ساختار به تناسب موضوع
داستان «آرزو» از نظر ساختاری ترکیبی است از دو زمان. موقعیت راوی و مناسبات عاطفی او با آرزو قبل از وقوع حادثه و موقعیت تراژیک وی بعد از وقوع آن.
در کل، روایت داستان وصف لحظاتی است که راوی، پریشان و مستاصل با کنار زدن آوارها به دنبال آرزوی از دست رفته ی خویش است. تداعی ها و بازگشت به گذشته در ذهن راوی، تکه تکه ساختار داستان را شکل می دهد.
رفت و برگشت در زمان و مکان آنگونه که در آرزو شاهدش بودیم به خاطر ویژگی منحصر به فردش (حل نسبی مشکل زمان در داستان کوتاه) مدتهاست که مورد استفاده ی کوتاه نویسان جهان قرار گرفته و حالا پس از سالها تجربه، مخاطب امروزی به راحتی با آن ارتباط برقرار می کند. استفاده از روش فوق بیشتر زمانی به کار می آید که طرح داستان در فاصلهی زمانی نسبتاً بلندی اتفاق می افتد و روایت خطی به خاطر محدودیت هایش توان انتقال حس لازم را ندارد. البته باید در نظر داشت که این روش، سختیها و محدودیت های خاص خودش را دارد و استفاده از آن به تجربه بسیار نیازمند است. چرا که از یک سو، نویسنده باید از خیل حوادث گذشتهی شخصیت، دست به انتخاب بزند و آنهایی که بیشترین ارتباط را با داستان دارند انتخاب کند و از سویی بتواند با چیره دستی فراوان، فواصل زمانی حوادث را به گونه ای پر کند که مدت زمان طولانی -منظور زمان روانی داستان است- باعث از بین رفتن وحدت حس خواننده نشود.
به نظرم انتخاب این روش به تناسب موضوع و طرح حوادث در «آرزو» به درستی انجام شده و نویسنده با در هم دوختن این دو وضعیت به خوبی موفق به انتقال حس لازم شده است.
جنگ، نابودگر آرزوهاست.
انتقال تم در داستان آرزو تا اندازه ی زیادی وابسته به ساختار مناسب داستان است. یعنی کنار هم قرار گرفتن وضعیت «آ» (هر آنچه مربوط به مناسبات عشقی شخصیتهاست) در کنار وضعیت «ب» (هر آنچه به بعد از حادثه مربوط می شود) خود بیان کنندهی تم یا تز داستان است.
نویسنده، برای به تصویر کشیدن قدرت ویرانگری جنگ از عنصر «عشق» استفاده کرده. به نظرم در این گونه داستانها یک رابطهی دوطرفه وجود دارد. هر قدر نویسنده در ساخت شخصیتها و خلق مناسبات بین آنها قوی تر عمل کرده باشد، لحظهی جدایی و ویرانی برای مخاطب سخت تر، و حس همذات پنداری و تاثیرگذاری بیشتر است. در «آرزو» اگر چه روابط آرزو و علی در همان فاصلهی کوتاه داستان به خوبی و شفاف تصویر شده اما در کل، داستان آنقدر ها ما را تحت تاثیر قرار نمی دهد. من به این موضوع زیاد فکر کردم و درست و غلط نتایجم را در حد یک نظر رها می کنم.
اول اینکه اینگونه ساختار در کنار مزیت هایش، فاقد عنصر «اوج گیری» حوادث است یا لااقل در این داستان این اتفاق نیفتاده. دلیلش روشن است. اینکه داستان در زمان واحد روایت نمی شود. نقطهی اوج این داستان کجاست؟
(بایدتوجه داشت که نداشتن نقطهی اوج، اشتباه یا ضعف محسوب نمی شود کما اینکه داستانهای مطرحی سراغ داریم که اینگونه نگاشته شده اند. منظور ، دلایل کم اثر بودن داستان است)
دومین دلیل که به نظرم مهمترین آنهاست، محدودیت ظرف زمانی داستان کوتاه (با هر روش موجود) برای نمایش و پرداخت مو به موی یک رابطهی عشقی است. همیشه به این فکر کرده ام که اگر مثلاً داستانی مثل تایتانیک را قرار بود در قالب یک داستان کوتاه ببینیم چقدر مسخره می شد! تمام قدرت و جذبهی آن صحنهی پایانی تایتانیک (صحنهی پایین رفتن جک به زیر آب) به خاطر بافت ریز و مینیاتوری حوادثی است که زنجیر وار ما را به آن لحظهی اوج هدایت می کنند. در آن لحظه، مخاطب همه چیز را دربارهی آنها می داند چون لحظه به لحظه با آنها زندگی کرده. بنابراین باید به او حق داد که در آن صحنه ی خاص حتی اشک بریزد.
و آخر اینکه، اگر چه شروع داستان خوب و گیراست اما وزنهی توقعی که ایجاد می کند به نسبت آنچه دربارهی آرزو و علی می خوانیم سنگین تر است و ماجرای ساده و آشنای علی و آرزو آنقدرها نتوانسته آن انتظاری که شروع داستان ایجاد کرده را پاسخگو باشد و خواننده در پایان درمی یابد می بایست به همان ماجرای کفش ها قناعت کند.
ظرافت در انتقال
توانایی نویسنده در انتقال صحنه ها و تداعی خاطرات ستودنی است. برش ها آنقدر نرم و به قول سینمایی ها «دیزالو» گونه صورت می گیرد که گاه خواننده پس از چندین جمله متوجه انتقال به گذشته می شود. این درهم آمیختگی ها با وضعیت آشفته ی ذهنی علی کاملاً سازگار است. مثل این صحنه ها :
نشسته بودم و سنگها و آجرها را دیوانه وار به اطراف میانداختم. گوشهی یک تکه آهن به دستم گرفت و خون ریخت روی سنگها و آجرها....
خون بدجوری از دماغم بیرون میزد و روی پیراهنم میریخت...
.. ولی من به کارم مشغول بودم. داد زد، توجه نکردم. فحشم داد، چیزی نگفتم. دو دستی زد روی صورتم..
آخ که چقدر صورتم درد میکرد...
رفتم. بابا داد زد: «صبر کن پسر! خطرناکه.» مامان گفت: «علی! کفشهات رو نپوشیدی....
کفشها را آورده بود. اول کمی مِن مِن کرد، بعد دستهایش را جلو آورد.
معتقدم «آرزو» اغلب انتظارات یک داستان کوتاه را برآورده. اگر با عینک واقع بینی –و نه ایده ال گرایی- به آرزو نگاه کنیم می بینیم داستان در مجال اندک خود، توانسته پیام خود را منتقل کند. مگر نه اینست که داستان کوتاه در یک فاصلهی زمانی کم، به موقعیت انسانهای بحران زده و گرفتار در دامان حوادث روزگار می پردازد؟ از این منظر، ما در «آرزو» به تماشای انسانهایی می نشینیم که هیولای شوم جنگ، گذشته، آینده، رویاها و آرزوهای آن ها را به کام خود کشیده و نیست و نابود کرده. در این بین نباید از توصیفات خوب نمایشی داستان غافل شد. اغلب، آنچه از شخصیتها و حوادث در داستان می دانیم بواسطهی رفتارها و گفتارهای نمایشی آنهاست و برای هر داستان نویسی که یکبار این شیوه را تجربه کرده باشد پیداست که چه عرق ریزانی پشت آن نهفته است.