• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

منثورات


طالع نحس

4 آبان 1385

جمال اَرکوت از طنزپردازان و روزنامه نگاران معاصر ترکیه است که دارای قلمی روان با زبانی ساده و عامیانه است. وی حتی در برخی از نوشته های خود از لهجه های مردم شرق ترکیه نیز استفاده می کرد. شهرت وی مرهون ستون طنزی بود که در روزنامه پرتیراژ GunAydin به چاپ می رسید و با نام مستعار Kara Ilan (مار سیاه) کار می شد. بعد از مدتی دیگر آثار وی نیز مورد توجه و تحسین قرار گرفت.
وی از نویسندگان چپگرا ترکیه بود. طنزهای وی معمولا به مشکلات اجتماعی و سیاسی ترکیه می پرداخت و با قلم نیش دار خود طنزهای سیاهی را خلق می کرد که به نگون بختی ترک ها زیر سایه بی عدالتی و فقر اشاره داشت و همیشه معتقد بود که: «ما می توانیم این پیشانی نوشت سیاه را با مبارزه فکری و سیاسی از مردم ترکیه تا ابد از بین برد.»
وی 22 آگوست 1933 در شهر کارس واقع در شرق ترکیه به دنیا آمد و 8 اکتبر 1984 به دست راستگراهای افراطی ترور شد و او را در زادگاهش به خاک سپردند.
نوشته زیر ترجمه یکی از آثار جمال اَرکوت است از کتاب «گور مرا یک وجب بیشتر بکَنید».

طالع نحس

حالا که همه جا تاریک شد و من چند لحظه ای وقت دارم، می خواهم برایتان مطلبی را بگویم که تقریبا مرور زندگی شخصی ام است. راستش را بخواهید من همیشه از زندگی ام راضی بوده ام و گلایه و شکایتی نداشته ام ولی این دلیل نمی شود که حتما زندگی ام تماما شیرین بوده باشد.
من در یکی از روستاهای توابع ایقدیر (شرق ترکیه) به دنیا آمدم و از همان ابتدا طالع نحسی بر پیشانیم خورد ولی من ناراضی نبودم. مادرم سر زا عمرش را داد به شما و خدا را شکر که این اتفاق برایش افتاد چون وقتی به دنیا آمدم چشمانم سبز بود و متاسفانه نه پدرم و نه مادرم چشمان سبزی نداشتند و همان بدو ورودم به این جهان، مرا متهم به حرامزادگی کردند و کلی لعن و نفرین به روح مادر بیچاره ام. خوشحالی پدرم در جا تبدیل به نفرت شد.
سالگرد تولدم بود و کم کم حرامزادگیم داشت فراموش می شد که آفت کل مزرعه مان را زد و پدرم برشکست شد. حالش خوب بود. شش ماهی هم می شد که ازدواج کرده بود با یک دخترک چشم سبز 15 ساله. نمی دانم چه طور شد که افتاد به دام اعتیاد و مدام می کشید. بعد از دو سال اعتیاد مرد، آن هم نه از درد اعتیاد بلکه رفت زیر تریلی وقتی که می خواست آشغالی را از روی جاده بر دارد. پدر من خیلی به تمیزی حساس بود.
بالاخره من ماندم و زن پدرم و دخترش که تازه به دنیا آمده بود به نام سلما. بچه شیرینی بود. آن موقع ها معنای سیاه بختی را نمی فهمیدم به خاطر همین ذاتا راضی بودم و از هیچ چیز رنجیده خاطر نبودم. 10 سالم بود که زن پدرم با مردی ازدواج کرد که دو پسر داشت و دو دختر. دختر کوچکترش که آلما بود، سه سال از من کوچکتر بود. از همان اول مهرش به دلم افتاد و عاشقش شدم. 16 سالم که شد حصبه زن پدر و آلما را از من گرفت. یک چشم من هم کور شد و سلما هم کر. تا اینجای زندگی راضی بودم . گلایه خاصی نداشتم و شاکر خدا بودم و هستم.
18 سالگی عاشق دختری شدم چشم آبی، راستی یادم رفت بگویم که هر چه سنم بیشتر می شد رنگ چشمم سیاهتر می شد و تازه در سن 20 سالگی آن تهمت بزرگ را از دامن مادرم پاک کردم و دکترها گفتند که یک جهش ژنتیکی باعث شده که رنگدانه چشمم تغییر رنگ دهد و تازه از تهمت حرامزادگی هم خلاص شدم البته تا آن موقع دو سال بود که با گوندوز ازدواج کرده بودم و ذاتا دیگر حلالزاده شده بودم.
راستش را بخواهید بعد از دوسال رابطه زناشویی و کلی دوا و درمان بچه دار نشدیم و از هم طلاق گرفتیم. کمی سخت بود ولی چیزی نبود که بخواهد مرا از زندگی سیر کند یا به ناشکری بیاندازدم.
دو ماه نگذشته بود که از دختری خوشم آمد و بعد از کلی عجز و التماس بعد از سه ماه دیگر با هم ازدواج کردیم. پدرش مخالف بود ولی به خاطر دخترش رضایت داده بود. در رسم و رسوم آنها ازدواج با غیر فامیل بسیار بد بود و مایه سیاه بختی ولی پدرش در برابر تمامی آنها ایستاد. بالاخر قرار شد ازدواج کنیم. تازه داشتم شیرینی زندگی را مزمزه می کردم تا اینکه روز عقدمان گوندوز با شکم بر آمده، آمد مجلس عقدکنان و گفت که حامله است و آن بچه من است. عقد به هم خورد و شدم سنگ روی یخ. راستش را بخواهید خم به ابرو نیاوردم و خدا را شکر کردم.
دو ماهی هم از گوندوز مراقبت کردم تا بچه به دنیا آمد. البته هیچ وقت نفهمیدم که چرا گوندوز آنقدر دیر به من اطلاع داده بود ولی به هر جهت بجه به دنیا آمد. فکر می کردیم تمام دنیا را به ما داده اند و ما خوشبخترین زوج روی زمین هستیم تا وقتی که بچه را بغلم دادند. خدا را صد هزار مرتبه شکر. کلا من اهل شکایت نیستم و نه آن موقع شکایت کردم و نه الان می کنم. پسرمان یک دست نداشت و پاهایش هم عجیب غریب بود. از زانو به هم چسبیده بودند. پنج بار عمل کردیم و کلی پول برای فیزیوتراپی دادیم تا پاهایش درست شود و تقریبا کل زندگی مان را صرفش کردیم.
من کارگر کارخانه سموم شیمیایی بودم و آهی در بساط نداشتم. ناچار از چند نفر قرض کردم حتی از نزول خورها. یک سال فیزوتراپی باعث شد تا بتواند در دو سالگی راه برود البته لنگ لنگان. خوشحال بودیم و واقعا خدا را شکر می کردیم. تا آن روز که گوندوز داشت اتو می کرد. دلم برایش تنگ شد و عشقم گل انداخت و از سر کار به او زنگ زدم وقتی صحبتمان تمام شد، فهمیدیم که پسرمان از سرجایش راه افتاده آن هم لنگ لنگان و اتو را چسبانده به صورتش. بردیمش دکتر. سوختگی درجه سه بود. بچه جزغاله شده بود. یک هفته بیشتر دوام نیاورد و دو هفته بعد از راه رفتنش مرد.
باید بدانید که رضایتم به جای خود باقی بود. گفتم دو روز زندگی ارزش عجز و ناله ندارد. ولی گوندوز تاب و تحمل این مصیبت را نداشت. حالش خیلی بد بود و مدام هزیان می گفت. دکترها قرص اعصاب تجویز کردند. سالگرد ازدواجمان برایش یک گردنبد و یک سبد گل خریدم و رفتم خانه. می خواستم سورپرایزش کنم ولی او پیش دستی کرده بود. وارد خانه که شدم دیدم که از سقف خانه آویزان شده. او خودش را دار زده بود. نامه ای هم برای من گذاشته بود و گفته بود که دیگر تحمل زندگی را ندارد و آن پسر هم پسر من نبوده و از رابطه نامشروع با پسر عمویش به دنیا آمده بود. راستش را بخواهید خیلی ناراحت شدم. اصلا تصور چنین چیزی را نمی کردم ولی تازه فهمیدم ناقص الخلقه بودن بچه مان البته بچه شان بخاطر رابطه فامیلی بوده ولی چه می شد کرد؟ باید زندگی می کردم و راضی بودم. زندگی است دیگر باید تمامش کرد.
دیگر 25 سالم بود. تا 30 سالگی را هم مجرد گذراندم و بالاخره با بیوه زن 40 ساله ای ازدواج کردم، آن هم عاشقانه و رومانتیک. کلی برای هم می مردیم. بچه دار هم نشدیم چون من عقیم بودم. البته عقیم شده بودم آن هم بخاطر کارم. سموم شیمیایی باعث شده بود تا دیگر هرمون های مردانگی ام کار نکنند. اصلا ناراحت نشدم و راضی بودم. 34 سالم بود که سرطان گرفتم و 35 سالگی مردم. هیچ کس سر قبرم نیامد جز زنم و گورکن. البته بعد از من طلبکارها به سراغ زنم آمدند و همه دار و ندارم را با خود بردند و زنم مجبور شد به گدایی بیافتد، آخر عمری.
البته راضی ام و شکایتی هم ندارم حتی وقتی کافور در غسالخانه تمام شد و در نهایت قبرم هم کوچک بود که به زور مرا در آن چپاندند هم چیزی نگفتم ولی دیگر دارم دیوانه می شوم چون زانویم می خارد و من نمی توانم آن را بخارانم.
خدایا شاکی ام. بابا دیگه صبرم تموم شده. نمی تونم دیگه دووم بیارم. ای هوار ای داد. دِ بیاین سوالاتون رو بپرسید ببرید من رو. اصلا ببرید جهنم دیگه خسته شدم. بابا من شاکیم ....

جمال اَرکوت

نظرات

خیلی قشنگ بود

14 شهریور 1387 ساعت 21:50 | سو |  بدون email | بدون آدرس وب
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

منثورات

پایانِ پنجم!

پایانِ پنجم!

ارژنگ حاتمی


منثورات

شیشه های با بخار

شیشه های با بخار

حسین ناژفر


منثورات

ماخولیای شوهری

ماخولیای شوهری

لیلا باقری


منثورات

پدر خانواده

پدر خانواده

مهدی فرج الهی


منثورات

زهی خیال باطل!

گذری به مترو

زهی خیال باطل!

ابوالفضل اقبالی


منثورات

مستاجر عرب

کاری لوح ماتور(61)

مستاجر عرب

حسین ناژفر


منثورات

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

فیلمنامه ی کوتاه طنز با موضوع تحریم

وقتی آقای خانه تحریم می شود!

ارژنگ حاتمی


منثورات

خانم سیبیلو!

کاری لوح ماتور(60)

خانم سیبیلو!

حسین ناژفر


منثورات

ممنوع التصویرها

کنکور آزمایشی- فرمایشی لوح 8

ممنوع التصویرها

ارژنگ حاتمی


منثورات

گردی زمین

گردی زمین

مهدی فرج الهی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft
مطالب این سرویس

پایانِ پنجم!


شیشه های با بخار


ماخولیای شوهری


مجلس آرام


پدر خانواده


شاعر می‌شود!


زهی خیال باطل!


مستاجر عرب


وقتی آقای خانه تحریم می شود!


خانم سیبیلو!


ممنوع التصویرها


گردی زمین


محبت نصفه نیمه


کدام رگتان باد کرده است؟


وقتی گاز می گیرد!


گلوله محافظه کار


عادت زشت


عشق تو بلانسبت خرم کرد!


هاسپیتال گوربه‌گوری


مراقب جان‌هایت باش بابا خلیل


جناب عزراییل، سلام!


کشیده 900 متری


انتخاب رشته


مرکز کشور جم


کاری لوح ماتور(58)


نامه‌های زیر در حیاط


سعدی آوانگارد می شود!


زندگی هنری یک مدل!


یار مهربان


نسل پدرسوخته