بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد
لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود
که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست...
برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود
«یَحولُ بین تو و قلب تو!»* مگر که دلت
به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود
که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی
و چسب قرمز رویش «شکستنی!» بشود
أعوذُ مِن «مَنِ» آن روی سکه ات، برخیز!
که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود
***
دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار!
شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!
**واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه.