هر روز می رسم لب این سالخورده رود
با کوزه ای که بشنوم از آبها سرود
تقسیم می کنم عطشم را به ماهیان
می ریزم التهاب دلم را میان رود
این رود، خاطرات مرا زنده می کند
یادش به خیر! تلخی آن روز، صبح زود
باران گرفته بود و تو با چتر آمدی
گلهای سرخ بر سر راهت شکفته بود
روی سر تو رقص کنان بال می زدند
گنجشک های عاشقی ام با همه وجود
گنجشک های عاشق و ای کاش آسمان
از پشت ابر پنجره ای سبز می گشود
... اما تو رفته ای به فراسوی رودها
من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود