• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

داستان کوتاه کوتاه


وسوسه

اعظم شهیدی
6 بهمن 1390

زیییییینگ. «چی؟ صدای زنگ بود؟» زیییییینگ. دستپاچه بلند شدم و گوشی آیفون را برداشتم. بله؟ صدای زن‌ام را که از پشت آیفون شنیدم عرق سردی روی پیشانیم نشست. قرار نبود به این زودی برگردد.

-          علی چه کار می‌کنی؟ درو باز کن.

بی‌اختیار دکمه را فشار دادم. هنوز توی بهت بودم ولی نگاهم که به اوضاع به هم ریخته‌ی اتاق افتاد حواسم سر جایش برگشت. معطل مانده بودم چه کنم و نگاهم اولین جایی را که دید به سمت‌اش دویدم. همه چیز را هول هولکی زیر تخت جا دادم. دینگ دینگ. رسید. رفتم طرف در. خواستم دستگیره رو فشار بدم که لکه‌های قرمز رو روی دستم دیدم. مثل فشنگ پریدم آشپزخونه و با دستمال، دست‌هایم را پاک کردم و برگشتم پشت در. عرق کرده بودم. خودم هم فکر نمی‌کردم همچین سرعتی داشته باشم. یک نفس بلند کشیدم و در را باز کردم.

ـ چرا درو باز نمی‌کنی؟ زیر پاهام علف سبز شد.

ـ سلام عزیزم. چرا این قد زود اومدی؟

یکراست رفت طرف اتاق خواب و کیف‌اش را روی تخت انداخت.

ـ یه چیزی جا گذاشتم. اومدم ببرم، باید زود بر‌گردم.

اوف، یک کم خیال‌ام راحت شد. پس زود برمی‌گشت و من می‌توانستم کار لذت‌بخش‌ام را ادامه دهم. فقط باید در همان چند دقیقه آرامش‌ام را حفظ می‌کردم.

ـ کلیدم هم جا گذاشتم.

همان جور مشغول گشتن بود.

-          بگو چی می‌خوای تا به‌ات کمک کنم.

در حالی که سرش توی کمددیواری گم شده بود جواب داد: «نمی‌دونم توی کدوم کیف گذاشتمش.»

-          چی رو؟

شماتت‌بار نگاه‌ام کرد و گفت: «همون کادویی.» نشست روی تخت.

ـ پس چرا پیداش نمی‌کنم؟

خواستم حرف دلگرم‌کننده‌ای بگویم که چشم‌ام افتاد به گوشه‌ی پلاستیکی که از زیر تخت بیرون زده بود. همان جا خشک‌ام زد. اگر چند سانت دیگر پایش را بیاورد این ورتر حتما می‌خورد به‌اش و پلاستیک صدا می‌دهد و همه چی لو می‌رود. زود رفتم طرف‌اش. روی تخت کنارش نشستم و با پا پلاستیک را طوری که صدایش شنیده نشود، خیلی آرام به داخل هل دادم و با هر تکان صدایم را بلندتر می‌کردم تا خش‌خش پلاستیک تو صدای من گم شود.

ـ بسه دیگه، چه‌قدر داد می‌زنی، من که کنارت‌ام.

من که کارم تمام شده بود و خیال‌ام راحت شده بود. گفتم: باشه. دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: «چه‌قدر هوا گرمه، یه لیوان آب برام میاری؟»  با لبخند گفتم: «همین الان.» رفتم به آشپزخانه. در یخچال را باز کردم و بطری آب را آوردم بیرون.

-          آها، فهمیدم تو کیف سبزست. علی کیف سبزه رو ندیدی؟

بلند جواب دادم: «چرا، زیر تخته.» آب قلپ قلپ کرد و توی لیوان بالا آمد. «وای نه، زیر تخت؟» لیوان را ول کردم و با سرعت دویدم توی اتاق. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زن‌ام پلاستیک به دست روبه‌روی من ایستاده بود. دست‌ام رو شده بود. زن‌ام نگاه از من برنمی‌داشت. به پلاستیک نگاه کردم. جعبه‌ی پیتزای نیم‌خورده و بطری نصفه‌ی نوشابه و ته‌ساندویچ خورده‌شده و سس قرمزی که به همه پلاستیک مالیده شده بود، جلوی چشم‌هایم و توی دست زن‌ام تاب می‌خوردند. نگاهی به شکم جلوآمده‌ام کردم. دست‌های فربه‌ام را در هم قفل کردم و به همسرم چشم دوختم. با نگاهم از او طلب بخشش می‌کردم و منتظر فریادهاش بودم. اما این بار همسرم با چشمانی اشک‌آلود به من زل زد و فقط گفت: دوباره؟

نظرات

Ba Hal bod

10 بهمن 1390 ساعت 21:56 |  |  بدون email | بدون آدرس وب

دخترم این مینیمال ( یا کوتاه کوتاه)نیست. اشتباه گرفتی. حتی به عنوان یه داستان کوتاه هم که در نظر بگیریم، باز هم اثر بی ارزشیه. نه ارزش هنری داره و نه ادبی.

10 بهمن 1390 ساعت 10:36 | س-ب |  بدون email | بدون آدرس وب

هول و ولای داستانک خوب بود ولی برای چی؟

7 بهمن 1390 ساعت 14:35 | قباد آذرآیین |  gh.azaraeen@gmail.com | بدون آدرس وب

خاطره ی کم رنگ و بی رمقی بود. فقط حسن اش این بود که خواننده را دنبال خود می کشاند در حالی که در پایان حرفی برای گفتن نداشت.

7 بهمن 1390 ساعت 01:28 | حبیب اله بهرامی |  habib.bahrami@gmail.com | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه کوتاه

فرزند صبح

فرزند صبح

مصطفی انصافی


داستان کوتاه کوتاه

درخت ساج

داستانک نویسنده‌ی 12 ساله از اندیمشک

درخت ساج

مهرزاد نژاداحمدی


داستان کوتاه کوتاه

قصر

قصر

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

وسوسه

وسوسه

اعظم شهیدی


داستان کوتاه کوتاه

ثریا خانم

داستانک یلدایی

ثریا خانم

حنانه سلطانی


داستان کوتاه کوتاه

از پشت شیشه

داستانک یلدایی

از پشت شیشه

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

شب

داستانک یلدایی

شب

محمّدعلی خبیر


داستان کوتاه کوتاه

بی‌دلیل

زهرا طراوتی


داستان کوتاه کوتاه

عبور شیشه‌ای

عبور شیشه‌ای

تبسم غبیشی


داستان کوتاه کوتاه

تکیه گاه

تکیه گاه

علیرضا آرام



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

نفس یک جایزه‌ی ادبی کشف و تشویق است


تلاش برای فرار از میان‌مایگی


داستان «باید» دنیا را تغییر دهد


موقعیت تلخ و فرساینده


فرزند صبح


جمعه


تا انتهای رود


آخرین پرده


دردهای ابدی


درخت ساج


قصر


وسوسه


درد جانکاه و دلپذیر و تنهایی


کفش


راز مرد اجاره نشین


حضور خلوت مرگ


پاییز نقاشی


داستان پایان


چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، باید دنبال راز گشت؟


لیلاج


شیشه‌ی دوم


فغان ز جغد جنگ


طنز سرکوب‌گر یک راوی


بازگشت گوتیک


سفری غیرمجاز با قطار ساعت ده به لندن


"سوختن در دمای پنجاه درجه بالای صفر"


وحشت از تنهایی


ثریا خانم


از پشت شیشه


شب