آن به زودی ما را بر میگرداند به همان فضای بکر و مالیخولیایی و مملو از توهم!
دوباره همه چیز سر جای خودش قرار میگیرد و تازه از اینجا به بعد است که درگیر داستان میشویم و لذتی دوچندان را تجربه میکنیم.
محمد هاشم اکبریانی، با استفاده از روایتهایی که فلسفهی زندگی را معنا میبخشند یا حتی به چالش میکشند، وزن داستان خودش را آنقدر بالا برده که آن را تبدیل کرده به کاری خاص و متفاوت. در این داستان با روایتهای ریز و درشت متعددی مواجه میشویم که هر کدام به تنهایی آنقدر جذاب هستند که پتانسیل تبدیل شدن به یک داستان را داشته باشند. حکایت مردی که تشنه است و جویای آب، به آب میرسد و هرچه میخورد بزرگتر میشود و تشنگیاش بیشتر، حکایت تقابل مرگ و زندگی، آنگاه که زندگی، مرگ را به سخره میگیرد و آن را طرد میکند، و بعد از مدتی پی به پوچی خود- بی مرگ- میبرد و وجود خویش را بی وجود مرگ بیمعنا مییابد. یا حکایت آن ساز، سازی که راوی در پی آن راهی جنگل میشود که در آن سرهای زیادی را بریده و آویزان میبیند. حکایت شاهینی که باید با به پرواز درآوردن پنجاه نفر، آنها را خوشحال کند، حکایت مردی که برادرش تبدیل به خوک شده و او ملزم به این است که هر روز سه زخم بر پیکر این خوک بزند و بر آن نمک بپاشد. همهی این حکایتها "باید بروم" را تبدیل کرده به اثری که دو جنبهی مثبت دارد، یکی این که از روایتی فردی و در قالب اول شخص، استفاده کرده و دوم این که در کنار این نوع از روایت، متنی کاملا قصهگو دارد، متنی مملو از داستانهای فلسفی و تفکربرانگیز.
نویسنده حتی سنگ و آب و باد و آتش و دریا و درخت و ستاره را نیز در مسیر خلق فضای سوررئال به کمک طلبیده و اتفاقا در این کار موفق شده، چرا که همهی این عناصر را جان بخشیده و به سخن واداشته، تا وهم ِ حاصل از تنهایی را در همنشینی با این عناصر ِ حالا گویا و به سخن درآمده، تجسم بخشد.
بدون شک نقطهی ضعف این اثر را فقط و فقط باید در همان چند صفحهای دانست که کار ناگهان به زمین میخورد و برای برخاستن دوبارهی آن، هم نویسنده و هم مخاطب، مجبور به صرف انرژی زیادی میشوند. حتی اگر این وقفه و مکث را خودخواسته و تدبیری از سوی نویسنده بدانیم، باز قابل توجیه نیست؛ چرا که در ادامه، نویسنده دیگر هیچگاه به آن فضا و آن موقعیت بازنمیگردد و انگار خودش هم به پرباری و دلچسبی روایت و زبانی که آن را در بخش عمدهای از اثر بهکاربرده واقف است. هرازگاهی هم با زیادهگوییهایی مواجه میشویم که میتوانستند جای کمتری بگیرند و در ورطهی تکرار برخی ایدهها و جملات گرفتار نیایند.
به هر حال "باید بروم" آنقدر دلچسب و سنگین و با شخصیت هست که بتوان چشم بر روی ضعفهای جزئی آن بست. اثری که بدون شک باید آن را یک اثر بدیع و بیمثال در میان آثار متاخر ادبیات فارسی دانست و برای آن جایگاهی خاص و ویژه در نظر گرفت.