خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
گفتگو با شاعران
12 مرداد 1387
غزل ها
21 شهریور 1387
9 شهریور 1387
24 مرداد 1387
رباعی
17 تیر 1387
10 فروردین 1387
6 آذر 1386
24 مهر 1386
3 شهریور 1386
شعر سپید
15 مرداد 1387
23 فروردین 1387
13 اسفند 1386
مثنوی
14 خرداد 1387
10 خرداد 1387
27 اسفند 1386
چهار پاره
8 فروردین 1387
6 فروردین 1387
11 اسفند 1386
شعر نو
29 مرداد 1387
12 تیر 1387
6 اسفند 1386
نقد و بررسی یک شعر
9 خرداد 1387
ترانه
3 شهریور 1387
14 اسفند 1386
14 مهر 1386
شعر ترجمه
13 تیر 1387
28 آذر 1386
یک کتاب ، یک شاعر
18 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
5 اسفند 1386
26 آبان 1386
6 مرداد 1387

ما اسیر دست پاییزیم بعضی‌وقتها
با نسیمی بال می ریزیم بعضی‌وقتها

مرگ در مرداب رسم از نفس‌افتاده هاست
باید از مردن بپرهیزیم بعضی‌وقتها

شانه‌هامان نعش ما را یک قدم با خود نبرد
با حضور خود گلاویزیم بعضی‌وقتها

نیست حتی شاخه‌ای خشکیده در این پرتگاه
تا به آن خود را بیاویزیم بعضی‌وقتها

عشق می‌آید، بلای عافیت‌اندیش‌ها
باید از این خواب برخیزیم بعضی‌وقتها

شعر گاهی بودن ما را روایت می‌کند
داستانی بس غم‌انگیزیم بعضی‌وقتها

نظرات

با اجاز:
اگر ما اسیر دست پاییز(همان مرگ یا چیزی شبیه به آن)هستیم پس چگونه می توانیم از مردن بپرهیزیم؟
مرگ پاییز است، قبول!
ولی دیگر مردن در مرداب چه صیغه ایست که با مردن در غیر مرداب تفاوت دارد که از اولی باید پرهیز کرد و از دومی...؟!
بین نسیم و پاییز مراعاتی برقرار نیست، چه پاییز یک مفهوم منفیست ولی نسیم یک مفهوم مثبت، نسیم بیشتر خبری از یار را با خود می آورد(ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟ منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟)و آنچه که باعث برگ ریزان می شود که حالا ما یا درختیم که بال میریزم البته به جای برگ یا اینکه خود برگ هستیم که بر زمین می افتیم، باد خزان است که عیش ربیع را به طیش خریف مبدل می سازد!
در بیت سوم از مصرع اول احتمالن منظور اینست که ما خود را یک قدم هم تا قبرستان مشایعت نکرده ایم که در اینجا باید به افتراق روحانی و جسمانی که شاعر به آن اشاره کرده توجه کنیم که البته اینجا شانه ها که اجزایی جسمانی هستند نمی توانند جزیی از یک حقیقت روحانی باشند؛
در مصرع دوم همین بیت، واقعن چرا ما باید با حضور خود گلاویز باشیم؟! آیا این حضور یک مفهوم جسمانیست یا روحانی، قطعن جسمانیست و احتمالن شاعر می خواهد به سنگینی جسم که بند پای روح برای پرواز است اشاره کند؛
اما تصوری که ما در بیت سوم داریم در بیت چهارم کاملن باطل می شود، چه اینکه شاعر هیچ دستاویزی برای خود نمی یابد که سبب نجات گردد اما دائمن از حقیقت جسمانی خود که وبال گردنش شده گلاه می کند، خب پس چه دلیلی دارد این همه گلایه، باید گفت که بفرمایید بنشینید و فکری به حال این تناقض کنید البته اگر باشد!
شاعر دربیت 5 می گوید که عشق بلای عافیت اندیش هاست که البته چنین نیز هست اما آیا عشق سرنوشت محتوم همه ی انسانهاست که حالا برای عافیت اندیش ها بلا باشد و برای عافیت نیندیش ها رحمت؟! قطعن خود شاعر محترم هم می دانند که عشق اصولن سراغ عافیت اندیش ها نمی رود که بخواهد بلای جانشان باشد یا نباشد، همانطور که می دانید "البلاء للولاء" یعنی برای دوستان عافیت نیندیش و بلا ناگریز است!
در مصرع بعدی شان ارتباط بین خواب و عافیت برقرار است اما خیلی تکراری است.
در بیت آخر هم باید بگویم که شعر در واقع همیشه بودن ما را روایت می کند حالا بعضی وقتها خودمان را و بعضی وقتها هم تصوراتمان را در باره ی هستی،
در ضمن ما که اسیر دست پاییز هستیم هم

6 مرداد 1387 | گلایه گذار |  بدون email | بدون آدرس وب

غزل خوبی بود و البته قابلیت همه فهمی نداشت !

8 مرداد 1387 | محمد مقتدایی راد |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: