داستان کوتاه کوتاه
در خیابان درخت ساجی را دیدم که راه میرفت. از او پرسیدم: «به کجا میروی؟»
گفت: «دارم به گذشته برمیگردم تا نوح از من کشتی بسازد.»
سلام کوتاه زیبا و دل نشین بود :)
مهرزاد عزیز داستانک ت بسیارجالب است ودرخاطرم می ماند.
سلام.باز هم بنویس.عالی بود .منتظرتم عزیزم.
آفرین
با سلام مرحبا، آینده خوبی برایت می بینم اگر هین طور پیش بروی
زیبا بود
بسیار زیبا بود، مهرزاد جان
مصطفی انصافی
مهرزاد نژاداحمدی
محمّدعلی خبیر
اعظم شهیدی
حنانه سلطانی
تبسم غبیشی
زهرا طراوتی
علیرضا آرام