• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

منثورات


در محضر یک اعجوبه ادبی(1)

کی یر کیگارد خردسال

24 مهر 1386

بنده حقیر متفکر، محقق، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، منتقد، شاعر و خلاصه در عرصه ادبیات همه کاره هستم. اگر از اسم و شهرتم بپرسید، باید بگویم که فرهود.ع.ضمادکل هستم و اینکه چرا چنین نام مستعاری برای خودم انتخاب کرده ام بماند برای آینده ای نه چندان دور. در اینجا بنا داشتم در باب عالم ادبیات و آنچه در آن می گذرد بنویسم که البته آن را هم موکول کردم به کمی بعدتر از آینده ای نه چندان دور. خلاصه بهتر دیدم مراحل رشد و ترقی خودم را برایتان بنویسم. بنویسم که چطور شد به یکباره من، هم متفکر، هم محقق، هم پژوهشگر، هم نویسنده ، هم مترجم، هم منتقد، هم شاعر و هم در عرصه ادبیات همه کاره شدم.

 

داستان بر می گردد به دوران خردسالی من. آن سالهای دور که نه اینترنت بود و نه حتی لُپ لُپ. یک روزی از روزهای تابستان من و دوستانم مشغول شنا در جوی آب مقابل در منزلمان بودیم و گرمای تابستان را با خنکای آب از خود دور می کردیم. در این اثنا بود که یکی از دوستان پیشنهاد کرد با یکدیگر مسابقه بگذاریم که چه کسی بیشتر می تواند سرش را زیر آب نگه دارد؟ به شماره سه سرهامان را زیر آب فرو بردیم. ده، بیست، سی ثانیه که گذشت دیگر نفسم تمام شد.
در این لحظه اولین بارقه های شکوفایی فکری نمایان شد. میانه دو راه مانده بودم. بودن یا نبودن؟ مسئله آن بود که من داشتم خفه می شدم. اما باید یکی را انتخاب می کردم. مرگ با عزت یا زندگی با ذلت. باید کدام را انتخاب می کردم. باید تا انتهای راه می ماندم حتی اگر به قیمت جانم تمام می شد ولی در هر مجلسی که می نشستند از قهرمان بودنم و پیروزی ام یاد می شد. و شاید هم مرگ قهرمانانه من تا قرنها و شاید تا هزاره های بعد در هاله ای از ابهام باقی می ماند. یا باید سرم را زودتر از همه بیرون می آوردم و یک عمر سنگینی نگاه های تحقیر آمیزِ آمیخته به تنفرِ در و همسایه و همسالانم را تحمل می کردم. تصور کنید که حتی بقالی سر کوچه هم نخواهد به شما یخمک بدهد و شما را یهودای عصر حاضر خطاب کنند. و متهمتان کنند به خیانت به خدایان آبها پوزوییدون. واقعا باید چه می کردم؟ شما بودید چه می کردید؟
در همین اندیشه ها بودم ولی یادم نمی آید کدام را انتخاب کردم؟ فقط یادم هست با بوی تند پیاز به خود آمدم و از گرمای نفس مردی که شش هایم را مثل بادکنک باد می زد، هوشیار شدم. سبیلهای بلندش مانند سوزن وارد پوستم می شد. در اثنای آمیزش تمامی سلولهای تنفسی ام با مولکولهای پیاز، دوباره آن افکار به سراغم آمد. من دیگر قهرمان شده بودم. من دیگر محبوب دلهای همه بودم. از فردا پسران تصاویرم را بر روی سینه هاشان خالکوبی خواهند کرد و دختران عکس یک متر در دو متر مرا در اتاقهاشان نصب خواهند نمود. در این افکار غوطه ور بودم که سیلی محکمی خورد دم گوشم. چشمم کمی سیاهی می رفت. چند بار پلک زدم و بالاخره توانستم ضارب را ببینم. ضارب کسی نبود جز مادرم. مادر گفت:«خجالت نمی کشی تو این سن به فکره دخترایی؟» مادر همیشه خدا ذهنم را می خواند و این مرا کفری می کرد. مادر گفت:«غلط می کنی کفری می شی. نیم وجب بچه دُم در آورده واسه من.»
این اولین قدم در راستای نویسنده شدنم بود. البته به شرحی که پیشتر رفت، دیگر متفکر شده بودم. حال باید نویسنده می شدم. سیلی مادرم باعث شد تا با او به مدت زمان سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه قهر کنم. این قهر سر منشا تمام ترقیات آتیه من بود. امروزه نیز به وضوح می توان دید که قهر از مادر، بزرگترین عامل شکوفایی هنری و ادبی انسانهاست و عیاری است برای تشخیص هنرمند از غیر. علی الخصوص در عالم موسیقی و سینما.
در آن سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه من تصمیمم را گرفتم. من باید تفکراتم را به جهانیان عرضه می کردم و آنها را از ذهنیات ناب چون گوهر خود آگاه می ساختم. من باید می نوشتم. من باید می نوشتم که در چه دو راهی عجیبی گیر کرده بودم. و آن لحظه که تسلیم شدم همه چیز را یافتم. من به جرات می توانم بگویم که «کی یر کیگارد» هم این مفهوم را آنطور که من لمس کردم، نفهمیده است. من در جوی آب دم در خانه مان، جواب مسئله را یافتم. البته باید بگویم که من به اندازه ارشمیدس بی حیا نبودم و یک فقره مایو پایم بود. ولی من یافته بودم.
البته در آن سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه نتوانستم چیزی بنویسم ولی جرقه ها در همان سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه خورد و دودمانم را به باد داد.
مادر بعد از سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه به اتاقم آمد که مثلا از دلم در بیاورد. من سریع رفتم توی تخت خوابم. مادرم آمد و نشست کنارم و سرم را نوازش کرد و کلی قربان صدقه ام رفت. من در همان سن شش سالگی هم متوجه شدم که این لی لی به لالای بیهوده گذاشتن، استعداد مرا کور خواهد کرد ولی تحمل کردم. مادر ماجرا را از من جویا شد. کل آن را با تمام تفکراتم برایش گفتم. اما او مرا باور نکرد. او متفکر و نویسنده سالهای آتیه را نشناخت. او ندانسته با قهر سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه ای نویسنده شهیری را به اعصار آینده تحویل داده بود. وقتی کل ماجرا را مو به مو تعریف کردم، مانند فیلمهای آمریکایی پتویم را رویم کشید و پیشانی ام را بوسید. شب به خیری گفت و چراغ را خاموش کرد. در لحظه ای که از در خارج می شد، چیزی گفت که چهار ستون بدنم را لرزاند و آن لحظه را در تاریخ ثبت کرد. او گفت:«پسرم، خودتی»

فرهود.ع.ضمادکل

نظرات

این متن می شود نمونه ی یک طنز نویسی بی جهت.

3 آبان 1386 ساعت 13:59 | رضا. ن |  بدون email | بدون آدرس وب

به نام خدا این به هر چیز شبیه بود جز طنز؛ یا شاید هم طنز جدی بود . اما از همه ی این ها که بگذریم یه ذره به کیرکگور ربط داشت که اون همون عنوانش بود. در پناه حق

24 مهر 1386 ساعت 20:25 | لعیا علوی |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

منثورات

پایانِ پنجم!

پایانِ پنجم!

ارژنگ حاتمی


منثورات

شیشه های با بخار

شیشه های با بخار

حسین ناژفر


منثورات

ماخولیای شوهری

ماخولیای شوهری

لیلا باقری


منثورات

پدر خانواده

پدر خانواده

مهدی فرج الهی


منثورات

زهی خیال باطل!

گذری به مترو

زهی خیال باطل!

ابوالفضل اقبالی


منثورات

مستاجر عرب

کاری لوح ماتور(61)

مستاجر عرب

حسین ناژفر


منثورات

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

فیلمنامه ی کوتاه طنز با موضوع تحریم

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

ارژنگ حاتمی


منثورات

خانم سیبیلو!

کاری لوح ماتور(60)

خانم سیبیلو!

حسین ناژفر


منثورات

ممنوع التصویرها

کنکور آزمایشی- فرمایشی لوح 8

ممنوع التصویرها

ارژنگ حاتمی


منثورات

گردی زمین

گردی زمین

مهدی فرج الهی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

پایانِ پنجم!


شیشه های با بخار


ماخولیای شوهری


مجلس آرام


پدر خانواده


شاعر می‌شود!


زهی خیال باطل!


مستاجر عرب


وقتی آقای خانه تحریم می شود!


خانم سیبیلو!


ممنوع التصویرها


گردی زمین


محبت نصفه نیمه


کدام رگتان باد کرده است؟


وقتی گاز می گیرد!


گلوله محافظه کار


عادت زشت


عشق تو بلانسبت خرم کرد!


هاسپیتال گوربه‌گوری


مراقب جان‌هایت باش بابا خلیل


جناب عزراییل، سلام!


کشیده 900 متری


انتخاب رشته


مرکز کشور جم


کاری لوح ماتور(58)


نامه‌های زیر در حیاط


سعدی آوانگارد می شود!


زندگی هنری یک مدل!


یار مهربان


نسل پدرسوخته