از کتاب «مثل آوازهای عاشق تو»، برگزیدهی بخش شعر دومین دورهی انتخاب کتاب «بانوی فرهنگ» وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
پیراهن سپید عروسیست در برم
یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم
این زن که توی آینه لبخند میزند
هی فکر میکنم که منم یا که مادرم؟
مادر! تمام فرصت گل در شکفتنست
جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟
- دوشیزهی مکرمه این بار دوم است...
مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟
او این غریبهای که به من زل زدهست، نیست
انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم
پیراهن سپید ... عروسی است یا عزا؟
عشق این لباس نیست که از تن درآورم
-دوشیزهی مکرمه این بار سوم است
این خندههای توست میآید به خاطرم
از راه میرسیدی و لبخند میزدی
بغض مرا به آینه پیوند میزدی
در لهجهات طراوت باران حضور داشت
صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت
میآمدی و بر لبت آواز تازه بود
از هرچه بود هرچه از آن میشود سرود
مردان شهر با تو هم آواز میشدند
در من زنان کوچکی آغاز میشدند
در من خیال و خاطره آتش گرفتهاست
حالم از این هوای مشوش گرفتهاست
یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم
خود را کجای خاطرهها جا گذاشتیم؟
جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را
آوازهای کوچهی شب زندهدار را
رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست
آوازهای خستهی من در گلو شکست
بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد
از بودنی که عین نبودست سیر شد
دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!
همخانهی قدیمی این قلب بیقرار
ای کاش میشد از دل تو آرزو کنم
شاید به این بهانه تو را جستجو کنم
کاش ای وجودت از کلماتم شکیلتر
این بیتهای از تو سرودن طویلتر...
-دوشیزهی مکرمه...
این اشک شوق نیست
از فرط شیونست که لرزیده پیکرم
این را به آن غریبهی دیرآشنا بگو
پیداست او هنوز نکردهست باورم
*
با روسری صورتی و چادر سیاه
شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری...