29 اردیبهشت 1392
کاغذ دارم. خودکار هم هست. داستان جنگ میخواهم بنویسم. «شخصیت» میخواهم. باید یکی دست و پا کنم. همین حالا باید دست به کار شوم؛ یک بچه به دنیا بیاورم. یک پسر کاکل زری، چشم عسلی. دختر باشد به دردم نمیخورد...
9 اردیبهشت 1392
حمیدرضا شاهآبادی نویسندهی کتابهای موفق دیلماج، لالایی برای دختر مرده و اعترافات برای غلامان است؛ آثاری که مورد تحسین منتقدان و برگزیدهی نزدیک به بیست جایزهی ادبی شدهاند. رمان لالایی برای دختر مرده در فهرست کتابهای برگزیدهی کتابخانهی بینالمللی مونیخ معرفی و از سوی منتقدان داخلی نیز به عنوان بهترین رمان نوجوان دههی 80 انتخاب شد. اما شاید جایزهی شهید حبیب غنیپور برای کتاب اعترافات برای غلامان برای نویسنده، ارزش دیگری داشته باشد. این جایزه را شاهآبادی از دست امیرحسین فردی دریافت کرد.
27 شهریور 1391
میگفت: «ایستاده بودیم کنار تابوتها. همین تابوتهایی که پرچم سهرنگ رویش کشیدهاند. خودمان دیدیم. روی تابوت نوشته بود «شهید سیدمحمد هاشمی». تابوتها را کنار هم چیده بودند...
13 شهریور 1391
کلاه لبهدارش را روی تختِ گوشهی اتاق انداخت. به طرف یخچال رفت. پارچ آب را برداشت. سر کشید. پارچ را سر جایش گذاشت. در یخچال را بست. نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
ـ یک ساعت دیگر، اوف!... روزهای تعطیل چه کُند میگذرد!
27 شهریور 1391
صدایش کمی بالا رفت و برافروخته به پدر گفت: «یک روز آمدی و گفتی روبنده نینداز، حجاب اختیاری شده، گفتم چشم. فردا آمدی و گفتی پیچه نبند، دولت به ادارهجاتیها سخت گرفته، گفتم چشم. یک روز دیگر آمدی و گفتی چاقچور نپوش، از این جورابهای ساق بلند ماشینی به پا کن، گفتم چشم؛ ولی به فاطمه زهرا با کفن از این خانه بیرون میروم، بیچادر نمیروم.»