درودگران!
رفیعتر افرازید شاهتیر سقف را
که میآید آن داماد
چونان آرشی افراشتهقد
بالابلندتر از هر بلندبالایی
سالینجر!
حالا باید آن بالا باشی
جایی بین خواب و بیداری
کنار «خانم چاقه» روی ایوان نشسته باشی
و سیگار برگ بکشی
و «فرنی» را تماشا کنی
که ذکر مسیح گرفته و کفشهایش را برق میاندازد
یا «موریل» را
که مدام به ناخنهایش فوت میکند و فوت میکند و فوت میکند
تا بوی لاک برود
خیالت آسوده
دیگر کسی درِ خانهات را نمیزند
نه «کلر داگلاس»
نه «جویس مینارد»
نه حتی «عمو ویگیلی»
هی
راستی میدانی
«ازمه» هنوز هم
هفتهای یکبار نامههای «گروهبان اکس» را میخواند
و «هولدن»
«هولدن» به جنگ رفته
جایی در افغانستان یا عراق
(چه فرق میکند
اینجا هفتهای یکبار جنگ است
هفتهای یکبار که کسی را نکشته، کشته؟)
و روی بمب اتم نشسته
و دارد به گنده[...]های مافوقش میخندد
از همان خندههای خرکی
که اگر در سینما پشت خودت نشسته باشی
روی شانهات میزنی و میگویی:
هی خفه!
سالینجر!
آسانسور هتل را یادت هست؟
و آن زن را
که به ساق پاهایت خیره شده بود و
تو عصبانی شدی و
به اتاق که رسیدی اسلحه را برداشتی و
«سیمور» را...
«سیمور» خودش را خلاص کرد
بسکه از جسمیت این جهان جنسی خسته شده بود
بسکه «موزماهیها» خوردند و خوردند و خوردند و
ورم کردند و در همان حفره ماندند و
مردند
بسکه تو خسته شدی
از حماقتهای «مادر موریل»
از من، من، از منِ خودم
از منِ دیگران
از این جهان جهنمی
از «دبی» که در هالیوود بدکاره شده
از گربههای مرده دوستداشتنی
سالینجر!
این صابون هم دارد تمام میشود
و آینه هم جای کافی ندارد
و تو هم
تو هم حالا به گمانم باید مرده باشی
نمیدانم چرا
اشکهایم اما
با قدرشناسی فرو میریزد