قطار به ایستگاه مه آلود رسید. غریبه پیاده شد. شنیده بود که در این شهر به گذشته افراد اهمیت نمی دهند. چند قدمی پیش نرفته بود که دو مرد خاکستری پوش به سویش آمده، او را به اتاقک پذیرش بردند.
وقتی از اتاق بیرون آمد، کاغذی به نشانه مجوز اقامت در شهر در دست داشت. در حالی که نام خود را هم از یاد برده بود...