پارچه ای بلند بالا درست کرده بودند. رویش اسم کسانی که به زعم آن ها عامل سیا و موساد هستند و باید اعدام شوند را نوشته بودند: مهندس بازرگان، ابراهیم یزدی، مصطفی چمران و... هر جا هم توانسته بودند کپی اش را چسبانده بودند. حتی جلوی همین سر در پنجاه تومانی دانشگاه تهران، حتی در راهروهای مجلس. روزی که خبر شهادت چمران در جبهه به تهران رسید، با ماژیک روی اسم چمران را خط کشیدند! آن قدر چمران را اذیت کردند که به جنوب رفت و گفت دیگر به تهران باز نمی گردد. در جنوب می ماند و اگر صدام را شکست داد و ارتش عراق از ایران بیرون رانده شد، از همان جنوب به لبنان باز می گردد. اگر نه که آن قدر می ماند تا شهید شود ولی دیگر به تهران باز نمی گردد.این حرف ها را به گوش امام رساندند. سید احمد را صدا کرد و از او خواست که به دکتر مصطفی بگوید که بیاید تهران برای دیدن ایشان. اسفند ماه 59 بود که یک شب با هواپیمای ارتشی به تهران آمد و به جماران رفت و روز بعد به جنوب بازگشت. در جنوب نیز از هیچ کارشکنی علیه او دریغ نمی شد. حتی بنزین برای ماشین هایی که نیروهای او را از اهواز به خط مقدم جنگ برسانند، داده نمی شد. اوایل اردیبهشت ماه 60 بود که دوباره به تهران آمد و به جماران رفت تا گزارشی به رهبر انقلاب بدهد. مسئولین دفتر به او گفتند که ایشان استراحت می کنند و ملاقات میسر نیست. او به مسئولین گفته بود که نماینده ی رهبر در شورای عالی دفاع برای دادن گزارشی از جبهه ها آمده است، حالا که امکان دیدار ایشان را ندارد به جبهه باز می گردد و اگر زنده ماند در آینده به دیدارشان خواهد آمد. این بار دیگر بازگشتی در کار نبود!
حالا دیگر چمران شهید شده بود و همان ها که تا دیروز برایش می زدند، امروز می توانستند چهره های حقیر خود را پشت شخصیت بزرگ او پنهان کنند و می کنند. برای اش مجلس ختم گرفتند و در سوگ اش سخن ها راندند و کتاب ها نوشتند و خود را یاران صمیمی چمران معرفی کردند و مستند ساختند و ... یارانِ قدیمی چمران از برگزاری یک مجلس ختم ساده در مسجد الجواد محروم شدند. این طور بود که چمران مصادره به مطلوب شد، آن قدر که دیگر امروز اگر بشنویم چمران مرثیه ای در خاک سپاری شهید علی شریعتی خوانده است و مهندس بازرگان را استاد و سرور خود خطاب کرده است که به شاگردی اش افتخار می کند و ذکرش روح او را نوازش می دهد و با ابراهیم یزدی تا آخر عمر رفاقتی صمیمانه داشته است، برایمان غریب می نماید.
***
در روزنامه ی جمهوری اسلامی، مقاله ای نوشتند با عنوان "آقای سردبیر کمی هم به خدا فکر کنید!" . در وسط مقاله کاریکاتوری کشیده بودند که تصویر آدم شکمگندهای را نشان میداد که با کراوات و ریش تراشیده و موهای ژلزده و یک پیپ در گوشهی دهان ایستاده بود وسط اتاقی و با لبخندی بر گوشهی لب که مثلاً نشانهی تفرعن و تبختر بود، به سقف نگاه میکرد. منظورشان از سردبیر، همین آقایی بود که امروز در آن روزنامه سید شهیدان اهل قلم خطاب اش می کنند: سید مرتضی آوینی. حسین معززی نیا نقل می کند که این فشارها و تهمت ها و مقاله نوشتن ها راجع به خارج شدن سردبیر سوره از مسیر اسلام و انقلاب، آن قدر فزونی یافت که دیگر خنده های همیشگی او تعطیل شد، بی حوصله شد و حتی صدایش گرفت به طوری که خواندن نریشن های روایت فتح برایش مشکل شد. این فشارها تا آخرین روزهای زندگی او ادامه داشت طوری که یک شنبه یا دوشنبه ی قبل از صبح جمعه ی شهادت اش ، رو به حسین معززی نیا و مسعود فراستی می کند و با ابراز ناامیدی از اوضاع و شرایط می گوید که احساس میکند سال جدید ، سال اسب و گاو و بز و گوسفند و این جور چیزها نیست، «سال بزمجه» است! یوسفعلی میرشکاک از سید می گوید که برایش نقل کرده بود که این اواخر در حوزه ی هنری که می رفته است، بعضی ها او را که می دیدند راه شان را کج می کرده اند تا با سید برخوردی نداشته باشند. حالا بعد از روز جمعه، همه چرخیدند و آوینی برایشان قدیس شد. قدیسی که عروج کرده بود و حالا می توان بر مزار او امام زاده ای بنا کرد ، بلکه نذورات و خیراتی عاید شود. آقا محسن مومنی نقل می کند که روزی هنگام وضو گرفتن در حوزه ی هنری، با آقا مرتضی بحثی می کنند راجع به جشنواره ی فجر که اتفاقاً ایشان آن سال جزو هیات داوران جشنواره بوده است و بحث می رسد به آن جا که یکی از آقایان برای اولین بار فیلمی ساخته بوده و فیلم اش مورد بی توجهی داوران قرار گرفته است و او فکر می کرده چون مذهبی است، آقا مرتضی بایستی لااقل از او دفاع کرده باشد. می گوید که : آقا مرتضی گفت: "اولاً که آقای [...] با همین فیلمش نشان داد که این کاره نیست بهتر است دیگر کارگردانی فیلم سینمایی نکند. ثانیاً عالم هنر که دنیای سیاست نیست که با داد و بی داد و هوچیگری خودت را تحمیل خلق الله کنی! نه خیر آقا باید..." . حالا آقا مرتضی رفته است و آن آقایان موسسه شهید آوینی دارند و هنوز فیلم می سازند و گمان شان از همه هم بهتر می سازند...
***
سال 65 در اوج جنگ ایران و عراق، هر چه قدر مسئولان تلاش کردند نتوانستند مانع درج خبری شوند: سرهنگ علی صیاد شیرازی، فرمانده ی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی از فرماندهی این نیرو استعفا کرد. خبر خیلی ناگهانی نبود. خیلی ها می دانستند که سرهنگ بیش از سه ماه است که تقاضای استعفا داده است و بنا به مصالحی استعفایش را قبول نمی کنند. شایعه ها هم زیاد بود، می گفتند با فرمانده هان سپاه حرف اش شده است. حتی می گفتند دعوا ها صورت فیزیکی هم پیدا کرده است و یکی سیلی به او زده است. می گفتند دیگر، می شد کاری اش کرد؟ عملیاتی ترتیب داده بودند و او را وادار به شرکت کرده بودند، عملیاتی که احتمال موفقیت اش نمی رفت. شکست سرهنگ در این عملیات بهانه ای شد تا بتوانند با گزارش های متعدد به مقامات موثر در تصمیم گیری های جنگ، خواهان تغییر در فرماندهی ارتش شوند. سرهنگ حال و روز خوبی نداشت، به شدت بدبین شده بود و درست یا غلط گمان می کرد در عملیات او را تنها گذاشتند تا شکست بخورد. شهید صالحی نقل می کند که آن ایام نماینده ی سپاه در آن عملیات بوده است و چگونه صبح با هواپیمای جنگی راهی تهران می کنند اش تا علیه سرهنگ به رئیس جمهور گزارشی دهد و عصر بی این که سرهنگ بفهمد به مقر فرماندهی بازمی گردد. در یادداشت های امیر سپهبد هست در وصف آن سه ماه که استعفایش را قبول نمی کردند که می نویسد: نه می توانستم سکوت مطلق کنم و نه می توانستم از نارسایی ها فریاد بکشم... صیاد نیز شانس این را داشت که با شهادت از این دنیا برود و در جایی بهتر از این دنیا اقامت کند تا دیگر نبیند لغو اینان را ، نبیند و نشنود که چگونه بعد از شهادت اش ، همه سعی داشتند خود را به او منتسب کنند....
***
پروکروستیس در اساطیر یونان موجودی بوده است که تختی از آهن در خانه داشته و هر که از کنار خانه اش رد می شده را دعوت به خوابیدن بر آن می کرده است. اگر قد مهمان بلند بود، قسمت اضافی اش را می بریده تا اندازه ی تخت شود و اگر قد مهمان کوتاه بود، آن قدر او را می کشیده تا قد اش همان شود که خود می خواسته است. البته هیچ کس از این تخت جان سالم به در نبرد زیرا جادوی خاصی در این تخت بود. پروکروستیس با دیدن مهمان از دور، اندازه ی تخت را تغییر می داد تا به اندازه ی مهمان نباشد. این مثال را بهروز افخمی در فیلم مرتضی و ما زده است. درست است که یونان است اما زیاده هم با حال و هوای ما غریبه نیست. زیاد هستند این روزها کسانی که تلقی خاصی از اسلام و انقلاب و متعلقات دارند و گمان می کنند که درست همین است که نزد آنان است و بس. با زور هم که شده، سعی می کنند از آدم هایی مثل آوینی و چمران، آن را بسازند که می خواهند. این است که امروز چمران آن چیزی نیست که بود. اما این هنوز پایان ماجرا نیست، روزهای سخت تری در راه است. چمران و آوینی هنوز با آن چه باید باشند فاصله دارند! چمران که سهل است. چه گوارا هم با آن چه باید باشد فاصله دارد! چه گوارا مثل چمران بوده است، بنده ی خدا خودش خبر نداشته است. چه گوارا هم خداپرست بوده است. اصلاً چه گوارا هم به تعبیری بسیجی بوده است... خدای خدایان خود به فریاد برسد. چمران و آوینی هنوز با آن چه باید باشند فاصله دارند و این فاصله را باید قطع کرد، با خشن ترین روش ها، با اره و چکش... و انگار دیگر از تزئوس هم خبری نیست تا سر راه آتن ، پروکروستیس را بر تخت بخواباند و به تخت بدوزد...این فقط از خدای خدایان بر می آید.
زیاده جسارت است...
***
1. این مطلب برای نشریه ی "نقطه سر خط" نشریه دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف نوشته شده است و در آخرین شماره ی این نشریه، ویژه ی دانشجویان جدید الورود منتشر شده است.
2.اگر چیزی از اساطیر یونان می دانم، به واسطه ی لطف آن 120 دانش آموز راهنمایی است که یک سال با ایشان اساطیر خواندیم و بس.
3. عکس مربوط به این مقاله، مربوط به سال 1356 بر مزار دکتر شریعتی است. عکس از یادنامه دکتر مصطفی چمران به کوشش دکتر یزدی انتخاب شده است. افراد از راست به چپ: دکتر ابراهیم یزدی، دکتر احسان شریعتی، دکتر مصطفی چمران