خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
داستان شعر طنز اندیشه عكس سینما،تئاتر
اخبار
17 خرداد 1388
3 خرداد 1388
31 اردیبهشت 1388
30 اردیبهشت 1388
30 اردیبهشت 1388
سینمای ایران
21 اسفند 1388
7 اسفند 1388
سینمای جهان
19 مهر 1388
10 مهر 1388
یادگارها
27 مرداد 1388
28 اردیبهشت 1388
22 اردیبهشت 1388
9 اردیبهشت 1388
25 فروردین 1388
فن هنرپیشگی
31 شهریور 1388
تئاتر
10 بهمن 1388
9 بهمن 1388
سعید نیكو رزم
7 بهمن 1388
6 بهمن 1388
20 آبان 1386

فیلم از آن دسته مصنوعات سینمایی است که با نگاه کردن به پوسترش هم می‌توان فهمید که در آن چه خبر است، ملغمه‌ای از تصادفات و تو سر و کله هم زدن‌های گریه‌دار و صحنه‌های سوزناک خنده‌دار، با موسیقی که عمدتا ریتمش از آهنگ‌های لس‌آنجلسی و ترکیه‌ای و عربی و مانند آنها دزدیده شده و روابطی که توضیح درستی بابت آنها داده نمی‌شود و شخصیت‌هایی که با یک من سریش هم به هم نمی‌چسبند. در فیلمفارسی‌های دوره سیامک یاسمی و کوشان و امثالهم، لااقل کارگردان به خودش زحمت می‌داد و یک بار قهرمان خوش تیپ ولی فقیرش را وسط یک منازعه یا مشاجره‌ای می‌انداخت تا به آن واسطه دختر پولدار قصه را نجات بدهد و قصه را شروع کند و حداقل بهانه‌ای برای معقول به نظر آمدن همراهی این دو نفر به بیننده بدهد. اما اینجا کارگردان ترجیح می‌دهد قصه را از جایی شروع کند که دختر و پسر داستان پس از دو سال نامزدی در آستانه جدایی هستند و توضیح این مسئله که اول این رابطه کجا بوده که الان آخرش است، اصلا مهم نیست. حتی چینش مناسبات توسط کارگردان طوری نیست که بیننده از خود نپرسد اساسا این دو نفر چه طور به پست هم خورده‌اند. اصلا ثروت پدر احمق تصویر شده دختر پولدار بی وفا یا همان رویا (بهنوش طباطبائی) از کجا آمده است؟ شغل رضا (گلزار) یا همان پسر فقیر با مرام چیست؟ اگر عکاس است و بعد از دو سال بیکاری تازه به استخدام نشریه‌ای در می‌آید، پس آن آپارتمان با وسایل را از کجا آورده؟ آنهمه پول و چک‌پول را که همینطور بذل و بخشش می‌کند از کجا آورده؟ مگر مشکل او برای شروع زندگی با رویا همین بی‌پولی‌اش نبوده؟ یا نکند یک عکاس ساده تازه استخدام شده یک نشریه (حتی حرفه‌ای) در ایران ماهیانه چند میلیون تومان درآمد دارد که تراول‌چک پانصد هزار تومانی را با خیال راحت هبه می‌کند؟ چرا در پایان فیلم وقتی بالاخره زحماتش به ثمر می‌نشیند از نتیجه دو سال دوندگی و انتظارش به ساده‌گی می‌گذرد؟ از دختر زبر و زرنگ نارو خورده یا همان سارا (مهناز افشار) غیر از یک تماس تلفنی که ظاهرا با مادرش است و چند دیالوگ که چند سال با هم نامزد بودیم چه چیز دیگری معلوم می‌شود؟ او این همه مهارت را از کجا آورده که حرفه‌ای‌تر از ده مامور سیا حد فاصل یک شب تا صبح ویلای همسایه را سیم‌کشی صوتی تصویری می‌کند و دوربین و میکروفون متحرک کار می‌گذارد و هیچ ردی هم برجا نمی‌گذارد و کسی هم متوجه حضور خودش یا دوربین‌هایش نمی‌شود؟ پس زمینه و سابقه آدم بد خوش تیپ پولدار یا همان مسعود (حسام نواب صفوی) و رابطه‌اش با آن زن چرا انقدر مغشوش و مبهم است؟ نکند کارگردان فکر کرده پشیمان نشدن مسعود و رویا و به عوض تغییر معشوق دادن رضا و سارا نوعی «ساختار شکنی» یا «پایان شکنی» در این‌گونه فیلمها محسوب می‌شود؟ اصلا مگر پایان بندی فیلم و تقسیم غنائم به طور مساوی بین همه، چه چیزی بیشتر از وصال فردین و دختر پولدار، و پسر ارشد حاج آقا به همراه دو برادرش و دختر یکه بزن کافه‌ای و الباقی در «خوشگل خوشگلا» دارد؟
حال فکرش را بکنید که چنین آش اعصاب خرد کنی چنان اشتباهاتی در ساده‌ترین اصول ساختار دارد که گاه حتی فضای فیلم را عوض می‌کند، مثلا در صحنه عطر پاشیدن توسط مردی که ظاهر دراویش را دارد دو نفر تمام قد در انتهای کادر ایستاده‌اند و دوربین را نگاه می‌کنند، یا در صحنه موش خالی کردن توسط رضا چند نفر از مهمانان یواشکی مشغول تماشای انجام عملیات توسط او هستند و معلوم نیست وقتی در آن لحظه صدایشان در نمی‌آید چرا چند لحظه بعد فرار می‌کنند، لابد چون کارگردان نخواسته صحنه را به خاطر سوتی سیاهی لشکرهایش دوباره فیلمبرداری کند، و سرقت‌ تیپ‌های مختلف، مثل گلزار که در اجرای لحظات کمیک به وضوح از افه‌های مهران مدیری کپی برداری کرده، و حتی شخصیت سرایدار شمالی که اکبر عبدی آن را بازی می‌کند، که به شدت مشابه شخصیت آشپزی است که خود او در فیلم «مدرسه پدربزرگها» بازی کرده بود و حتی همان تکه کلام را دارد.
جدای از این مسائل می‌توان گفت شکر خدا اگر ممیزی در ایران تا اینجا پیش آمده که براحتی می‌شود نشان داد که یک دختر و پسر بی‌ربط به هم با هم به شمال می‌روند و دو نفری یک ویلا را حالا محض انجام یک عملیات هیجان انگیز ضد عشقی برای یک هفته اجاره می‌کنند و به شکلی کاملا قابل پیش بینی در آخر هم عاشق هم می‌شوند، احتمالا تا چند وقت دیگر دور نیست که سر و کله حلقه مفقوده فیلمفارسی‌های این سالها یعنی بزن و برقص هم پیدا شود که همین حالا تا مرز ضرب گرفتن دختر روی میز و بالا و پایین پریدن پسر جلوی او و ادای اسب سواری درآوردن پیش رفته است. (فرزاد موتمن تعریف می‌کرد که حدود پنج شش سال پیش هنگام گرفتن مجوز برای فیلمنامه فیلم زیبای «شبهای روشن» به او گفته‌اند که نمایش این مسئله که یک مرد ولو استاد دانشگاه یک شب دختر تنهایی را که در خیابان پیدا کرده به خانه‌اش که تنها در آن زندگی می‌کند بیاورد امکان پذیر نیست و در نتیجه او را مجبور به حضور نفر سومی در خانه می‌کنند، او هم یک پیرزن لال را به نقش مادر پسر وارد داستان می‌کند).
لابد امروز، این روش ورود کارگردانان گمنام ما به سینماست. در دوره‌ای که استعدادهایی مثل محسن امیر یوسفی و حمید نعمت الله و دیگرانی از این دست به جرم فیلم «برفوش» نساختن باید چهار سالی یک فیلم بسازند، حتما مطمئن‌تر است که کسی که می‌خواهد در این عرصه پیشرفت کند یک فیلم جنگی کمدی الواتی نسبتا گران یا کمدی رمانتیک آپارتمانی نسبتا ارزان با چند ستاره بسازد تا پولساز بودنش ثابت شود و تازه بعد از آن اگر کارگردان توانست از پس این مرحله بر بیاید و به حیات هنری‌اش! ادامه بدهد بنشینیم و منتظر بمانیم تا معلوم شود واقعا چیزی در چنته دارد یا نه. تاسف برانگیز اینکه گویا شهرام شاه حسینی کارگردان فیلم، برای یکی از فیلمهای کوتاهش از جشنواره فجر سیمرغ بلورین گرفته است. واقعا ساختن یک فیلم خوب متوسط که صرفا به قصد گیشه هر چه موفق‌تر تولید نشده، بلکه هم درصدی از کیفیت ساخت و هم در عین حال تا حدودی کسب رضایت تهیه کننده در برگشت سرمایه را در نظر گرفته، کار سختی است؟

نظرات

عالی بود

9 بهمن 1388 ساعت 15:01 | ساسان محمدی |  بدون email | بدون آدرس وب

کلاغ پر=شعور مخاطب پر فیلمی که حتی ارزش نقد کردن هم ندارد و افسوس بابت هزینه های چنین پروژه ای................

22 آبان 1386 ساعت 11:04 | maryam |  merymadlan@yahoo.com | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: