خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 دی 1386

 بر تاریخ پر فراز و نشیب این مرز و بوم، نامی بلندآوازه سایه افکنده است. امیر عزّت و استقلال ایران،  که به حق "امیرکبیر" نام گرفته است. بزرگمردی که جان بر سر اعتلای میهن نهاده و در راه سرافرازی وطن، تا بدین حد کوشیده است. رادمردی که رگ بریده اش گواه استقلال خواهی و میهن دوستی اش بود. از او چگونه یاد کنم که هر برگ از زندگی اش، خود کتابی مفصل است. از تلاشش در راه رشد فرهنگ و دانش بنویسم؟ از استعمارستیزی اش؟ از اصلاحات اقتصادی اش؟ از نظم نظامی اش؟ از شوق خودکفایی کشورش؟ از مبارزه با فسادش؟ از عدالت قضایی اش؟ از مردم دوستی اش؟ از دینداری اش؟ و یا از …؟سالگرد شهادت امیر(20 دی 1230 ه.ش) بهانه ای شد تا گوشه ای از زندگی پربارش را به تصویر کشم. باشد که با شنیدن نامش، تنها به دارالفنون بسنده نکنیم!

 §         "کربلایی قربان" در دستگاه میرزا بزرگ قائم مقام، سمت آشپزی داشت. کودکش نیز در خدمت به این خاندان، مشغول بود. گویند وقتی برای فرزندان قائم مقام ناهار می آورد؛ به بهانه ی باز بردن ظروف، جلوی حجره می ایستاد تا به درس معلم گوش فرا دهد. روزی قائم مقام به امتحان پسرانش پرداخت. هرچه پرسید، جوابی نگرفت اما فرزند آشپز که "کربلایی محمد تقی" نام داشت، به سؤالات پاسخ داد. قائم مقام از او پرسید: تو کجا درس خوانده ای؟ پاسخ داد: هنگامی که غذای آقازاده ها را می آورم، ایستاده گوش می کنم. قائم مقام انعامی به او داد. نگرفت و گریست. به او گفت: چه می خواهی؟ گفت: به معلم امر فرمایید درس آنها را به من نیز بیاموزد. قائم مقام دلش سوخت و به معلم دستور داد که به او نیز بیاموزد. کربلایی محمدتقی، کودکی و نوجوانی اش را در دستگاه میرزا بزرگ و میرزا ابوالقاسم قائم مقام که هر دو وزیر عباس میرزا(شاهزاده ی اصلاح طلب ایرانی) بودند، گذراند. در این محیط رشد کرد و فن نویسندگی را از میرزا ابوالقاسم قائم مقام به خوبی فرا گرفت و "میرزا محمدتقی" نام گرفت. استعداد درخشان او از چشمان تیزبین قائم مقام، پنهان نماند و بدین طریق در امور کشوری وارد شد...

 §         پس از قتل گریبایدوف فرستاده ی روسیه برای اجرای عهدنامه ی ترکمنچای بدست مردمی که احساسات مذهبی شان برانگیخته شده بود، هیأتی از سوی عباس میرزا به منظور عذرخواهی رسمی رهسپار روسیه شد. در مسیر پایتخت روسیه، هیأت اعزامی امکان یافت از برخی شهرهای روسیه خصوصاً شهرهای صنعتی آن بازدید کند. در این شهرها بود که ایرانیان؛ تأسیسات عظیم نظامی، صنعتی، فنی و علمی روسیه عهد نیکلا را مشاهده کردند. 11 ماه اقامت در روسیه، 11 ماه مشاهده ی بی وقفه عظمت صنایع و پیشرفت های فنی و علمی روس ها و نیز آشنایی با نظام اداری مدرن آنها، بی شک هیأت ایرانی را تحت تأثیر قرار داد. میرزا محمدتقی در میان گروه اخیر بود. منشی جوانی که بیست سال بعد به هنگام برتخت نشینی ناصرالدین شاه، آغازگر اصلاحات در ایران شد. 

§         در سال 1264 ه.ق پس از مرگ محمدشاه، کشور با تهدیدهای مداوم داخلی، شورش های پی در پی بابیان، شورش خونین سالار و ناآرامی های منطقه ای روبرو بود. میرزا محمدتقی که آن روزها وزیر نظام آذربایجان بود؛ با از بین بردن مدعیان، ناصرالدین شاه را در تهران بر تخت سلطنت نشاند. خدمت و صداقت وی باعث شد تا شاه او را به عالی ترین لقب و منصب کشوری یعنی "اتابک اعظم امیرکبیر" ملقب کرد و از آن روز امیرکبیر، صدر اعظم ایران و مسؤول امور کشوری و لشگری شناخته شد. حسن خدمت و اتخاذ تدابیر و تصمیمات عاجل در حل و عقد معضلات و مشکلات مملکتی، مورد توجه ناصرالدین شاه واقع گردید و هر روزی که از صدارت وی می گذشت، شاه بیشتر به او ابراز صمیمیت می نمود تا آنجا که پس از 4 ماه، شاه تصمیم گرفت خواهر خود عزت الدوله را به عقد امیرکبیر درآورد. اما ای کاش امیر می دانست:

« چو محرم شدی، ایمن از خود مباش / که محرم به یک نقطه، مجرم شود » 

§         سال 1264 ه.ق، نخستین برنامه ‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانى را آبله‌ کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله ‌کوبى، به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى ‌خواهند واکسن بزنند. به ‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى ‌شود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌ اند، امیر بى‌ درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى ‌صد و سى نفر آبله کوبیده اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌ هایتان آبله ‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر! به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى! حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى، باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد! این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه بعد، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار، شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. علت گریه ی امیر را پرسید و ملازمان امیر به او پاسخ دادند. با شگفتى گفت: عجب! من تصور مى‌کردم که پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن؛ آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش! تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسؤول مرگ شان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل، آبله نکوبیده‌اند. امیر با صداى رسا گفت: و مسؤول جهل شان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى، مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌ گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله، بمیرند. 

§         امیرکبیر که خود فردی مذهبی بود، در ارتقاء شأن و منزلت علما و روحانیون کوشید. به ویژه نقش برجسته ی او در سرکوب شورش باب و از میان برداشتن فتنه ی بابیه که با محاکمه و اعدام سیدعلی محمد باب به پایان رسید، روابط امیر و علمای دینی را بیش از پیش تحکیم کرد. در عین حال، امیر سیاستی پیش گرفت در کاستن از قدرت برخی از روحانیون، امام جمعه ها و شیخ الاسلام هایی که در افکار مردم نفوذ داشتند و مروّج کهنه پرستی و نادانی بودند و سرای آنان، مصون و جای تحصّن و بست نشینی بود. برخی از آنها وابستگی هایی هم به بیگانگان داشند. "بست نشستن" از آیین مدنی کهن بود بدین معنی که برخی از امام زاده ها، سرای مجتهدین بزرگ، مسجد شاه تهران و اسطبل شاهی از تعرّض، مصون بودند. در حکومت بی قانون ایران، مردم گاه برای احقاق حق و یا ترس از شکنجه و ستمگری حکومت، به آنها پناه می جستند. چون در این کار هم قانونی نبود، از اندازه گذشت و هر گنهکار و آدمکش و هرزه کاری، بست می نشست و کسی نمی توانست با آنان مقابله کند. بخصوص اینکه اغلب اتفاق می افتاد که آنها به خانه ی روحانیون بانفوذ پناه می بردند و روحانیون نیز، آن را وسیله ی اعمال قدرت خود در برابر دولت بکار می بردند. در واقع آن سنّت مدنی که در اصل برخی آثار نیکو داشت، تغییر ماهیت داده و مایه ی ناتوانی دولت و آشفتگی دستگاه قضایی گردیده بود. به همین دلیل امیر قاطعانه قانون بست را لغو کرد. 

§         سفیر روس در تهران به رسم ایران، آدم های عدیده جلوی خود راه می انداخت. روزی از امیرکبیر، وقت ملاقات خواست. امیر سه ساعت به غروب، وعده ی دیدار داد. سفیر آمد و امیر بیرون نیامد. سفیر مدتی منتظر ماند، خواست برود. پیش خدمت جلویش را گرفت که امیر می آید. یک ساعت طول کشید و امیر بیرون نیامد. سفیر مدتی منتظر ماند. باز یک ساعت گذشت و امیر بیرون نیامد. سفیر ناراحت از اینکه به دولت امپراطوری توهین شده، قصد رفتن کرد. امیر بیرون آمد و گفت: چه شده؟ سفیر گفت: سه ساعت به غروب وعده کرده بودید و الأن، یک ساعت به غروب است. امیر گفت: این رسم ایران است. سفیر گفت: ما به رسم خود رفتار می کنیم. امیر گفت: شما در روسیه با چند نفر راه می روید؟ گفت: تنها می رویم. امیر گفت: چرا اینجا عدّه ای نوکر جلو می اندازید؟ گفت: به رسم ایران. امیر گفت: اگر به رسم ایران راه می روید، رسم وعده ی ایرانی هم دو ساعت تأخیر دارد! 

§     امیر، دشمن سرسخت خرافات بود، مخصوصاً آنجا که وجهه ی مذهبی پیدا می کرد. دستور داده بود به جای مدیحه و مرثیه های سخیف مذهبی که از زمان صفویه مرسوم گشته بود، اشعار نغز و دلکشی بسرایند که خواص بپسندند و عوام نیز بهره مند شوند. بارها با قمه زنی به مخالفت پرداخته بود. در سال 1265 ه.ق خبری در تبریز منتشر شد که بقعه ی "صاحب الامر" معجزه کرده است. قصّابی گاوی را به کشتارگاه می برده که ناگهان گاو، بند گسیخته و به بقعه ی صاحب لامر پناه برده و وقتی قصّاب می خواسته گاو را بیرون کشد، در دم افتاده و چند قطره خون از بینی اش آمده و فوراً جان داده است و گاو از آنجا به خانه ی میرزا حسن، متولی آن بقعه گریخته است. با این معجزه، همه ی دکان ها چراغانی شد و بانگ صلوات برخاست. تهنیت گفتند که تبریز، شهر صاحب الامر شد و از مالیات و حکم حاکم، معاف است. بر روی گاو، پارچه ای از کشمیر انداختند و مردم فوج فوج می آمدند و بر سُم آن حیوان، بوسه می زدند و قیعه ی آن حیوان را به تبرّک می بردند. سفیر انگلیس نیز چلچراغی بلور برای بقعه فرستاد. از آن به بعد، همه روزه معجزه ی دیگری رو می شد که فلان کور، بینا شده. فلان گنگ، به زبان آمده و ...! میرزا علی اصغر شیخ الاسلام نیز در تبریز به اقتدار رسیده بود و از این کارها حمایت می کرد. خانه اش نیز، مأمن مجرمان و بست نشینان شده بود. امیر دستور داد شیخ الاسلام را توقیف کردند و روانه ی تهران ساختند تا زیر نظر باشد. چند تن از بازیگران آن صحنه ی اعجاز را نیز دستگیر و در تهران، به زندان انداختند تا از فن معجزه کاری دست بردارند. با این کارقاطع دولت، مردم حساب کار خود را کردند و گرفتن مالیات نیز، از سرگرفته شد. 

§      انتشار روزنامه "وقایع اتفاقیه" بدستور امیرکبیر، گام مهمی در جهت ارتقاء آگاهی مردم نسبت به اوضاع کشور بود. گرچه از لحاظ تاریخی، بعد از "کاغذ اخبار" میرزا صالح شیرازی که در زمان محمدشاه منتشر می شد، دومین روزنامه ایران محسوب می شد اما به لحاظ اهمیت هنوز هم اهالی فرهنگ، وقایع اتفاقیه را اولین روزنامه ایران می دانند. انگیزه ی نشر این روزنامه، چنین بیان شده است: « از آنجا که همت حضرت اقدس شاهنشاهی مصروف به تربیت اهل ایران و استحضار و آگاهی آنان از امورات داخله و وقایع خارجه است لهذا قرار شد که هفته به هفته احکام همایون و اخبار مملکتی و غیره را که در دول دیگر "گازت" می نامند در دارالطباعه مبارکه و غیره اطلاع حاصل نمایند و از جمله محسّنات این گازت یکی آن که سبب دانایی و بینایی اهالی این دولت علیّه است دیگر اینکه اخبار کاذبه اراجیف که گاهی بر خلاف احکام دیوانی و حقیقت حال در بعضی شهر و سرحدات ایران پیش از این باعث اشتباه عوام این مملکت می شد بعد از این بواسطه روزنامچه موقوف خواهد شد » (وقایع اتفاقیه – شماره اول – 5 ربیع الثانی 1267 ه.ق) 

§     تأسیس دارالفنون مهم ترین خدمت فرهنگی امیر به مردمان این دیار و آخرین حلقه از زنجیره ی کنش های اصلاحی او در طول 4 سال صدارتش بود که پس از تلاش ها و پیگیری های وی، تنها 13 روز قبل از به قتل رسیدنش و بدون حضورش، افتتاح شد. 8 سال پس از شهادت امیرکبیر، در سال 1275 ه.ق اولین گروه محصّلان دارالفنون به فرانسه اعزام شدند و با دانشی مدرن و نقطه نظراتی تحوّل گرایانه و کوله باری از اندیشه ی آزادی خواهی و ضد استبدادی به موطن خویش بازگشتند و بذری که امیر سال ها پیش در این سرزمین پراکنده بود، به یمن خدمات گذشته ی او در حال به ثمر رسیدن بود. و روح خفته ی مردم در پی یافتن علت عقب ماندگی این سرزمین، کم کم به طغیان در آمد و ملت ایران خواستار حقوق طبیعی خویش یعنی آزادی، اصلاحات و مشروطیت شد.  

§      تلاش های اصلاح گرایانه امیرکبیر، مدتی طولانی دوام نیافت و درحالی که سیاست خارجی مستقل امیرکبیر و تلاش های جدی او برای قطع نفوذ و دخالت روس و انگلیس می رفت تا طلیعه ی آغاز عصر نوینی در کشور شود، توطئه های نمایندگان سیاسی این دو کشور و همگامی بدخواهان پیدا و پنهان امیر با سیاست بیگانگان، به تدریج موجبات رنجش و سپس نومیدی و خشم ناصرالدین شاه را از او فراهم آورده، از صدارت اعظمی و دیگر مشاغل اداری و نظامی معزول کرده و به شهر کاشان تبعید کرد. سرانجام امیر در تاریخ 18 ربیع الاول 1268 ه.ق مظلومانه در حمام فین کاشان بدستور ناصرالدین شاه و توسط حاجب الدوله به شهادت رسید. امیر از یاد برده بود وصیت شاه قاجار به فرزندش ناصرالدین شاه را که «اگر می خواهی بر این مردم حکم برانی، آنان را گرسنه و در جهل نگه دار!» اما امیر به رفع فقر اندیشید، به گسترش علم، به تربیت متخصصین و به ...! جهل مردم آن روزگار نیز سنگی بود که شمشیر قتل امیر را تیز کرد! 

§      چه حیف که امیر ملعبه ی دست هوس بازی و عیاشی شاه جوانی شد که در مستی تمام، حکم قتل او را صادر نمود. بزرگمردی که اگر زنده می ماند، باعث عزت و سربلندی ایران می شد. واتسون مورخ انگلیسی می گوید: «اگر میرزا تقی خان می ماند و اندیشه های خود را به انجام می رساند، بدون تردید در زمره ی کسانی شمرده می شد که به عقیده ی برخی، از سوی خدا به رسالت تاریخی برگزیده شده اند.» اما زمانی که شاه جوان هشیار شد و شاهد عمل ننگین خود شد دیگر، کار از کار گذشته بود و رگ امیر را با تیغ جهالت بریده بودند. معتمدالدوله ماده تاریخ شهادت امیر(1268 ه.ق) را اینگونه نوشت: «مرد بزرگی، تمام شد» 

و روزی بغض تاریخ خواهد شکست و خواهد گریست بر «بزرگمردی که تمام شد» ...   

--------------

منابع:

 1)زندگانی میرزا تقی خان امبرکبیر - حسین مکی

 2)میرزا تقی خان امیرکبیر - عباس اقبال

 3)امیرکبیر و ایران - فریدون آدمیت

 4)قائم مقام فراهانی و امیرکبیر - محمد کاشفی

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: