زیییییینگ. «چی؟ صدای زنگ بود؟» زیییییینگ. دستپاچه بلند شدم و گوشی آیفون را برداشتم. بله؟ صدای زنام را که از پشت آیفون شنیدم عرق سردی روی پیشانیم نشست. قرار نبود به این زودی برگردد.
- علی چه کار میکنی؟ درو باز کن.
بیاختیار دکمه را فشار دادم. هنوز توی بهت بودم ولی نگاهم که به اوضاع به هم ریختهی اتاق افتاد حواسم سر جایش برگشت. معطل مانده بودم چه کنم و نگاهم اولین جایی را که دید به سمتاش دویدم. همه چیز را هول هولکی زیر تخت جا دادم. دینگ دینگ. رسید. رفتم طرف در. خواستم دستگیره رو فشار بدم که لکههای قرمز رو روی دستم دیدم. مثل فشنگ پریدم آشپزخونه و با دستمال، دستهایم را پاک کردم و برگشتم پشت در. عرق کرده بودم. خودم هم فکر نمیکردم همچین سرعتی داشته باشم. یک نفس بلند کشیدم و در را باز کردم.
ـ چرا درو باز نمیکنی؟ زیر پاهام علف سبز شد.
ـ سلام عزیزم. چرا این قد زود اومدی؟
یکراست رفت طرف اتاق خواب و کیفاش را روی تخت انداخت.
ـ یه چیزی جا گذاشتم. اومدم ببرم، باید زود برگردم.
اوف، یک کم خیالام راحت شد. پس زود برمیگشت و من میتوانستم کار لذتبخشام را ادامه دهم. فقط باید در همان چند دقیقه آرامشام را حفظ میکردم.
ـ کلیدم هم جا گذاشتم.
همان جور مشغول گشتن بود.
- بگو چی میخوای تا بهات کمک کنم.
در حالی که سرش توی کمددیواری گم شده بود جواب داد: «نمیدونم توی کدوم کیف گذاشتمش.»
- چی رو؟
شماتتبار نگاهام کرد و گفت: «همون کادویی.» نشست روی تخت.
ـ پس چرا پیداش نمیکنم؟
خواستم حرف دلگرمکنندهای بگویم که چشمام افتاد به گوشهی پلاستیکی که از زیر تخت بیرون زده بود. همان جا خشکام زد. اگر چند سانت دیگر پایش را بیاورد این ورتر حتما میخورد بهاش و پلاستیک صدا میدهد و همه چی لو میرود. زود رفتم طرفاش. روی تخت کنارش نشستم و با پا پلاستیک را طوری که صدایش شنیده نشود، خیلی آرام به داخل هل دادم و با هر تکان صدایم را بلندتر میکردم تا خشخش پلاستیک تو صدای من گم شود.
ـ بسه دیگه، چهقدر داد میزنی، من که کنارتام.
من که کارم تمام شده بود و خیالام راحت شده بود. گفتم: باشه. دستی به پیشانیاش کشید و گفت: «چهقدر هوا گرمه، یه لیوان آب برام میاری؟» با لبخند گفتم: «همین الان.» رفتم به آشپزخانه. در یخچال را باز کردم و بطری آب را آوردم بیرون.
- آها، فهمیدم تو کیف سبزست. علی کیف سبزه رو ندیدی؟
بلند جواب دادم: «چرا، زیر تخته.» آب قلپ قلپ کرد و توی لیوان بالا آمد. «وای نه، زیر تخت؟» لیوان را ول کردم و با سرعت دویدم توی اتاق. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زنام پلاستیک به دست روبهروی من ایستاده بود. دستام رو شده بود. زنام نگاه از من برنمیداشت. به پلاستیک نگاه کردم. جعبهی پیتزای نیمخورده و بطری نصفهی نوشابه و تهساندویچ خوردهشده و سس قرمزی که به همه پلاستیک مالیده شده بود، جلوی چشمهایم و توی دست زنام تاب میخوردند. نگاهی به شکم جلوآمدهام کردم. دستهای فربهام را در هم قفل کردم و به همسرم چشم دوختم. با نگاهم از او طلب بخشش میکردم و منتظر فریادهاش بودم. اما این بار همسرم با چشمانی اشکآلود به من زل زد و فقط گفت: دوباره؟