داستان کوتاه کوتاه
وقتی به صورت آفتاب سوخته و دستای پینه بستش نگاه کردم، فهمیدم که کشاورزه و توی روستا زندگی می کنه. اما وقتی نگاهم به پیپ گوشه لبش افتاد، فهمیدم که دیگه اونم یکی از همشهری های من شده.
بسیار عالی بود. به این میگن مینیمال عالی بود استاد عزیز
مصطفی انصافی
مهرزاد نژاداحمدی
محمّدعلی خبیر
اعظم شهیدی
حنانه سلطانی
تبسم غبیشی
زهرا طراوتی
علیرضا آرام