از این پس قصد داریم هر ماه، از میان داستان های کوتاه منتشر شده در سایت، یکی را به عنوان بهترین داستان ماه انتخاب نماییم. به امید آنکه داستان های ارسالی، از سطح بالاتری برخوردار باشند.
وقتی که آرزو قد کشید
«آرزو» داستان یک عشق است. عشق پاک دوره جوانی که معصومانه است، اما مورد قبول بزرگ تر ها قرار نمی گیرد. چون معیار انتخاب و نوع حرکت، به گونه ای است که با دنیای بزرگ تر ها نمی خواند.
راوی داستان، علی، شخصیت دوم داستان است. اوست که روایت می کند و از دختری که دوست داشته می گوید. آرزویی پرپر شده.
علی با دادن هدیه ای به آرزو – یک جفت کفش- ناخواسته باعث می شود محبوبش مورد هجمه و تحقیر زن پدر قرار گیرد. طوری که آرزو با بازگرداندنش می خواهد خود را مبرا کند از شبهه. اما علی حاضر به پس گرفتن هدیه ای که داده نیست.
بزرگ تر ها آن دو را مورد تهاجم قرار می دهند. پدر علی او را می زند، به خاطر اینکه بخشی از پول کفش را از اندوخته خانه برداشته و زن پدر، آرزو را می زند چون هدیه ای ناشناس به خانه آورده. هر دو زیر ضربات بزرگ تر ها جسم و روحشان آسیب می بیند و بمباران، تهاجم بیرونی دیگری است که پیکر آرزو را می درد و روح علی را.
برهنه پایی نماد ورود به آستانه ای مقدس است. در داستان می بینیم که آرزو، هدیه علی را –کفش- در دست می گیرد و برهنه پا برمی گردد. بعد ها او به شهادت می رسد. طوری که علی آرزو می کند ای کاش او کفش ها را می گرفت و سرگردان کوچه ها می شد و با به شهادت رسیدنش آرزو به دنبال او می گشت.
داستان از نظر نثر و زبان، روان و با مخاطب، ایجاد ارتباط می کند و پل های ارتباطی تداعی معانی، خوب و به موقع آمده اند.
اما طرح داستان می توانست فنی تر باشد. بمباران یک عامل تصادف است. به جای آن زلزله یا تصادف با ماشین هم می توانست باشد. مگر آن که روی درونمایه اثر که شهادت است، تاکید بیشتری بشود.
در جایی که آرزو و علی روبروی هم قرار گرفته و بینشان دیالوگ برقرار می شود، کشمکش بیانی مقداری طولانی است. می توانست کوتاه تر شود. ضمنا معلوم نمی شود هدیه چرا کفش است؟ به خاطر چه کفش و نه هدیه ای دیگر؟!
تصویر پایانی هم از آن جهت کارساز است که با پیام و درونمایی همخوان و هم جهت است.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
آرزو یک شبه به مدارجی می رسد که علی سال ها باید چراغ به دست بگردد تا بیابد و آن چیزی نیست جز شهادت که آرزو و آرزوها را مبرا و به کمال می رساند.
_ داستان آرزو، نوشته دکتر توحید عزیزی