خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
10 تیر 1386

بسم الله الرحمن الرحیم
و به نستعین
***
حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم.


آخرین مقاله ترجمه ای که خدمتتان تقدیم شد مقایسه ای کوتاه بود بین تفاوتهای زندگی شهری در دنیای اسلام و اروپای قرون وسطی. مطالبی بسیار جالب که مطمئنم بسیاری از جوانان ایرانی، حتی مذهبی ها، اولین بار است که می شنوند. این را به جرات می توانم بگویم چون خودم تا 16 سالگی در مدرسه ای که می تواند علمدار مدارس مذهبی ایران نامیده شود " زندگی" کردم. و تا الان که 21 سال دارم هنوز خودم را از چنین محیط هایی جدا نکرده ام. و خدا شاهد است به اندازه ی انگشتان دستانم ندیده ام کسانی را که کمترین اطلاعاتی درباره چنین جنبه های تمدن اسلامی داشته باشند. از شهرسازی اش، معماری و هنرش، موسیقی اش که ابداً، هنوز درگیر بحث حلالی یا حرامی آنیم، تاریخ درخشان اش، دستاوردهای علمی و تمدنی اش، و غیره.
و چه می دانند از تاریخ اسلام؟ در ایران، در جمهوری اسلامی، در مذهبی ترین مدرسه اش، از تاریخ اسلام چه به من یاد دادند؟ و هنوز چه یاد می دهند؟ گمان نمی کنم تغییری کرده باشد. وقتی می گویی تاریخ اسلام، جدا از خمیازه ای و فکر " خواب آورترین درس مدرسه "، فقط یک چیز در ذهن 99 درصد جوانان ما، مذهبی و غیر مذهبی، متاسفانه، زنده می شود: تاریخ جنگ و دعوای شیعه و سنی. عزیزان، نفی نکنید، می دانید که چنین است.
از کلاس اول دبستان، سنی، و به دنبالش عرب را چنان درگوش و چشم ما لعن و نفرین کردند که گمان نمی کنم بهاییون را کرده باشند یا بکنند. به بدترین شکل. عرب که البته همیشه جاهل بوده و هست. سوسمار و ملخ جزو غذاهای لذیذش. بی فرهنگ و بی تاریخ. سوژه مطبوع جک برای ما پارسیان آریایی متمدن. ترکها البته فراموش نشوند.  و اینها همه واقعیات و توصیفاتی است میراث دوران گهر بار رضای میرپنج جاده چالوس و راه آهن ساز و پسر آریامهرش ( نور آریاییان )، محمد رضا. ( هر دو قاتلان اجداد بنده، عشایر جنوب، که اگر نبودند تا مرزها را نگه دارند، امروزه جنوب متشکل از شیخ نشین ها و خان نشین هایی مستقل بود، و باقی ایران کشوری بدبخت و فقیر مانند افغانستان. دستشان درد نکند. خوب اجر دیدند بعدا.) دورانی که در آن تاریخ ایران به لطف و کمک نویسندگان و مورخان غربی دو تکه شد، هر تکه دشمن خونی دیگری. ( پیش و پس از اسلام. و اسلام را چنین شروع کردند: اعراب وحشی بیابانی آمدند و سوزاندند و ویران کردند و همه چیزشان را تحمیل کردند. جالب اینجاست که در همان مدرسه مذهبی معلم تاریخ اول راهنمایی چنان تصویری وحشی از اعراب مسلمان که به ایران ساسانی "حمله ور" شدند توصیف کرد که خدا می داند. ) و این تاریخ جدید تا آخر دریک جای مردمان فلک زده پرشیای سابق  و ایران جدید ( تغییر نام مصیبت بار میراث رضا پهلوی.) فرو شد. غرور و نخوتی 2500 ساله در گوشت و استخوان مردم ایران زمین فرو رفت. غرور پرشین امپایر! و چه ایرانی؟ چه مملکتی؟ بدبخت و نابود پس از دو جنگ جهانی، مخصوصا دوم. قحطی زده. مردمی که دیگر کم اصیل در بینشان می دیدی. مردمی که سران و بزرگان و نخبه گانشان در مسلخ گاه پهلوی بودند. یا بنده و غلام و دست بوس می شدند، کلاه پهلوی بر سر و کت و شلوار و کروات بر تن و ناموسشان عیان، یا فراری و یاغی و تیرباران و اموالشان ضمیمه خاندان پهلوی، که از نداری طی دو نسل به بزرگترین مالک یک کشور بدل شدند. و آن یاغیان که اینگونه همه چیزشان را از کف دادند که بودند؟ مردمانی غیورتر از آن که به لباس سنتی و شیوه زندگی سنتی و باورها و رسوم و عشیره شان پشت پا بزنند و غلام نو کیسه گان پهلوی شوند. همانها که نسل پس از نسل حافظ مرزها و مردم بی دفاع ایران بودند. این چنین با فرهنگان ما در دوره پهلوی یا نابود شدند یا نوکر و ذوب در حکومت. چه در ایلات، چه در دهات و شهرها و چه در بازار. و که ماند که بگوید ایرانی که بود و سنت و رسم چه بود و لباس سنتی چه بود؟ حالا بیا زور بزن لباس ملی بساز. کجایی آقای وزیر؟ لباس وارداتی در خون این مردم رفته! صدا و سیمای استان فارس! لباس زنان قشقایی مقنعه ندارد. حجابی دارد زیباتر از مقنعه. شرم کن برادر  بی سلیقه.
و شده ایم تنها ملت شرقی که لباس سنتی دیگر ندارد. حتی ترک ها هم که دوران آتا ترک را از سر گذراندند هنوز آن کلاه قرمز منگوله دارشان را حفظ کرده اند. عرب ها هم که کندوره و دشداشه شان را دارند و به آن افتخار می کنند. ما چه؟ تمام مشرق زمین لباس های قومیش را به دنیا نشان می دهد و به آن افتخار می کند، ما چه؟ مانند میمون لباس غربیان را تقلید می کنیم، آن هم تقلیدی بی سلیقه و زشت، و اگر روزی خدای نکرده بنده خدایی در تهران ببینیم در لباس قومی سنتی، چنان چپ چپ نگاهش می کنیم گویی کولی ای است از پشت کوه قاف آمده. و اگر آن بنده خدا لباس عشایر جنوب را کمی تا قسمتی تنش کند، دشداشه اش را مثلا، حکما دیشب سوسمارمیل کرده.( این را از تجربه شخصی خدمتتان عرض می کنم!)  در این اوضاع طرح لباس ملی جواب نمی دهد. چرا که زمینه اش نیست. چرا که قومیت ها و سنت هایشان را تبدیل کرده ایم به عقب مانده و کولی و دهاتی و زشت و سوسمار خور. حالا بیا شعار بده وحدت ملی، نمی شود! لباس ملی هم نمی چسبد به تن کسی. اول آن قوم زجر کشیده باید احیا شود، عزت بگیرد، بعد خود به خود لباسش هم احیا می شود. نه برعکس. و توجه کنید که لباس ملی برای ایران مسخره است. ایران صدها قوم دارد هر یک با لباس خود. نمی توانی یک لباس عرضه کنی برای تمام این مردم. اینجا چین و کره شمالی نیست!
بعله، اینگونه بود که هویت و تاریخی نماند. و اینگونه است که یک ملت به کل عوض می شود و یادش می رود که بود و بابایش که بود. دشداشه و عبا و عمامه و کلاه ایلی هم می شود کت و شلوار و کراوات. و تنها قومی که لباسشان را نگه داشتند طلبگان دینی ما بودند. و می بینید که چطور اکنون منزوی اند بخاطر لباسشان در شهر. و چقدر به آنها و لباس زیبایشان و عمامه شان که سنت رسول الله است توهین می شود. در حالی که قدیم چنین نبود. عزیزان. لباس یکی از اصلی ترین نمادهای یک فرهنگ و اصالت آن است. خود را شبیه کفار نکنید. حرام است.
وارد حاشیه شدیم،عیبی ندارد عزیز، این بحث حاشیه زیاد دارد...
می گفتم. بعله، از اول دبستان تا 16 سالگی که الله تعالی خواست کوچ کنم و تنها برای تحصیل و آموختن معنی این داستان دراز با کله به گهواره تمدن مدرن، انگلستان نفرین شده، شیرجه روم، تا مغز استخوانم پر بود از واژه هایی از قبیل "[…]"، " عرب سوسمار خور"، " لعنت الله علیهم"، و از این گونه حرفهای دوستانه و زیبا! و صد البته واژه انقلابی و تازه تاسیس " […]" پس وند واژه قدیمی تر " عرب سوسمارخور"  شده بود. چرا که عرب سنی است و سنی عرب و حق مسجد داشتن هم در پایتخت ما ندارند، حتی اگر جهود کنیسه داشته باشد. به ما ربطی ندارد که ایرانیان و شیعیان مسجد خودشان را در امارات دارند. ما به سنی ها مسجد نمی دهیم که در آن فریاد لعن و نفرین را نشنوند. امارات هم حق ما را خورده، با آن جزیره های ساختگی کذایی اش. شیخ زاید مرحومش هم کاخش را که دیده اید؟ ندیده اید؟ ( ... مدت هاست می خواستم جایی این ظلم را بنویسم. یک بنده خدای بی سواد عکسهای هتل هفت ستاره قصر الامارات ابوظبی را به جای خانه آن مرحوم مدتها به خورد مردم داد، و حتی خبرگزاریهای دشمن شکن ما مانند آفتاب نیوز هم آن ها را صفحه اول خود زدند تا مردم ایران ببینند که چقدر آنها بدند و اخ و پول دار. و نمی دانم چقدر یک انسان باید بی حیا و احمق باشد که متوجه آن همه درهای هتل در راهرو و جای کلید و کارتشان نشود و اینگونه نام شیخی را که حتی کارگران بدبخت هندی و پاکستانی در امارات عاشق فروتنی و سادگی اش بودند و هنوز وی را بابا زاید می خوانند خراب کند.  (در ایران ما کارگران افغانی بدبختمان به چه کسی می گویند بابا؟ چه جور برایمان کار کردند، اکثریتی شریف و انسان و محترم، تا دو لقمه نان در بیاورند برای خانواده زیر جنگشان، همه جور توهین و اهانت بهشان کردیم و حالا گروه گروه برشان می گردانیم. دو رویی بس است برادر. ) و عکسهای هتلی هفت ستاره را به دروغ به نام کاخ وی به خورد مردم بدهد. بگذریم .. )دروغ و ریا این روزها عادیست. و تازه، مگر نگفتم، امارات اخ است!

میگفتم، که واژه ای قدیمی میراث دوران پهلوی چسبید به واژه ای جدیدتر به این صورت: " عرب سوسمار خور […]" و هنوز از مدرسه خاطره های همکلاسی محترمم را داشتم که هر سال با چه آب و تابی خاطره دیروزش از مراسم پر شور جشن پر فیض […] را تعریف می کرد. واقعا مراسمی شایسته شیعه علی علیه السلام، و مسلمان پیامبر رحمت. بارک الله، ماشاالله، بچه شیعه که تو باشی،  وحدت اسلامی پیشکشمان.
باری، الله تعالی خواست که 4 سال را در انگلستان نفرین شده بگذرانم. در دهی کوچک و دورافتاده، در یکی از پرآوازه ترین مدارس خصوصی اش. مدرسه ای باستانی. جایی که محلیان اش پز تاریخ 500 ساله آن را می دادند. ساختمان کم به مدارس اسلامی قدیم شباهت نداشت. ساختاری گرد حیاطی بزرگ، با حوضی سابقا در وسط، که اکنون پارکینگ شده بود. و طاقهایی بسیار شبیه به طاقهای مشخص معماری اسلامی. و اتاقهای همانند حجله های طلبگان دورتادور. و صد البته این مدرسه در آغاز کارش در 500 سال پیش مدرسه کلیسا و کشیشان بود.پس خواندم و دیدم که در بلاد اسلام قدیم چیزی به نام حوزه و دانشگاه وجود نداشت. ( و نه دعوایی بینشان بود و نه نیازی به وحدت بینشان! عجیب! ) بلکه هر دو یک چیز بودند و تفاوتی نبود. مسجد حتی در بسیاری نمونه ها دانشگاه هم بود. علم و دین یکی بود. در خدمت یکدیگر. و این تفاوت اسلام و دنیای مدرن است. در اسلام علم و دین یک چیز بودند. در دنیای مدرن علم دشمن و قاتل دین است. بحث ریشه در تاریخ دعوای کلیسا و اندیشمندان در غرب دارد. دعوایی که ما در تاریخمان هیچوقت نداشتیم. اما حالا داریم بحمدلله! محصولی وارداتی از غرب. دعوای اندیشمندان و روشنفکران و علمیان و سکولارها با روحانیان و مذهبیان. خدایا خدایا .. چقدر می خندیدند کسانی مانند نظام الملک و بیرونی و ابن سینا اگر زنده بودند و می دیدند. جایشان خالی!
خلاصه،  دیدم و خواندم. یاد گرفتم که این مدرسه و مدارس و دانشگاههای دیگر مانند آکسفورد و کمبریج و سوربن و هزار جای دیگر الگوهایی دقیق از روی نظامیه ها و مدارس دنیای اسلام قدیم بودند. حتی لباسهای فارق التحصیلی تقلید از لباسهای شیوخ علمی مسلمانان بود. عبا و عمامه. که عمامه بعدا به کلاه مسخره امروزی تغیر شکل داد. البته هنوز منگوله ای دارد که ریشه اینوری آن را لو می دهد. منگوله ای مانند منگوله های آویزان از سیاه چادرهای زیبای اجدادم. این موضوع را مدیر همان مدرسه با لبخندی جنتلمنی به من گفت. مدیری که خود بسیار علاقه مند به تاریخ تمدن اسلام بود. خدا می داند چرا.
پس چنین بود که علایق قدیم بیش از پیش در من زنده شدند. کدام علایق قدیم؟ آها ..

چهارم دبستان بودم که چنین تحقیقی را شروع کردم: " تاریخ علم در اسلام.". لقمه ای بزرگ بود البته برای دانش آموزی چهارم دبستانی. و صد البته بیشتر کارم کپی برداری بود. عمدتا از کتاب خانومی آلمانی به نام دکتر زیگرید هونکه، به نام تاریخ اسلام در اروپا. آنچه خواندم، استخوان بندیم و دنیایم را تکان داد. تصورم از تاریخ اسلام، تاریخی از جنگ و دعوا و خون ریزی بین شیعه و سنی، و خلایف چاق و احمق و پولدار عباسی در کاخهای پر از قندیلهای طلایشان، به لطف توضیحات کتابهای دینی دوران ابتدایی بود. ( به خدا قسمتان می دهم به من بگویید کدام نابغه ای این لغت را در کتابهای دینی درباره توصیف کاخهای عباسی جای داد: قندیل طلا. چرا که سالهاست گشته ام و خوانده ام و چنین چیزی در تاریخ پیدا نکرده ام. آخر قندیل طلا دیگر چیست پدر من؟ چرا از خودت در میاوری؟ فکر کرده ای بچه دبستانی خر است؟ اقلا دو صفحه کتاب می خواندی و می نوشتی درخت طلا! که در باغ سامرای خلفای عباسی وجود داشت و میوه هایش هم سنگهای قیمتی بودند.)
و من چه خواندم؟ دنیایی کاملا متفاوت. دنیایی متمدن و زیبا و پیشرو در علم و ادب و فرهنگ و هنر. از دارالسلام. از بغداد، نیو یورک زمان خودش.( هزار بار زیباتر از نیویورک فعلی البته. ) از صدها بیمارستان و دانشگاه رایگان در شهرهای اسلامی. از دنیایی که غربیان آرزوی زندگی و سفر به آن را داشتند، از دنیای که کدخدایان دهاتش بهتر از لوردها و پادشاهان اروپا می زیستند. از قهوه! از هنر پرواز کردن. از اختراع توپ و تفنگ تا پیشرفتهایی عجیب در ریاضیات و نجوم و طب و فلسفه و ....
و جا خوردم! پس چرا اینها را به من یاد نداده بودند؟ مگر اینها تاریخ اسلام نبودند؟ مگر اینها مرا به عنوان یک مسلمان آگاه نمی کردند؟ و احساس بزرگی نمی دادند به من بچه مسلمان در مقابل غربی که تما م تلاشش حقیر نشان دادن ما و تمدنمان است؟ خیر! سنی دشمنی بزرگتر از غرب است. ما دست انگلیسی را می بوسیم اما با عرب دست نمی دهیم. او سوسمار می خورد و دشداشه می پوشد. ای بی کلاس ..

چرا الان بسیاری از شما جا می خورید و حتی باور نمی کنید وقتی به شما بگویم اختراع توپ و تفنگ و باروت و به تور کلی مواد منفجره برای جنگ کار مسلمانان بود؟ که فرمانده صلیبیون در مصر که زیر آتش مسلمانان بود با وحشت نوشت که مسلمانان بر سر ما آتش می بارند و در عمرمان چنین چیزی ندیده ایم، به حق که این را از شیطان گرفته اند!  یا بیشتر تکان بخورید وقتی بگویم اولین کسی که پرواز کرد مردی به نام عباس بن فرناس در اسپانیای اسلامی بود، و نه برادران رایت! و تازه بنده حیا می کنم و بعضی مطالب را واضح می پندارم که شما حتما باید بدانید:  که نیوتون نبود که جاذبه را کشف کرد.  که گالیله اولین کسی نبود که گفت زمین گرد است و مرکز دنیا نیست.  که 400 سال قبل از او این دانش برای دهاتیان مسلمان واضح بود.. که که که ...

عزیزان، شکه آور است. نیست؟
از کجا بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ از کجا فریاد بزنم؟ نمی دانم چند نفرتان به سایت http://www.muslimheritage.com/ که آدرسش را در ترجمه های پیشین داده بودم سر زده اید، اما این مطالب حقیقتا تکان دهنده اند. تاریخ اسلام این است دوستان. آنچه اسلام به جهان داد. نوری در تاریکی. اسلام چه بود؟ اسلام صلح بود نه شمشیر. نه فقط یک دین، بلکه یک شیوه جدید برای زندگی و نگرش به دنیا و همسایه ات. اسلام آمد و گفت اول مسلمانی، دوم مسلمانی، سوم مسلمانی، بعد عرب، فارس، ترک، هندی، رومی، زنگی. اسلام مرزها را برداشت. تمام این مردم را زیر یک سقف جمع کرد. فرهنگها و هنرهایشان را در یکدیگر ذوب کرد. همه شان را با یکدیگر دوست و برادر کرد، و چنان تمدن و سرعت پیشرفتی را به وجود آورد که در تاریخ هنوز بی سابقه مانده.

این حرف من نیست. حرفی پذیرفته شده است در جوامع علمی دنیای امروز. مطالبی که برایتان ترجمه کردم قطره ای هم نیستند از دریایی که پیش رویمان است تا بخوانیم و بدانیم. از معرفی تمدن اسلامی به غربی که مدتهاست سعی کرده آن را کوچک نشان دهد، که مدتهاست دستاوردها و اختراعات و کشفیات آن را دزدیده و به نام خود به جهان فروخته. و متاسفانه ما ایرانیان در این معرفی در حال حاضر سهمی نداریم. عربها هستند که دارند. امارات است که پروژه عظیم میراث مسلمانان، همان که مقالاتش را برایتان ترجمه می کنم، را راه انداخته، و در یکی از اصلیترین مراکز خریدش که میلیون ها توریست را جذب می کند رویای دوران دبستان من را متحقق ساخته: مرکز خرید ابن بطوطه! همانند موزه ای در معرفی مسلمانان. با این عنوان: هزار سال تاریخ علم: دوباره کشف می شود. یعنی هزار سال تاریخ پیشرفت علم و تمدن در اسلام که تا کنون مخفی بوده حالا ما نشانتان می دهیم. و صد آفرین به آنها، که این پروژه را به نام مسلمین انجام می دهند، و نه عرب، و نه تاریخ تمدن عرب، و نترسید، در تمام نقشه های تاریخیشان هم نوشته اند خلیج فارس. نیازی به بمب گوگلی نیست! ( دنیایمان هم مانند خودمان کوچک است. بمب گوگلی می سازیم و دلمان خوش است.) برادران، این معرفی را همه مسلمانان دارند می کنند، جز ما ایرانیان، که واقعا گندش را درآورده ایم . آری، زمانی بود که عربها می گفتند تمدن عرب و دانشمندان ما را عرب می خواندند، ولی انصافا دیگر نمی کنند. این پروژه که سردمدار آن است نمی کند. اما ما هنوز عنوان ایرانی را به مسلمان ارجح می دانیم. و بازتاب هنوز باید عنوان بزند: "ابن سینای عربی؟!؟!" برادر بس است! دیگر کسی نمی گوید ابن سینای عربی به خدا! خودش اگر زنده بود می خندید به این کارهای شما .. در دوران پهلوی مانده روحتان. کشتید مارا با این حس ناسیونالیسم تان. سال وحدت اسلامی است. شرم کن.

می گفتم. دریاییست برای آموختن. دعوای شیعه و سنی همیشه بوده. اما نه هیچوقت به شدت و شرم آوری این دوران نحس ما. و همین است که مانده ایم. برده ی غرب. برده ی علم غربی. نگرش غربی. همه چیز غربی.
و انصافا یک نفر هنوز نیامده درست با عقل سلیم تعریف کند که این غرب و دشمنی که غولش کرده ایم و فقط تهاجم می کند آنهم از نوع فرهنگی چیست. و هنوز نفهمیده ایم و نمی خواهیم بفهمیم که فرهنگ نیازی به تهاجم ندارد. فرهنگ مانند آب است. قانون ظرفهای مرتبط. ظرف ما خالی است. بدتر از خالی. پس آب آن طرف، فرهنگ و بی فرهنگی اش سرازیر ظرف ما شده. تهاجم کجا بود بنده خدا؟ وقتی جوانت هیچ چیز از تاریخ نمی داند، و جز مطالب خواب آور و بحث های دعوای شیعه و سنی چیزی از اسلام و تاریخ و عظمتش یادش نداده ای، می خواهی جا نخورد؟ می خواهی هر افسانه ای را به نام تاریخ باور نکند؟ می خواهی احساس حقارت نکند؟  می خواهی ذوب در غرب نشود؟ بعد می گویی تهاجم شده؟ این تهاجم است؟ وقتی طرف هیچ چیز برای دفاع ندارد و تازه با آغوش باز پذیرای آن وری هاست، به این نمیگویند تهاجم ای عزیز. بیایید ضعف خودمان را با استفاده از لغات انقلابی و چریکی جبران نکنیم. زشت است. خنده آور است. یک خانواده را بلد نیستیم بگردانیم، می خواهیم به دنیا فرهنگ صادر کنیم. کدام فرهنگ؟ فقط پز و افاده اش برایمان مانده. نه سلیقه گذشتگانمان برایمان مانده، نه درکشان، و نه محبتشان. شده ایم ملتی پیر و اخمو و بد اخلاق با چوب دستی که مدام بر سر هر کسی که نزدیکش آید می زند و به همسایگانش و پیشرفتشان حسادت می کند و پز اسباب و اساس اجدادش را می دهد که چیزی ازشان نمانده جز پاره پوستینی. تلخ است، اما واقعیت.
کار از افتضاح هم گذشته. بی بی سی انگلیسی در صفحه اولش مقاله می نویسد و یورش پسران ایرانی را برای عمل بینی به مضحکه می گیرد. حق هم دارد. و فقط بی بی سی و رسانه های غربی نیستند. شرقی ها هم مانده اند در کارمان. هر که به ایران می آید و پنج شش سالی است نبوده با وحشت می پرسد که چرا جوانان مذکرمان اینقدر شبیه خواجگان شده اند؟ مخصوصا در محلات شمالی؟ تمام دنیا دارد می خندد. به پایتختی که در آن اقلیتی ثروتمند، نو کیسه و تازه به دوران رسیده که عمر ثروت در آنها به سختی از یک نسل عقب تر می رود، بی شرمانه مال باد آورده خود را به رخ اکثریتی محتاج و فقیر و عصبی در دود دم تهران می کشد.در پایتخت جمهوری اسلامی، شهر اخلاق، مردمی هستند، کم هم نیستند، که بیش از دویست هزار دلار پول بنز کلاس اس می دهند، دو برابر قیمتش در هر جای دیگر دنیا. کدام دیوانه ای کجای دنیا دو برابر پول ماشین می دهد؟  این پول ها از کجا آمده؟ نمی فهمند دور نیست روزی که ملت از مرکز و جنوب تهران سرازیر شمال شود و هر کسی را به حق و نا حق سر ببرد؟ تا کی چشم ببندیم؟ فکر کرده اید کم ما را با شوروی سابق پس از فروپاشیش مقایسه می کنند؟ خیر. بسیار می کنند. ظهور تازه به دوران رسیدگان. طبقه جدید. نو کیسه گان. جوانانی که فکر و ذکرشان پول و پز پول است و سیر نمی شوند. لذت می برند از به رخ کشیدن آن به بدبخترین مردم این شهر اخلاق که پول درس و مشق و دکتر فرزندانشان را با دو شیفت کار هم در نمی آورند. پسر حاجی! نوه حاجی! آقا زاده!  قدیم اگر پسر خان پز می داد، 20 نسل مال پشتش بود، برای نصف این مملکت پدرش گندم تولید می کرد، میوه تولید می کرد، آباد می کرد! و یک دهم تو هم مالش را به رخ نمی کشید، در حالی که صد برابر تو مال داشت. حالا بجای بچه خان تو شدی بچه حاجی. لقبی دینی هم که داری ماشاالله. خانواده ات چه کار می کند؟ تولید می کند؟ خیر. واسطه اند. از یک دست می گیرند و از دست دیگر می دهند. چه می کنند؟ به عنوان مثال، گوشی موبایل وارد می کنند و بیل بوردهای شهر اخلاق را پر از تصاویر جوانان کوول و کمی تا قسمتی اوا خواهر با آخرین مدل گوشیهای ساخت فنلاند می کنند. ( باز صد رحمت به عربها که تصاویر بیل بوردهایشان به مقدار زیادی به مردم کوچه و خیابانشان شباهت دارد. اما نه .. می خواهم آنچه را که می شنوم بشنوی! می شنوی؟.)  این چه مرضی است که از بین این همه ماشین باید حتما لامبورگینی در تهران پر از دست انداز ویراژ بدهی؟ آنهم در دو رنگ؟ لیمویی وپرتقالی. مگر جا قحط بود؟ تمام دنیا کم بود، در این شهر نفرین شده هم باید بکنی؟

برادران، این بود آنچه خوبانی که خونشان را برای این آب و خاک ریختند می خواستند؟
در کجای تاریخ چنین تضادی دیده اید؟ خارجیان پاسخ را آماده دارند:  شوروی سابق! مسکو، شهری که تا 15 سال پیش یک نفر میلیونر نداشت، اکنون بیشترین تعداد میلیاردرهای قاره اروپا را دارد.  ایران هم دارد کم کم چنین می شود. کشوری که از آغاز تا پایان پهلوی و پس از انقلاب اسلامی به طور تقریبا کلی تمام خاندانهای ثروتمند قدیمش نابود شدند. و حالا،  نژادی جدید از ثروتمندان تولید شده اند. تولید نمی کنند. سیر هم نمی شوند. شرم هم ندارند.
و حالا بگوییم پول نوش جانشان. ما که بخیل نیستیم. ای کاش اقلا شعور داشتند. دو کلام درس می دانستند. دو کلام تاریخ. در مدرسه بنده در انگلستان یک نفر ایرانی نبود. چرا؟ چون انصافا جای سختی بود. اما دو قدم آن طرف تر بروید، مدارسی هستند مملو از ایرانی، با ده برابر شهریه. آسانِ آسان. مدرک هم می دهند. فقط برادران ایرانی ما پس از 3، 4 سال در آنجا هنوز دو کلام انگلیسی به زور حرف می زنند.
عربِ پول دار کم ندیده ام. مدرسه ام پر بود از آنها. اما می دانستند. تاریخشان را. هویتشان را. هیچ چیزشان را رها نکرده بودند. دوستان ...در آنجا بود، دور از همه ایرانیان، بین اکثریتی خارجی و اقلیتی عرب و مسلمان، که تمام عمرم گوشم را پر از نفرت از آنها کرده بودند، که معنی هویت، غیرت، ناموس، و سنت را آموختم.

دوم راهنمایی بودم. گروهی در مدرسه درست کردم به نام گروه تاریخ. صحبت کردم از هویت تاریخی، و این که امروز آن را گم کرده ایم، نداریم. و این دلیل ضعف و حقارت و بد بختی ماست. اکثریت دوستان مسخره ام کردند، من هم فحششان دادم، و بساط گروه را جمع کردم.
( دو ماه قبل به همان مدرسه رفتم. کتاب آموزش عربی جدیدشان را که خودشان تولید می کنند دیدم. شخصیتهای عینن کپی برداری شده از کتابهای کمیک اروپایی می گفتند: اهلا و سهلا! کیف حالک یا اخی؟ در جین و تی شرت. زیبا. باحال. مانند تبلیغ های نوکیا و خمیردندان کرست. دیده اید؟ خمیردندان کرست را؟ بیل بورد در اتوبان صدر بود. پدر و دو بچه. سفید، بور مثل طلا، چشم آبی. جا خوردم. گفتم این دیگه چیه؟ در تبلیغات بومی سازی اصل است. مردم بومی ما این ریختی بودند و خبر نداشتیم؟ دوستم پاسخ خوبی داد. گفت اما این شکل و قیافه را دوست دارند. خداوند به هر قومی قد لیاقتشان می دهد ... به امید روزی که در تهران حداقل همه شهروندان شبیه شخصیتهای خندان بیل بوردهایمان شوند.)
سالها بعد، هنوز سرسختانه بر این باورم. هویت تاریخی و فرهنگی خودمان را گم کرده ایم. به هر دلیلی. مهم نیست. مهم این است که نداریم. و بد جایی هم گم شده. از آن جاها که به این آسانی پیدا نمی شود...
یک مثال ساده: در ایران امروز، در تهران امروز، در بین جوانان ما، زیر 20، 30 سال. از ده نفر چند نفر با پدر بزرگ یا مادربزرگ خود تماس نزدیک دارند و به حرفها و داستانهایشان گوش می دهند؟ از ده نفر چند نفر نام، فقط نام پدر پدربزرگشان را می دانند؟  تصویری از آن مرحوم دارند؟ خاطره ای بازگو شده؟ حالا سخت تر می شود. چند نفر چیزی از پدر بزرگ پدر بزرگشان می دانند؟ اهل کجا بوده؟ چه  می کرده؟ بهتر است دورتر از پدربزرگ پدربزرگ نروم، چون بسیاری سرگیجه می گیرند.  پاسخ واضح است. اقلیتی در اقلیت جوانان ما چیزی از پدر بزرگ پدر بزرگشان می دانند، عقب تر بماند.
و حالا که چه؟ آها .. اینجا جالب می شود. این سوال را اگر در انگلستان و حتی آمریکا که تاریخی ندارد بپرسید، اکثریت به شما جواب مثبت خواهند داد. کم نیستند جوانانی که حداقل تاریخ 150 سال خانواده شان را می دانند، و اگر ندانند اقلا می توانند به شما بگویند اجدادشان در 200 سال قبل اهل کجا بوده اند. چند نفر جوان ایرانی می تواند بگوید اجدادش در 200 سال قبل اهل کجا بوده اند؟ نه برادر، ایران جواب نیست. آریایی هم جواب نیست .. تخت جمشید و پرشین امپایر هم قطعا جوابهایی قانع کننده نیستند.
جوانان غیور ما. ماشاالله . نمی دانند پدرانشان از پشت کدام کوه آمده اند. و البته از پشت کوه آمدن توهین است. دهاتی نامیدن توهین است. در حالی که در انگلستان لقب دهاتی کلاس و افتخار است. لقب آریستوکراتها. کانتری جنتلمن!  پس در ایران چه شده؟ در سرزمینی که همجوار عراق، گهواره تمدن و سرزمینی که در آن کشاورزی در تاریخ بشر ابداع شد و اولین دهات به وجود آمدند، چرا وقتی می گویی دهاتی انگار فحش دادی؟ چرا وقتی می گویی عشایر، کولی در ذهن جوانان و حتی بزرگسالان شهری امروزه ما زنده می شود؟ ( چرا سازمان جهاد این چادرهای برزنتی به غایت بی ریخت را به عشایر ما صدقه داده؟ که شبیه کولی شوند؟ آه .. سیاه چادرهایشان را دیده بودید؟ عظمت و هیبت آن سیاه چادرهای دست باف زیبا از موی بز را؟ که در تابستان خنکی می آوردند و در زمستان و زیر باران الیاف موی بز به هم نزدیک شده و سقفی محکم و بی نفوذ فراهم می کردند. جهاد نمی توانست تولید سیاه چادر را ساپورت کند؟ سرمایه گذاری کند؟ به عنوان سنتی بومی حداقل! مگر در سال چه می دانم همبستگی قومی نیستیم؟ این همبستگی است؟ عشایر بد بخت را کم سرشان زده اید حالا با قوم کولیان یکیشان می کنید؟ بارک الله برادر. اجرت با خدا. )
می گفتم. جوان ما که صبح تا شب در خیابان و کافی شاپ پرسه می زند، و البته بسیاریشان هم درس خوان و نخبه اند و در شریف و بهشتی و هزار جای دیگر درس می خوانند، پدر پدر بزرگش را به سختی می شناسد، اما می گوید من آریاییم! من پرشینم! و عرب را فحش می دهد، و آرزوی آمریکا و انگلیس و کانادا رفتن دارد.
بعله .. می گوید آریاییم. و انصافا، شما را به خدا، شما که تحصیل کردگان و جوانان نخبه ای هستید، چند نفرتان می دانید که تئوری نژاد آریایی امروزه افسانه ای شناخته می شود که اکثریت قاطع محققان آن را لغو کرده اند؟ نخیر. این حرف بنده و مسلمانان ضد پارسی نیست. این حرف از همان دانشگاهها و مراکزی می آید که صد سال قبل تر این نژاد و این مزخرفات را ابداع کردند! که بگویند یک سری مردم هستند برتر از دیگر مردمان. تمدن ساز. فلسفه ای کاملا غربی. فلسفه ای که تجارت برده را به وجود آورد. فلسفه ای که نیمی از دنیا را نسل کشی کرد. فلسفه ای که هیتلر و نازیسم فرزند خلفش بود.
در دیکشنری آکسفورد آمریکن انگلیش، نگارش جدید، سرچ کنید: آرین رِیس. چنین پاسخ می دهد:

" ..این ایده که نژادی آریایی وجود دارد، پدر زبانهای هند و اروپایی، توسط عده ای نویسندگان قرن 19 امی به وجود آمد و هیتلر و دیگر طرفداران ایدئولوژیهای نژادپرستانه آن را علم کردند. اما امروزه این تئوری توسط اکثر محققان و مورخان لغو شده است. "

خدا وکیلی، چند نفرتان این را می دانستید؟ که نژاد آریایی امروزه به عنوان افسانه شناخته می شود؟ و الان باور نمی کنید تا به چشم خودتان منابع و دیکشنری های جدید را باز کنید و بخوانید. می بینید؟ می بینید چطور این افسانه را طی فقط صد سال! در گوشت و خون این ملت کرده اند؟ نژاد آریایی را برایمان واقعیت تاریخی کرده بودند. درست مثل آن یکی واقعیت که نیوتون جاذبه را کشف کرد. حالا می گویند الکی بوده. چرا؟ چون تاریخ مصرفش گذشته. الان وقت تئوری های جدید تر است.
باورش سخت است اما واقعیت است. قرن 19 ام! فقط 100 سال پیش. در فقط صد سال چنین بلایی سر ما آوردند، ما را فرزندان نژادی من درآوردی کردند، تاریخ باستانمان را در برابر تاریخ اسلاممان علم کردند، و حالا جوان زیر بته بزرگ شده ما قر می دهد و فروهر گردنش می اندازد و عرب را سوسمار خور و ترک را خر می خواند و می گوید من پارسی ام و آریایی و اجدادم زرد مو و چشم آبی بوده اند ( عین تبلیغ خمیر دندان کرست.) و با اروپایی های تمدن ساز فامیلم. چرا که البته در کتاب " هزاره های جاویدان" هم چنین نوشته. نگو کتاب نمی خوانیم! ... در این کشور هنوز فرق کتاب ژورنالیستی و کتاب تحقیقی معلوم نشده برای اکثریت مردم .. چند نفر کتاب ایرانشهر دکتر محمد ملایری را خوانده اند ؟ بخوانید. گرچه نایاب است، اما بیابید و بخوانید.
خدایا .. به تو پناه می بریم از این قوم جاهل. آن کس که نداند و نداند که نداند .. باقیش را در ایران پر گهر به وفور می بینید. هر خانواده ای تعدادی از این گونه ها را دارد.
می دانستید،  قبل از اینکه این چنین حافظه ما طی 100 سال پاک شود، عمدتا پس از دوران پهلوی، ایرانیان خود را از چه نژادی می دانستند؟  بسیار برایتان جالب خواهد بود.
اولا، خیلی به این مسائل اجداد ما خوشبختانه فکر نمی کردند. تفاخر به نژاد دیگر محصولی وارداتی است. بیشتر از نژاد عمل و آبادی برای اجداد ما مهم بود. پدر داری مهم بود. و پدرداری مسئله ای است کاملا جدا از نژاد. مسلمانی مهم بود. همان اسلامی که عرب و عجم را متحد کرد. که مادر مامون خلیفه عباسی را ایرانی کرد. که سلمان را صحابه رسول الله کرد. که که که ... تا 100 سال پیش که ناگهان بعضی آقایان آمدند و عرب و ایرانی و ترک و هندی را یک به یک .. چیزی در جاییشان گذاشتند، و با فشاری ناگهانی باد غرور و نخوت نژادی و ناسیونالیسم را درشان پمپ زدند، و آن چیزی را که خودشان " ناسیونالیسم اسلامی" می نامیدند، با لبخندی گوش تا گوش از هم پاشیدند و " ناسیونالیسم ملی" را در وجود ما فرو کردند. و هنوز که هنوز است بین یکدیگر مشغول جنگیم و تاریخ ساختگی و بچه گانه ای را که به خوردمان داده اند به رخ یکدیگر می کشیم.  در حالی که جهان اول به رخمان قاه قاه می خندد. آری دوستان، امروزه این است وضع رقت بار امت اسلام در این دوران جهل و تاریکی.
می گفتم. اولا خیلی مردمان قدیم در قید و بند نژاد نبودند. اصالت و پدر داری مهم بود. چیزی کاملا متفاوت از نژاد. پدر داری معنیش رنگ پوست و مو و چشم و شکل لب و دهان پدرت نبود. عرب، فارس، ترک، هندی، رومی، زنگی، هر چه، اگر پدرت و پدرش و پدرش خوش نام، آباد گر، راستگو و منصف بودند، تو اصیل بودی، وپدر دار. اگر نه، خیر[…]
اصالت بر اساس نژاد محصول وارداتی دیگری است همانطور که گفتم. پدیده ای عمیقا غربی. و عمیقا انگلیسی. وقتی می گویی نژاد "آ" از "ب" بهتر است، باقی اش را خودتان در تاریخ می دانید. بلایی که فلسفه و علم جدید سر دنیا آورد. پس از انسان گرایی رنسانس. پس از تئوری آقای داروین. هنگامی که در قاره آمریکا بومیان را نسل کشی می کردند، در اروپای متجدد بحث بر سر این بود که اینان آیا روح دارند یا خیر؟ فلان فیلسوف دیوانه می گفت که حیوانات اصلا و کلا روح ندارند. فلان دیوانه تر می گفت که سیاهان یک حلقه در تکامل از ما عقب ترند، و با دلایل علمی ثابت می کرد! فکر کردید تجارت برده از کجا پیدا شد؟! و بعد دیوانه دیگری به نام هیتلر آمد و نژاد آریایی را علم کرد. همان که پهلویان ما عشاقش بودند. آه ای نور آریاییان! این بود بلایی که انسان گرایی سر دنیا آورد. حضرت گالیله می فرمود که زیبایی طبیعت مهم نیست. کاراییش برای انسان مهم است. حرفی که اگر ابن عربی و ابن رشد و ابن سینا زنده بودند و می شنیدند لرزه بر اندامشان می افتاد. و اینگونه بود که انسان شد خدا. و دنیا گرد او چرخیدن گرفت. و پدر هر بدبختی را که زورش به وی می رسید در آورد. از نژادهای دیگر بگیر تا طبیعت و حیوانات. و صد البته برای این کارهای وحشیانه اش فلسفه هم بافت. و با دلایل فلسفی و منطقی ثابت کرد که حق با اوست. فکر کردید چه پس؟ نسل کشی های تمدن جدید و تجاوز بی مرزش به طبیعت، نتیجه طبیعی باورها و فلسفه جدیدش است. همانی که از امثال گالیله و نیوتون شروع شد و به امثال کانت و دکارت و داروین و غیره رسید و حالا دیوانه هایی در مشرق زمین سعی می کنند آن فلسفه ها را به سنت و اسلام وصل کنند و آش شعله قلم کاری درست کرده اند که بیا و ببین .. و این آش عجیب مشتری و فدایی دارد... خدا پدر سید حسین نصر را بیامرزد که صاف و ساده می گوید چنین تفکری احمقانه است. که پاسخ فقط در اسلام و سنت است و بس.
باز به حاشیه رفتم. تمام این اشارات و صحبتها را بعدا جدی تر پی می گیرم نگران نباشید. برگردیم سر اصل مطلب.
سوال این بود که می دانید ایرانیان باستان خود را از نسل که می دانستند؟ 
از نسل ابراهیم.
ابراهیم خلیل الله. پیامبر الهی. همان که نژاد سامی را باز همان غربیان از او پی می گیرند. باور نمی کنید؟
مسعودی را بخوانید. این یکی از اصلی ترین است. ماجرایی که پشیزی روی آن مورخان و محققان مدرن دانشگاههای غربی زحمت کار کردن نداده اند. اگر بخواهند ما ایرانیان دماغ کج ابرو به هم پیوسته مو سیاه را به انسانهایی سفید و بور و چشم آبی و دو متر قد ربط دهند، به راحتی کتابها می نویسند و خرجها می کنند و بوق می زنند و بعد .. 50 سال بعد می گویند اشتباه کردیم. اما کوچکترین وقتی روی بحثی حقیقی و تاریخی و مستدل، مانند این ماجرا نمی کنند. چرا؟
مسعودی، ضمن اشاره به اینکه فارسیان [ایرانیان] خود را از زادگان ابراهیم می‌دانند، می‌نویسد: “اسلاف فرس به جهت بزرگداشت ابراهیم به بیت‌الحرام روی می‌آوردند و گرد آن طواف می‌کردند... آخرین کسی که از فارسیان به مکه حج گذاشت، ساسان بن بابک بود...
مسعودی در مروج‌الذهب می‌نویسد:
و ایرانیان [فارسیان] قدیم به احترام خانه کعبه و جدشان ابراهیم علیه‌السلام و هم توسل به هدایت او و رعایت نسب خویش به زیارت بیت‌الحرام می‌رفتند و بر آن طواف می‌بردند و آخرین کس از ایشان که به حج رفت ساسان پسر بابک جد اردشیر بابکان سرملوک ساسانی بود... [ص 236] ایرانیان در آغاز روزگار مال و گوهر و شمشیر و طلای بسیار هدیه کعبه می‌کردند. همین ساسان پسر بابک دو آهوی طلا و جواهر با چند شمشیر و طلای فراوان هدیه کعبه کرد که در چاه زمزم مدفون شد. ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج‌الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، 1365، ج 1، صص 236-237.
مسعودی مفصل شرح داده که طبق یک قول از اقوال مختلف که مسعودی بیان کرده، فارسیان (ایرانیان) خود را از تبار فارس بن یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم می‌دانستند. ص 231 ج 1 مروج‌الذهب.


دوستان. این است ماجرا. چشمانتان را باز کنید.

این داستان ادامه دارد .. خداوند یاری کند.

***

تا آن زمان که قسمت دوم این نوشته را بنویسم، برای کمی مطالعه علمی، لطفا مقاله:  ایران‌شناسی، آریایی‌گرایی و تاریخنگاری، مصاحبه ای با عبدالله شهبازی توسط آقای محمد رضا ارشاد، روزنامه نگار و کارشناس ارشد فرهنگ و زبانهای ایران باستان که در شماره های 17-21 فروردین 1379 روزنامه انتخاب منتشر شد را حتما بخوانید. باید بتوانید این مقاله را به صورت pdf در سایت ایشان در آدرس http://www.shahbazi.org/ پیدا کنید.

سلام علیکم.

12 مه 2007. مسکو

***

تصاویر مربوط

 

 

 

 

نظرات

با سلام
عالی.

11 تیر 1386 | علی حسن اقائی کشکولی |  alikashkooli@gmail.com | بدون آدرس وب

این همه گفتید و گفتید و گفتید که به حق هم گفتید.
ولی چرا این همه بلا سر ما آمده؟
از خودمان که الان حی و حاضریم تا اجدادمان که خدا بیامرزدشان

22 تیر 1386 | فیروزفر |  بدون email | بدون آدرس وب

پسر کو ندارد نشان از پدر ....تو بیگانه خوانش مخوانش پسر. از خدا می خواهم به قلم و فهم و وقت شما و پدر بزرگوارتان برکت خاص عطا کند...

15 مرداد 1386 | محسن حاجی کریمی |  hajikarimi_mohsen@yahoo.com | آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: