خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
19 اردیبهشت 1387

خلاصه کتابهای 1تا 5 از عرفان نظر آهاری،

موسسه انتشارات صابرین

 

1_ در سینه ات نهنگی می تپد

 

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم. بنایش را من بالا نبردم. دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود وپرداخته، ودیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آ ویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود.
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمیدهد، درها را خودش می بندد و، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه همه چیز.
قلبم کاروانسرایی قدیمی است همه می آ یند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند. که مسافر خانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند. کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک وکسی می آمد و مقیم می شد می آمد و زندگی می کرد سالهای سال شاید.

هر بار که مسافری می آید، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیلها را پر از عشق، هر بار دل می بندم وهر بار فراموش  می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.
نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می کند. بیرونش می برد. ومن هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را، خالی خالی.
وروزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود، با صلابت و سنگین وسخت. آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت وآن روز، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.

 

 ***


 

2_ لیلی نام تمام دختران زمین است

 

لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. دانه ها عاشق بودند، دانه ها  توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود، دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت، خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار تر ک خورده را از شاخه چید ومجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است کافی است انار دلت ترک بخورد.

 

***

 

3_ من هشتمین آن هفت نفرم


سهراب نیستم وپدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ابی تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد ومن نوشدارو ندارم.
پدرم وصیت کر ده است که هر گز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است زخم در پهلو و تیر درگرده خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان وکسان. زیرا درد است که مرد می زاید  و زخم است که انسان میآفریند.
پدرم گفته است قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست . پس زخمهایت را گرامی بدار.
زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست . ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بودکه  اوهر که را  دوستر دارد، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد.
زخمی بر پهلویم است وخون میچکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را واین رقص  خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم، چوب نیستم، خشت و خاک نیستم، که انسانم...
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی
خدایی نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرا می اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است. میراث پدر علیه السلام!

 

***


4_ پیامبری از کنار خانه ما رد شد

اسباب او پیامبری بود که کتاب نداشت. معجزه ای هم.
رسالت او تنها خوشه ای گندم بود که خدا به او داده بود. خدا گفته بود: دشمنانند که معجزه می خواهند، معجز ه ای که مبهوتشان کند. دوستان اما تنها با اشار ه ای ایمان می آ ورند و این خوشه های گندم برای اشاره کافیست. پیامبر، کوی به کوی و شهر به شهر رفت و گفت: ای مردم، به این خوشه گندم نگاه کنید. قصه این گندم قصه شماست که چیده می شود و به آسیاب می رود تا ساییده شود و پس از آن خمیری خواهد شد در دست های نانوا و می رود تا داغی تنور را تجربه کند؛ می رود تا نان شود مائده مقدس سفر ه ها.
آی مردم شما نیز همان خوشه های گندمید که در مز رعه خدا بالید ه اید. نترسید از این که چیده می شوید، خود را به آسیابان روز گار بسپارید تا در آسیاب دنیا شما را بساید، تا درشتی هایتان به نرمی بدل شود و سختی هایتان به آ سانی.
خداوند نانوای آدمهاست. خمیرتان را به او بدهید تا در دستهایش ورزیده شوید، خدا بر روحتان چاشتی درد ونمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛ طاقت بیاورید، طاقت بیاورید تا پرورده شوید. وکیست که نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ این سنت زندگی است. اما زیباتر آن است که با پای خود به تنورش در آیید و بسوزید، نه از سر بیچارگی و اضطرار، که از سر شوق و اختیار.
پیامبر گفت: صبوری کنید تا نان شوید؛ نانی که زیبنده سفره های ملکوت باشد. صبوری کنید تا نان شوید؛ نانی که به مذاق خدا خوش آید.

هزاران سال است که نان در سفره آ دمی است تا به یادش آورد قصه خوشه های گندم وآسیاب و تنور را... قصه نان پختن، نان قسمت کردن، نان شدن را...

 

 ***

 

 

5_ جوانمرد نام دیگر تو


آن پیر مرد همیشه خاموش بود وهرگز سخن نمی گفت. اما آن روز سخن گفت، آن روز که جوانمردان از او درباره ی خدا پرسیدند. درباره آنکه چگونه می توان خدا را به دست آورد.
پیرمرد گفت: خدا هر روز چیزی به شما می دهد تا شما را از سر خویش باز کند. تا خود را به شما ندهد. اما شما به هیچ به هیچ به هیچ چیز مشغول نشوید
بروید و با خدا مصر باشید تا شما را به چیزی  از سر خود بازنکند
از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند شوید
پیرمرد این را گفت و خاموش شد و جوانمردان رفتند...

نظرات

سلام. فقط مصاحبه ای از خانم نظرآهاری در سایتم گذاشته بودم و هیچ شناختی از آثار او نداشتم. اما... در اولین برخوردم با کتاب های او دوره کامل آثار ایشان را تهیه و مطالعه کردم. خیلی حای دست مریزاد دارد.
در آثار این خانم خدا موج می زند. یاد استادشان قیصر عزیز گرامی!

21 اردیبهشت 1387 | اسماعیل غلامی حاجی آبادی |  smaiel@gmail.com | آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: