به بادها بسپر تا مرا رها ببرند
به چشمهات -به آغاز ماجرا- ببرند!
تو در کجای جهانی که قاصدکها را
ندا دهم که مرا هم به آن کجا ببرند؟
نه یوسفی که دلم خوش شود به آمدنت
نه آنکه سمت مزارت دل مرا ببرند
شکسته قامت شعرم ز داغ تو، مپسند
قصیدههای مرا دست بر عصا ببرند!
بهشت، دهکدهی کوچکیست میخواهند
تو را به باغ تماشایی خدا ببرند
ز پیلهات به در آرند تا پرت بدهند
ز رنگ و بوی تعلق تو را جدا ببرند
به پیشباز تو آنجا فرشتهها باید
جوانههای تر و تازهی حنا ببرند
حدود اشک مرا برکه برنمیتابد
بگو مرا به سرآغاز رودها ببرند...