خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
کلام آغازین
5 آبان 1387
6 مهر 1387
9 شهریور 1387
24 تیر 1387
31 خرداد 1387
30 خرداد 1387
5 خرداد 1387
29 اردیبهشت 1387
14 اردیبهشت 1387
27 فروردین 1387
12 اسفند 1386
10 اسفند 1386
22 بهمن 1386
20 بهمن 1386
30 دی 1386
22 آبان 1386
5 خرداد 1387

رضا امیرخانی در «من او» دیالوگی دارد به این مضمون که عجب کار لغوی است این نوشتن. این جمله -که بارها تکرار می شود- صرف نظر از کارکرد داستانی اش، اشاره ی درستی دارد به موقعیت نویسنده در کشورهایی مثل ما. برای رمان نوشتن در شرایط حاضر، نویسنده باید مجموعه ای از شرایط عجیب و غریب، پیچیده و ناهمگون را داشته باشد: از خود گذشتگی، پوست کلفتی، شجاعت، جسارت و حتی حماقت گاهی. سال ها باید دود چراغ خورد و قید زندگی و سلامتی و خیلی چیزهای دیگر را زد تا حاصلش -به شرط عبور از هفت خوان هایی- بشود کتابی که در تیراژ دو_سه هزارتایی چاپ می شود و بعد هم معمولاً به تاریخ ادبیات می پیوندد در بهترین حالت. چرا که درجامعه ای این چنین، ناشر ترجیج می دهد روی تجدید چاپ ریسک نکند و به این ترتیب، انگیزه ای قوی برای چاپ های بعدی ندارد و کتاب تبدیل می شود به کالایی یک بار مصرف و نویسنده یا سرخورده می گردد یا ازسر ناچاری شروع می کند به نوشتن کارهای عامه پسند -که مخاطب بیش تری دارد- و یا هم چنان، حرکت سیزیف وارش را ادامه می دهد بی هیچ امیدی. شاید برای همین است که در حال حاضر رمان های جدی و  تامل برانگیری چاپ نمی شود و حتی کارهای بزرگان و نویسندگان حرفه ای -در یکی دو سال اخیر- به شدت مایوس کننده بوده است به گونه ای که اهالی جدی ادبیات -که در بازارهای کتاب چیز دندان گیری پیدا نمی کنند- ترجیح می دهند به باز خوانی آثار کلاسیک و آثار قبلی نویسندگان بسنده کنند. در چنین وضعی، وقتی کتابی چاپ می شود که هم خوب نوشته شده و هم خواننده دارد، در دل نویسنده ها نور امیدی روشن می شود و حسابی سر ذوق می آیند. بیوتن یکی از همین کارهاست:
در نمایش گاه کتاب امسال، هنگامی که از جلوی انتشارات «علمی» می گذشتم، کاغذ بد خطی را دیدم که بالای غرفه چسپانده بودند و اعلام می کرد که رضا امیرخانی، نویسنده ی بیوتن، از ساعت 4-6 درغرفه ی ناشر خواهد بود. چند دقیقه ای به ساعت چهار مانده بود و ظاهراً آن روز، روز اولی بود که بیوتن در آمده بود. جلوی غرفه چنان شلوغ بود که به سختی می شد عبور کرد. در همان حال که سعی می کردم راهی برای گذشتن پیدا کنم، آقا مهدی علمی را دیدم. سلام علیکی کردیم و یاد یادداشت افتادم و سراغ امیرخانی را گرفتم که ببینم کی می آید. گفت همین جاست و یکی دو قدم آن طرف تر را نشان داد و من تازه متوجه شدم که رضا امیرخانی در میان انبوه خریداران کتاب گم شده است. ازدحام چنان شدید بود که موقع گذشتن نتوانسته بودم او را ببینم. جلو رفتم تا احوال پرسی کنم، اما عملاً چنین چیزی امکان نداشت. طرف داران رمان و امیرخانی، دور او را گرفته بودند تا کتاب را به امضای نویسنده برسانند و رضا -خیس عرق و در حالیکه حتی نمی توانست نگاهش را رو به من بچرخاند- مشغول نوشتن بود و در همان حال با عده ی دیگری حرف می زد یا سعی داشت به سوال های من، جواب های نصفه و نیمه ای بدهد و هم زمان، از دیگری-که معطل شده بود- عذرخواهی کند و... شده بود «کاسپارف» و باید با چندین نفر بازی می کرد در زمان واحد! (و ناگفته پیداست که این جا بیوتن نیست و بازی فقط یک معنی می دهد که همان شطرنج بازیست و هیچ ایهام و ابهامی هم در کار نمی باشد.) به هر حال، من هم یک جلد از رمان را از ناشر گرفتم و بدون امضای نویسنده، رفتم به سمت «سرای اهل قلم» تا استراحتی بکنم. راستش خیلی خوش حال بودم و با خود می گفتم یعنی ممکن است در ایران هم چنین اتفاقی بیفتد؟ انگار کار تازه ای از «مارکز» یا «رولینگ» در آمده بود. (اخیراً شنیدم که چاپ اول بیوتن که 4400 نسخه بود، قبل از پایان نمایشگاه تمام شده است. یعنی به صورت تک فروشی و نه به واسطه بعضی از خرید های حمایتی که برای برخی از آثار -مثلاً برای تجهیز کتاب خانه ها یا...- پیش می آید.) بعد با خود گفتم راز این توفیق در چیست؟ در امضای امیر خانی که مدتی است به پدیده ای -به خصوص مورد علاقه ی نسل جوان و تحصیل کرده- تبدیل شده است یا در کیفیت آثار او؟ و به نظرم آمد که دومی درست تر است، چرا که خود من هم خواننده ی آثار او بودم با وجودی که فضای ذهنی امیرخانی، بسیار دور است از من و امثال من. (هم در مقام خواننده، هم به عنوان نویسنده) و این ویژگی همه ی آثار خوب است. یعنی  این طور نیست که ما در خواندن کارهای دیگران، حتماً حس مانوس بودن و آن چیزی را که نویسندگان بهش هم ذات پنداری می گویند، مد نظر داشته باشیم. هر اثر ادبی که از ساختار زیبایی شناسانه ی کافی و فرم متناسب با آن ساختار -به اندازه ی لازم- بهره برده باشد، می تواند چنین ارتباطی را با مخاطب ایجاد کند. و بیوتن یکی از این آثار است:
در صحنه ی افتتاحیه ی رمان، که بسیار هم خوب از کار در آمده (روی کلمه ی رمان از این جهت تاکید دارم که بگویم استفاده ی هوش مندانه ی امیرخانی از قالب سفر نامه و تلبیس وتشبث به آن، نباید این ظن را ایجاد کند که او سفرنامه نوشته)، موقع گذشتن «ارمیا» از گیت بازرسی فرودگاه آمریکا، زنگ هشداری به صدا در می آید و تمام ماموران را به آن جا می کشاند. آن ها -که از زخم جنگ چیزی نمی دانند- خیال می کنند احتمال یک عملیات تروریستی در بین است و چیزی را پنهان می کند ارمیا. (آن هم ارمیایی که بعداً می فهمیم چنان زلال و شفاف است و چنان صادق و وارسته که نه چیزی دارد برای پنهان کردن و نه ابایی دارد از نشان دادن اعتقاداتش یا ریایی به داشتن نداشته ها یا عقل معاشی برای حساب گری و منفعت طلبی، از آن نوع که در دور و برش می بیند و به فراوانی هم) این زنگ هشدار، تلنگری است که کارکرد های متعدد دارد و به جهت معنایی هم، کلید شروعی است برای درک رمان (و این که بفهمیم با چه نوع صحنه پردازی و دیالوگ نویسی و فضا سازی وشخصیت پردازی و کنتراست و تقابل و حتی توصیفی سر و کار مان خواهد افتاد. یعنی به خوبی می توان انتظار داشت که از این پس در همه جا ی کار، با چیزهایی مواجه خواهیم شد که چند لایه است. ظاهری دارد و باطنی و هر دوی آن ها هم اصل است و یکی فدای دیگری نشده است. یعنی نویسنده صحنه ی بی ربط ظاهری نچیده است که بگوید این را تحمل کنید، چرا که من در پشت و بطن و لایه های زیرین آن، حرف مهمی دارم و برعکس.) آری، در سرزمین «سیلورمن» ها (همان «هف کور» محله ی «خانی آباد»  که حالا در دنیای جدید شده اند مرد نقره ای و به جای «هف کور به یه پول»، می گویند «یک سیلور کوارتر کسی را نکشته است»... و یادمان بیاید دنیای سنتی «من او» را با گدای سنتی آن و مقایسه کنیم آن را با دنیای مدرن که حتماً باید هم گداهایش  سیلورمن های مدرن باشند.) و در سرزمین «فرصت های طلایی» که برخی حتی موقع حرف زدن هم اعداد را ارقامی می بینند که فقط از «1» و «0» تشکیل شده است (و پایه ی همه ی ماشین حساب های پاسکالی است)، ارمیا با تن زخم دار، ناخواسته، اولین حرکتش را که بر هم زننده ی نظم عمومی است، انجام می دهد:
«خشی مشغول صحبت بود که ناگهان صدای آژیر خطر سالن بلند شد. صدایی زیر و دهشت ناک. مردم چمدان هاشان را روی زمین گذاشتند و اول از همه منبع صدا را جست و جو کردند. چند ثانیه ای نگذشته بود که از هجوم پلیس ها به سمت گیت ورودی، متوجه شدند هر خبری هست، آن جاست.»
اما به قول آن جمله ی معروف انجیل -که «همینگ وی» جاودانه اش کرد- زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟ یا ناقوس برای که می زند؟ خب معلوم است. برای ارمیا! و «ارمیا یعنی همین بابایی که دست کم صد پلیس کنار گیت دوره اش کرده اند. یک آدم نه خیلی معمولی با موهای مجعد و ریش های بلند؛ جوری که هر جوری لباس بپوشد -ولو شلوار کوتاه- و هرجایی که برود -ولو فرودگاه جی.اف.کی- عبدالله بودنش تابلوست.»
به بازی زیبایی که نویسنده با کلمه ی «عبدالله» (هم به معنی بنده خدا و هم به معنی رایج در فرهنگ کوچه) کرده است، کاری ندارم. از این بازی ها تا دل تان بخواهد در رمان پیدا می کنید، طوری که گاهی یک کلمه یا جمله، سه-چهار معنی هم می دهد، با چیدمان های مختلفی که می تواند داشته باشد. و جدول «سودوکو»ست انگار یا کانه. (واین «کانه» و «اعنی» و ... از آن کلماتی است که امثال من ازش اصلاً استفاده نمی کنند مگر در مقاله و تازه به ناچار، اما در کارهای امیرخانی زیاد می توان یافت، همان طور که در کارهای آل احمد هم و لابد به این دلیل  که شرق گرایی زبانی -که دست کم ریشه در باورهای دینی مان دارد- بهتر است از غرب زدگی.)
باری، ارمیا -که نشان می دهد بین عبدالله و عبدالله گاه هیچ فاصله ای هم نمی تواند وجود باشد (و حرکت های خلاف جهت آبش در طول رمان هم این معنا را تایید می کند که ملازمند شیفگی و شوریدگی، گیجی و حواس جمعی، مستی و رستی)- زنگ های هشدار را به صدا در می آورد.
این صحنه چه می گوید با ما؟ این صحنه ای که اتفاقاً جزء فرازهای خیلی برجسته و مهم و دراماتیک کارهم نیست (بس که از این موارد زیاد می بینیم دررمان) و بزرگ ترین اهمیتش شاید درتقدم ورودش باشد و نه بیش. چه حسی به مخاطب القا می شود در این صفحات؟ ارمیا زخم دار جنگ است. یعنی بخشی از سلامتی اش را -حتی اگر  با اغماض بگیریم فقط سلامتی جسمی- از دست داده است و به جای این که مورد توجه قرار بگیرد به خاطر این آسیب، مزاحم می نماید و اسباب دردسر (که البته اگر در ایران هم بود، از او حاج یونس «آژانس شیشه ای» در نمی آمد الحمد لله.)
از سوی دیگر، این هشدار، هشداری است به جامعه و حتی جامعه ی جهانی. هشداری که می گوید برخی از برگشته گان از جنگ، وارث یا حامل چیزی هستند که -صرف نظر از شیفتگی یا ناچاری- همراهی شان می کند واین ملازمت، عواقبی خواهد داشت. ازجمله این که در جامعه ی فرصت های طلایی -که در آن «گاورمنت»ها حتی از قبل جنگ هم به نوایی می رسند -با وجودی که از پشت خط جلوتر نرفته اند-، آدم هایی مثل ارمیا را آدم های ناراحتی خواهند دید که مزاحم کسب و کار و نظم اجتماعی اند. (قضیه ی پارک متر و..) و همه ی این ها در حالی روی می دهد که ارمیاها، خودشان را حامل جنگ می دانند -روحی و جسمی- ونه وارث آن. آن هم وارثانی از آن نوع که عرضه ی گرفتن ناخن خودشان را هم ندارند ولی قرار است مثلاً حافظ منافع ما باشند در آن سر دنیا و فعال ترین حالت شان -که برای آن نیازی به کسب تکلیف از داخل، یعنی از کسانی که آن ها را فرستاده اند ندارند -این است که بپرسند «اخوی! نگفتید ناخن گیر به انگلیسی چه می شود؟»
و چه قدر به جاست است تشبیه این گاورمنت به سفیرقاجار، ملقب به «حاجی واشنگتن»،با همان چند پهلویگی که در کلام نویسنده ی بیوتن می توان یافت بی آن که بگوید: تازه به دوران رسیده، صفر کیلومتر، خام، ناآشنا و... چه قدر آشناست برای ما سازمان هایی که کیلو کیلو از این گاورمنت ها را -حسب روابط حسنه ی فی مابین که لزوماً فامیلی هم نباید باشد- به این جا و آن جای جهان می فرستند، که لااقل ما اهالی ادبیات با بخش های فرهنگی آن ها و نسبت شان با ادبیات و هنر و فرهنگ، به خوبی آشنا هستیم...
باری، بیوتن با این افتتاحیه ی چند لایه شروع می شود و ارمیا را به ما معرفی می کند که انگار از بهشت -که زمانی وجود داشته- هبوط کرده به کره ی زمین و به بدترین جای آن هم. (در آخر رمان می فهمیم چرا او بدترین جا را انتخاب کرده، برای این که می خواسته سخت ترین مرگ را داشته باشد و به این معنا، سرتاسر بیوتن خودزنی است آیا؟) و با این استقبال گرمی که از او می شود و با توجه به پیشینه ی جنگی ارمیا، انتظار داریم -در ادامه- یک شورشی را ببینیم که آسیب های جنگ را باخود آورده و حالا قرار است همه جا را به هم بریزد هم چون رمبو. توضیحات بعدی نویسنده هم گویا این باور را تقویت می کند:
«بدان که ترا امروز بر امت ها و ممالک مبعوث کردم تا از ریشه برکنی و منهدم سازی و هلاک کنی و خراب نمایی و بنا کنی و غرس بنمایی..»
ظاهراً با این افکار انقلابی، ارمیا با کلامی از خداوند خطاب به ارمیای نبی، وارد سرزمینی شده است که به نظر می رسد هیچ پیامبری ندارد جز پول که همه چیز و از جمله مذهب را تحت سیطره ی خود در آورده و حتی باید بر آن سجده کرد جا به جا. (عبدالغنی که نورافکن های «امپایر استیت» را به مناسبت ماه رمضان و فقط برای بیست و نه روز اجاره کرده (تا نور سبز پخش کنند در آن ایام)، به یکی انعام کلان می دهد و چون موعد اجاره در حال سپری شدن است، می گوید برو هر جوری شده با خبر فرا رسیدن عید فطر برگرد!! چرا که پول معطل شده و معطلی بر نمی دارد.) اما بعد، وقتی انفعال ظاهری ارمیا را در مواجهه با برخی نمودهای تمدن غرب می بینیم، با خود می گوییم که پس کو آن شورشی ای که نه از جنس  رمبوست و نه از جنس  حاج یونس و با وجود این شورشی است و  نویسنده قولش را داده؟ و داستان همین طور جلو می رود و ما  کم کم احساس می کنیم که انگار فریب خورده ایم و با عصیان گری رو به رو نیستیم که مثلاً برود و دخل امپایر استیت را بیاورد. چه اتفاقی افتاده؟ آیا همین جوری گفته آن جملات را؟ آن هم نویسنده ای که از خیلی کلمات و جملات و... بیش از یک منظور اراده کرده است!؟ بعد هم که درست و حسابی سر و کله ی آرمیتا پیدا می شود، بدبینی مان بیش تر می گردد. می دانیم که عاشق رام می شود نه سرکش. و گویا چیزی که ارمیا را به آمریکا کشانده، عشق آرمیتاست، عشق زنی که به شدت معمولی ست و لیاقت این را ندارد که ارمیا به خاطر او، از خواستگاه اجتماعی و اعتقادی و ... خودش فاصله بگیرد حتی به جهت مکانی.
اما کم کم می فهمیم که فریبی در کار نیست و عشق آرمیتا بهانه ای بوده است -هرچند جدی- برای این آمدن، ولی دلیل اصلی را باید جای دیگری جست و جو کرد:
ارمیا یک سرخوردگی بزرگ دارد و حالا، به قول قهرمان فیلم «گوزن ها» می خواهد یک جوری درست و حسابی کلکش کنده بشود. (که البته این تعبیر من است والا خود ارمیا تعبیر متعالی تری دارد: «دوست دارم مثل اباعبدالله بمیرم... با نحر رگ گردن... بالقطع الوتین...بی وتن») 
نکته ی مهم همین جاست: آیا این سرخوردگی یا در حالت بهترش «تسلیم»، چنان است که جملات ارمیای نبی را نفی کند؟ آیا ارمیای بیوتن -یا بیوطن- که طالب بیرون افتادن از آب است و می گوید (یا درست تر این که اعتفاد دارد) ماهی باید قلاب را بخواهد تا صید صورت بگیرد-، سرخورده ی واخورده است یا سرخورده ی شورشی؟ صحنه های بسیار درخشانی در داستان وجود دارد که نشان می دهد او نه تنها شورشی است که شورشی شورشی هم هست و نویسنده در آن نقل قولی که آمد، ما را فریب نداده. شاید بتوان گفت صحنه ی در خشان پول ریختن در پارکومترها، اولین اوج بزرگی است که این شورش تراژیک رانشان می دهد - که از جهت طنزش ما را به یاد «دن کیشوت» و جدالش با آسیاهای بادی می اندازد و از جهت روان شناسی عمیقی که از ارمیا ارایه داده، به یاد برخی شخصیت های «ابله» داستایوفسکی- و حضور در کازینو، دومین آن و به جست و جوی «سوزی» رفتن سومین آن و پاسخ ندادن به سوال های قاضی و هیات منصفه ی مضحک، آخرین آن ها. اما این شورش علیه چه کسی ست؟ علیه خود. هر چند که بقیه تعبیر دیگری داشته باشند و به این واسطه، او را محاکمه هم بکنند. ارمیا که همواره در برزخ میان سنت و مدرنیته تحت فشار است -نمی خواهم بگویم گیر کرده یا سرگردان است، چرا که او حسابش را از همه جدا کرده و باورهای سنتی خودش را دارد، هر چند که در تقابل با دنیای مدرن باشد- سر به عصیان برمی دارد به بدترین شکل. او مثل اروند رود و کرخه است، ظاهر آرام و بلکه بسیار آرامی دارد و باطن بی قرار و پرتحرکی. و گفتم که پول ریختن در پارکومتر، اولین نمود درخشان این شورش است که از جهت بار شگفتی که بر اطرافیان می گذارد، ما را به یاد شاهزاده «میشکین» -که آدم دلش می خواهد «مشکین» بنویسدش- یا یکی دیگر از شخصیت های  ابله می اندازد که صد هزار روبلی را که با زحمت فراوان تهیه شده، جلوی چشمان حریص و از حدقه در آمده ی پول دوستان، داخل آتش می اندازد تا بسوزد. و به جز قصه ی بسیار درخشان «یک انسان چه قدر زمین می خواهد» تولستوی و همین صحنه ی مورد اشاره در «ابله»، من کار دیگری ندیده ام که بتواند چنین با قدرت و با مصادیق بی شمار و گاه شگفت انگیز -واقعاً شگفت انگیز- سیطره ی بی رحم و بی چون و چرای پول را بر دنیا نشان بدهد. و حال که به ابله اشاره کردم، شاید بد نباشد که یادآوری کنم، این کار شخصی ترین رمان داستایوفسکی است. «نیکلایویچ میشکین»، قهرمانی است«مقدس»، تنها، تهی دست و بیمار در دیار غربت و البته برخلاف ارمیا که از کشورش رفته، او سعی می کند هر چه زودتر، پولی به دست بیاورد و به میهنش بازگردد.
بیوتن را هم می توان شخصی ترین رمان امیرخانی تازمان حاضر دانست. (به گواه دیدگاه ها و علایق و نوع نگاه نویسنده که در «نشت نشاء» و «داستان سیستان» خوانده ایم و نه به جهت زندگی فردی نویسنده که ما از آن آگاهی نداریم و لازم هم نیست داشته باشیم.) ارمیا هم -مثل شاهزاده ی ابله- به شدت تنهاست و حتی ازدواج و آن عشق نیم بند هم نمی تواند او را ازاین تنهایی در بیاورد. سفری هم نکرده است که خوش بگذراند مثلاً با دیدن فضاهای جدید، بلکه -به نظر من- تن به تبعیدی خود خواسته داده است تا بی وتن و بی وطن و بی تن شود و رنج بکشد و رنج بکشد -مسیح وار- و دریابد که البلاء للولاء.
من تورات عهد عتیق را نخوانده ام و نمی دانم که به سر ارمیای نبی چه آمده است، اما همه می دانیم آزمون های سخت و شگفت انگیز انبیا را. و شاید هم برای همین است که در طول رمان، ارمیا مرتب بدی می بیند، اما هرگز ذلیل و حقیر نمی شود، چرا که مورد محبت است، با وجودی که ندایی دایمی -که معلوم نیست زمینی است یا آسمانی- هی با لحن کتاب های مقدس، بر برزخ ارمیا تاکید کرده و می گوید که:
«و هرگز آسمان را نخواهی دید.» 
و دلیل این ندیدن را گویا باید در همان آواز به ظاهر بی معنا جست و جو کرد که: «آلبالا لیل والا». آیا به راستی بی معناست این واژگان؟
اما دلیل سرخوردگی ارمیا چیست؟ حضور گاورمنت ها یا نتیجه ی خیلی مطلوب نگرفتن درپایان جنگ و قضیه ی آتش بس؟ یا آن پروژه ی نظارت بر ساخت مناره ها در یک شرکت عمرانی مهندسی که آخرش ارمیا را به این نتیجه ی تلخ می رساند:
«مناره اگر روح نداشته باشد علم کفر است.»
در این جا نویسنده توضیح کافی نمی دهد تا خواننده، با ذهنیتی که از ارمیا پیدا کرده، خود این مطلب را دریابد یا حدس بزند یا تصور کند حتی. و البته -سوای این یکی- مشارکت دادن خواننده در متن -به شکلی متفاوت از چیزی که شنیده یا خوانده ایم- ازعلایق اصلی امیرخانی است:
وجود شخصیت هایی که در حین حضور، به نوعی دیگر باز خوانی یا باز یابی می شوند. مثل سیلورمن ها و سهراب و ...که در «من او» می توان سراغ شان را گرفت و یا سوزی (سوسن) که در وجود ارمیا قابل بازیافت است با همان تلاطماتی که گرفتارش هست و با آن دور ریختن پول و سرگردانی در جنگل و آن عاقبت. و یا وجود کلمات وجملات و صحنه هایی از این دست:
_ اگر تیر دیگری داری بفرست، اگر بلای دیگری هم داری نازل کن، البلاء للولاء... دوست دارم مثل ابا عبد الله بمیرم... با نحر رگ گردن... بالقطع الوتین... بی «وتن» نمی خواهم دل بکنم از دنیا.
خشی متوجه معنا نمی شود. پس،مثل ممیز، با دکمه ی کنترل +اف می گردد دنبال «بی وتن» و می رسد به فصل زبان:
«انگار سردش بود. نگاه کرد به آسمان آبی و تن پوش سبزش را از داخل لموزین برداشت و به جای فراک پوشید.» 
و البته ناگفته نماند، این خشی بیگانه باعالم معنا (که در عین حال دکترای دین شناسی هم دارد) برای همه چیزش منطق خاص  دارد و از این جهت خیلی شخصیت است:
_ ببین آرمی جان! ارمی من را قبول ندارد، من هم او را... حالا که باید 1 نفر بایستد، اصلاً بیا و خودت بایست جلو... به من اگر باشد، نماز را در ایالات متحده کامل باید خواند. حتا در سفر. چون این جا وطن آدم است. اگر1400 سال پیش مکه، وطن هر آدمی بود و هنوز هم در مکه نماز شکسته نیست، حالا هم امریکا می تواند همان جور باشد...
و...


درباره بیوتن زیاد می شود صحبت کرد، از طنز منحصر به فرد آن، از بازی های کلامی زیبایش، از... و من البته قصد نقد این اثر رانداشتم در این مقال. فقط می خواستم به عنوان یک نویسنده، نظرم را درباره آخرین کار دندان گیری که خوانده ام بگویم، والا منقدین و نکته سنجان، زیاد می توانند در باره ی این اثر صحبت کنند و بنویسند چرا که -با تعبیری بدجنسانه- بیوتن مثل فیلم های جشنواره ای است که در آن برای منتقدین -مثل لژ نشین ها- سهم و جایگاه ویژه ای در نظر گرفته شده است که از دریافتش خوش حال می شوند.
فقط -قبل از سخن پایانی- دلم می خواهد به این نکته اساسی اشاره کنم که رضا امیرخانی با سه گانه ای که نوشته («ارمیا»، «من او» و «بیوتن») اکنون کاملاً به نویسنده ای صاحب سبک و آشنا تبدیل شده است که بعد از این دیگر لازم نیست روی  اثری اسم او را بخوانیم تا بفهمیم کار کار او بوده. و از قضا این صاحب سبک شدن، فقط به عرصه ی نثر و مثلا در آمیختن زبان فخیم عربی با زبان محاوره ای و کوچه بازاری برنمی گردد. به نوع نگاه نویسنده هم برمی گردد، یعنی همان چیزی که در سینما، «آندره بازن» به آن «تئوری نگره ی مولف» می گوید و در داستان نویسی نمی دانم چه می گویند.
و آخرین حرف این که:
با توجه به نیمه ی سنتی و نیمه ی مدرن -که هیچ وقت ارمیا را رها نمی کنند- امیرخانی به لحاظ فرم - (و شاید در تبعیت فرم از محتوا)، رمانی نوشته است که نه راحت می شود آن را در قالب کلاسیک گنجاند و نه راحت می توان در قالب مدرن جایش داد. این رمان، رمان امیرخانی است. خوب یا بد.
همین!

 


[1] - به یاد بیاوریم آن صحنه کازینو را که سوزی و آرمیتا و ..حضورهم دارند و سهراب- همان درویش مصطفا ی من او ،به قولی- هم می آیدو ارمیا نماز می خواند در همان محیط کثیف،در حالی گناه و رقصی با نماز وعبادت هم سان گرفته شده است.

[2] - که در شگفتم از این شباهت بسیار زیاد آمریکا به ایران در این مورد خاص.

[3] -وبلاگ نویسی- عاشقانه ها- در باره ی این صحنه گفته بود که مشگل گاورمنت، مشگل زبان نفهمی است که این هم برداشت درستی است نشان گر چند وجهی بودن دیالوگ ها و ...درکارامیرخانی.

[4] - من به یاد سفرنامه ی حج جلال آل احمد افتادم که در آن باشرمندگی ،کعبه را توصیف می کند که چه گونه زیر نور پرژکتورهای شرکت آمریکایی "آرامکو"خوابیده است. و لابد او ندیده بود ساعت های اذان گویی را که کشورهای کمونیست برای ما می سازند تا نماز صبح مان قضا نشود و ...

[5] -صص380-382و...

[6] - علاوه بر ترجمه های متعدد- مثلا «یک انسان به  چه قدر زمین نیاز دارد؟» «ناصر ایرانی» و ساخت فیلم «تا غروب» توسط «جعفر والی»-،اخیراً «همایون صنعتی زاده هم این قصه را با عنوان «چه قدر زمین نیاز است» در مجموعه ی 23 قصه ی تولستوی آورده است.

[7] -کاری که امیر خانی در "داستان سیستان" شروع کرد و حالا می فهمیم دورخیزی بوده برای آثار بعدی اش.

 


در همین رابطه:

یک رمان مذهبی/ احمد دهقان

نظرات

به نظرم نباید فعلا در مورد بیوتن چیز خاصی گفت.خصوصا در مورد فروش چند روزه اش در نمایشگاه.این را باید بگذاریم به حساب من او. شخصا معتقدم قطر بالای کتاب به خوانش اثر لطمه وارد می کند و لازم است این مطلب به گوش امیر خانی برسد:«کمی هم ایجاز بد نیست!» بعضی مواقع پر گویی های نویسنده به نوعی به پاشنه آشیل اثر تبدیل می شود و این نکته ای است که باید صاحب اثر به آن توجه کند. کاش میشد لوح گفتگویی را با او داشته باشد.کسی که مدت ها برای لوح زحمت کشیده و به گردنش حق دارد! موفق باشید.

9 خرداد 1387 ساعت 15:41 | سنجش |  بدون email | بدون آدرس وب

منم کاملا واسم سواله که چرا مصطفی حذف شده و سهراب جاش اومده.این قضیه تو ذوق می زنه...کاش امیرخانی جواب می داد به این سوال

7 خرداد 1387 ساعت 18:38 | ستاره |  بدون email | بدون آدرس وب

ممنون از نوشته ی زیباتون آقای بایرامی. به وقت خوندن بیوتن سر آدم باد می کنه، اما توی سینه خبری نیست. بحث جامعه شناسانه ی آرمیتا و ارمیا خیلی یخ بود. بشکه ی اسید، روضه ی سنگین بود که مفت خرجش کرده بود. جسارتا اشتباه کرده اگه سعی کرده شخصیت داستان رو از خودش دور بگیره(بر این مبنا که"معمولا نویسنده شخصیت داستان در کارهای اولش رو نزدیک به خودش می گیره" و نه در کارهای بعدی)چرا که آقا رضاست و همین "ندیده آشنا"یی نکات خوب کتاب اون قدر هست که نشه حتی شروع کرد به گفتن. جا داره برش(بر آن)-ایضا برمن او-شرح نوشته بشه. نفسش گرم.

7 خرداد 1387 ساعت 16:50 | محمد حسنی |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام و سپاس به خاطر این نقد تحلیلی دلپذیر ...نقدی دیگر بر بیوتن نیز با رویکرد تحلیلی اینجا هست : http://www.shaeraneha.com/weblog/archives/2008_05.html#000706

7 خرداد 1387 ساعت 16:19 | سیامک بهرام پرور |  sbahramparvar@yahoo.com | آدرس وب

نقدکی در مورد بی وتن نوشتم کهکامنتهایش از خود پست جالب تر از کار در آمده ، خوشحال می شوم که نظر شما را هم بدانم!

7 خرداد 1387 ساعت 11:41 | عقیق |  بدون email | آدرس وب

بابا همه این نظراتو ولش کن بی وتن چی شد؟خسته شدیم اینقدر از کتابفروشی ها سراغ گرفتیم.

7 خرداد 1387 ساعت 11:06 | مهدی اشرف |  surag.2007@yahoo.com | بدون آدرس وب

امیر خانی واقعاً متفاوت و البته متناسب با زمان می نویسد. من که لذت بردم از خواندن رمان جدید و حتی با آن رشد کردم .اما به نظر من آرمیتا می توانست خیلی بهتر معرفی شود یه جورایی دلم براش سوخت.

7 خرداد 1387 ساعت 08:40 | فرشته |  بدون email | بدون آدرس وب

نوشته آقای بایرامی خیلی از نوشته احمد دهقان بهتر بود،متشکر ولی چند نکته: 1-حاج کاظم آژانس شیشه ای،نه حاج یونس.حاج یونس برای میوه ممنوعه بود. 2-یک سوالی که برای خودم هم پیش اومده اینکه چرا ارمیا مصطفی رو با سهراب عوض می کنه،سهرابی که تو کتاب اول فقط یک صحنه در موردش داریم،حالا کل داستان رو همراهی می کنه و مصطفی که در اون کتاب محور بود،الان بیش از یک بشکه اسید و تهوع آرمیتا نصیبش نمی شود. با تشکر

6 خرداد 1387 ساعت 18:03 | محمد حیدری |  yoooo4me@gmail.com | بدون آدرس وب

بسم الله متشکرم .اگر تمام عمر هم از امیرخانی وکارهایش بنویسیم کم است .

6 خرداد 1387 ساعت 16:11 | محمدرضا مهاجر |  darvish_man7@yahoo.com | آدرس وب

اتفاقا من مشتاق هستم نظرات نویسندگان و منتقدان مختلف را در مورد بیوتن بشنوم. این نوشته هم خیلی جالب بود. امیدوارم لوح تحت تاثیر نظرات نسنجیده قرار نگیرد.

6 خرداد 1387 ساعت 13:46 | سنجیده تر |  بدون email | بدون آدرس وب

حاج "کاظم" در آژانس شیشه ای

6 خرداد 1387 ساعت 12:02 | ایمانی |  بدون email | بدون آدرس وب

فکر می کنم دیگر جالب نباشد راجع به امیرخانی حرف بزنیم. قبلی بس بود دیگر

6 خرداد 1387 ساعت 00:23 | سنجیده |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: